رفتن به نوشته‌ها

ماه: ژوئن 2010

اپلیکیشن آیفونی عصیان دات نت

Osyan iPhone Appاین که خیلی‌ها گوشی آیفون ندارن، کاملاً حقیقت داره. بنابراین برنامه‌ها و اپلیکیشن‌های آیفون و آی‌پاد و آی‌پد ممکنه به درد همه نخوره. در همین راستا اگه کلی هم اپلیکیشن خوب نوشته بشه، ممکنه کاربردی برای شما نداشته باشه. فارسی یا انگلیسی یا هر زبان دیگه هم فرقی نداره.
اما این وسط تعداد این اپلیکیشن‌ها داره روز به روز افزایش پیدا می‌کنه. برنامه‌های فارسی هم کم نیستن. حالا علی اطلسی عزیز که چند تا اپلیکیشن خیلی خوب برای آیفون نوشته، لطف کرده و یک اپلیکیشن هم برای عصیان نوشته.
اگه دوست دارین که این نوشته‌ها رو توی آیفون یا آی‌پاد بخونین می‌تونین اپلیکیشن رو از اینجا دانلود کنین.
اپلیکیشن هنوز به طور کامل آزمایش نشده. یه سری اشکالات داره که دارم جمعشون می‌کنم. مثلاً بخش یوتیوب توی آیفون ۴ مشکل داره. اگه شما هم آزمایش کنید و نتیجه رو این پایین بنویسید، ممنون می‌شم.

Osyan iPhone AppOsyan iPhone App

 

چطور iPhone 4 خریدم

امروز روز ارائه رسمی گوشی تازه شرکت اپل یعنی آیفون ۴ به بازار بود. قبل از این هر بار که چنین اتفاقی می‌افتاد، توی اخبار می‌دیدم که ملت از شب قبلش رفتن و جلوی فروشگاه‌ها صف کشیدن. من گوشی iPhone 3g رو داشتم و قراردادم هم ۱۸ ماهه بود. دو سه ماه قبل قراردادم تموم شده بود. صبر کردم تا گوشی جدید بیاد.
امروز صبح ساعت ۵ بیدار شدم و به سمت نزدیک‌ترین فروشگاه O2 که اوپراتور موبایلی هست که من ازش استفاده می‌کنم و گوشی آیفون رو هم عرضه می‌کنه. فروشگاه رأس ساعت ۰۸:۰۲ باز شد. چرا؟ چون دقیقه ۰۲ شبیه O2 هست و خب از این لوس‌بازی‌ها بار تبلیغاتی داره.
به هر حال وقتی من رسیدم دقیقاً ۱۳ نفر جلوم ایستاده بودن. بعد از یک ساعت پشت سرم چند صد نفری توی صف بودن. خوشبختانه من جای خوبی بودم و احساس قیلی‌ویلی خوشایندی در درونم حس می‌کردم. قبول دارم که با وجود اون همه آدم خوره پیر و جوون، جوگیر شده بودم. اعتراف می‌کنم.
خلاصه تا فروشگاه باز بشه و برم تو حداقل به ده پونزده نفر از رهگذران محترم توضیح دادم که این صف برای چیه. به هر حال نگاه عاقل اندر سفیه هم توش کم نبود. از همه بامزه‌تر یه خانوم پیری بود که اومد پرسید این صف واسه چیه؟ گفتم به خاطر آیفون فور (۴). گفت فور هو؟ (For who) گفتم آیفون فور می… فور یو… فور اوری وان.
کار هر کسی تقریباً بیست دقیقه طول می‌کشید و سه نفر به طور همزمان می‌تونستن کارشون رو توی فروشگاه انجام بدن. خلاصه ساعت ۱۰ بود که رفتم توی فروشگاه و خلاصه قرارداد دوساله بستم. برای گوشی ۳۸ پوند با این قرارداد پرداختم. ماهانه هم طبق این جدول برای مکالمه و سرویس‌های دیگه باید پول پرداخت بشه. که طبق قرارداد من ۶۰ پوند (هزینه برای حداکثر ۱۲۰۰ دقیقه مکالمه + نامحدود پیامک + اینترنت نامحدود + بیمه گوشی) پرداخت می‌شه. گوشی قبلی رو هم ری‌سایکل می‌کنن و ازم می‌گیرن و ۱۵۵٫۵ پوند می‌دن.
این کل داستانی بود که یادم موند تا بهتون بگم. هنوز باهاش کار نکردم. چیزی کشف کردم بهتون می‌گم. اگه دوست دارین مقایسه این گوشی با گوشی‌های قبلی اپل رو ببینین اینجا کلیک کنین. گفت‌وگوی کوتاهی در همین زمینه با تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی داشتم که در یوتیوب می‌تونین ببینین. این هم بررسی مفصل که به صورت ویدئویی انجام دادم.

بیانیه شماره یک وبلاگ عصیان

جناب بیننده، خواننده و دوست گرامی.
سلامٌ علیکم.
برادر و خواهر گرامی. رفیق و همراه مکرم. احساس می‌کنم شما یک مقدساتی برای خودت داری. حالا اسمش خداست، لنین است، انرژی است، مادر است یا هر چی. به همان چیزی که بهش معتقدی یا معتقد نیستی قسم. به گربه‌های مقدس معابد مصری قسم. قسم به قلم، قسم به وبلاگ، قسم به گیتار شماعی‌زاده، من فیلترشکن ندارم. من نمی‌دانم چه کسی این تخم لق را در دهان دوستان شکانده که هر کسی دارد این برنامه کلیک را می‌سازد لزوماً به منبع لایزال فیلترشکن دسترسی دارد. الحمدلله رب العالمین من دو سال است هیچ کجا برایم فیلتر نیست. خیلی هم ناراحتم که یک نقاطی از دنیا سایت‌ها را فیلتر می‌کنند. خودم هم قبلاً درد هجری کشیده‌ام که مپرس. هر جا هم که از دستم بر بیاید این موضوع را که یکی از دغدغه‌هایم است، مطرح می‌کنم و بهش می‌پردازم. اما به تمام مقدسات و نامقدسات قسم فیلترشکن ندارم.
دوست گلم. فدای آن دل نگرانت بشوم که نمی‌توانی حتی وبلاگ خودت را بخوانی. به جان ناقابل خودم من دعوتنامه بالاترین، پایین‌ترین و اینها را هم ندارم. چرا فکر می‌کنی کسی مثل من باید دعوتنامه داشته باشد؟
مخاطب گرامی. درست است که من سرم برای تکنولوژی خیلی درد می‌کند. درست است که من توی وب پلاسم. اما واقعاً نمی‌دانم که لپ‌تاپ فیلان شرکت اچ‌پی نسبت به نت‌بوک بیسار کمپانی معظم سونی چه مزیتی دارد. به طور پیش‌فرض چنین چیزی نمی‌دانم. اگر هم بخواهم بدانم، می‌روم سراغ صد هزار نوع سایت جور واجور که بین انواع و اقسام گجت‌ها از شیردوش تمام‌خودکار شتر بدون کوهان سلسه جبال آند تا دستگاه جیبی فردهنده و کزدهنده پشم جوجه اردک زشت، مقایسه بصری، نظری و نموداری انجام می‌دهند. قربان شکل ماهت بروم یک زحمتی بکش همان کاری را که من در این جور مواقع انجام می‌دهم تو هم انجام بده. یک جست‌وجویی در گوگل بکن. گوگلیدن آغاز کن. قسم به سه تا دبلیو اول آدرسم، جوابت را پیدا می‌کنی.
تصدقت گردم. خیلی از نوشته‌های وبلاگ این حقیر مال هشت سال پیش و بعد از آن است. خیلی از سایت‌هایی که توی دوران وبلاگ‌نویسی‌ام نوشته‌ام، از صحنه اینترنت محو شده‌اند. خیلی از نرم‌افزارهای معرفی‌شده دیگر وجود خارجی ندارند. من مسؤول پشتیبانی آن نرم‌افزارها نیستم. تو را به صدای کانکشن دیال‌آپ قسمت می‌دهم به من فحش نده. من بی‌تقصیرم.
قربانت شوم. من گاهی شکر اضافه خورده‌ام و در حوزه‌های مختلفی چون کتاب، موسیقی، تئاتر و فیلم هم چیزهایی نوشته‌ام. غلط کردم. اگر با داریوش اقبالی، شادمهر عقیلی، شبکه فارسی وان، کشیلفسکی و… کار دارید، یک نگاهی به بالای این صفحه بیندازید. اینجا سایت یک آدمی به نام نیما اکبرپور است که پرت و پلاهایش را گردآوری می‌کند. اینجا سایت این عزیزان نیست. کامنت‌های شما به دست این عزیزان نخواهد رسید. وقت خود را تلف نکنید.
با تشکر
روابط عمومی سایت عصیان

فوتبال در جزیره

چند سالی بود که از فوتبال خودم را کنار کشیده بودم. شاید بشه علتش رو اوضاع فوتبالی ایران دونست. از بس که توی ذوق آدم می‌خوره، کلاً عطایش رو به لقایش می‌بخشه. اما اوضاع توی بریتانیا طور دیگریه. اینجا مردم با فوتبال نفس می‌کشن. از بچه جغله که تاتی‌تاتی می‌کنه تا پیرمردی که به زور کمرش رو صاف نگه می‌داره، طرفدار فوتبالن و حداقل طرفدار یک تیم هستن. فرقی هم نمی‌کنه که تیمشون دسته چندم باشه. خلاصه عشق فوتبالن. فرهنگ فوتبال دیدن توی پاب و بار و کافه هم حسابی جا افتاده. خیلی‌ها ترجیح می‌دن از خونه بزنن بیرون و با لیوان‌های آبجو توی پاب‌ها با بقیه نعره بزنن و تیمشون رو تشویق کنن. اینجا خیلی سخته که بی‌تفاوت از کنار فوتبال رد بشی. هوایی که نفس می‌کشی هم باعث می‌شه خونت به جوش بیاد و بگردی دنبال یه تیم که طرفدارش باشی.
لندن یه شهر چندفرهنگیه. از همه رنگ و نژاد توش پیدا می‌شه. وقتی وسط شهر قدم بزنی، می‌تونی مطمئن باشی که بیشتر از هفتاد درصد مردم توی خیابون، بریتانیایی نیستن. حداقل پدر و مادرشون خارجین. بنابراین بعید نیست تعجب نمی‌کنی وقتی یه هندی رو با لباس تیم ملی انگلیس و اسم رونی پشت لباس می‌بینی. خلاصه هر کی این روزها توی خیابون لباس تیم ملی یه کشور رو پوشید و داره شلوغ پلوغ می‌کنه. من نم‌دونم توی کدوم شهر دیگه دنیا این همه تنوع رو می‌شه پیدا کرد. اما این رو می‌دونم که اینجا نسبت به خارجی‌ها رفتار دوستانه‌ای دارن اما اگه بدونن از فوتبال چیزی سر در نمیاری، کمی بیشتر از یه خورده تعجب می‌کنن. پس بهتره ازش سر در بیاری.

کتاب‌هایی که به دستم رسید

چند وقت پیش که قرار بود خانواده‌ام رو ببینم، ازم پرسیدن چی می‌خوای از ایران برات بیاریم. هر چی فکر کردم، چیزی به ذهنم نرسید. خوشبختانه بیشتر چیزهایی که می‌خوایم اینجا پیدا می‌شه. فرقی هم نمی‌کنه که دوغ باشه یا کلوچه نوشین. خلاصه همه چی هست.
من یه کتابخونه دارم که با کلی زحمت و گرفتاری از ایران آوردمش. منظورم کتاب‌های توی کتابخونه هست. هر بار هم که اسباب‌کشی دارم با کلی دردسر کتاب‌هام رو جابه‌جا می‌کنم که البته ارزشش رو داره. چند وقت بود که کتاب تازه‌ای بهش اضافه نشده بود. پس ازشون خواستم برام کتاب بیارن. این بود که یه فراخوان توی فرندفید دادم و از بچه‌ها کمک گرفتم. از فهرستی که بهم دادن و فهرستی که توی وبلاگ خوابگرد وجود داشت، یه فهرست نهایی درست کردم و ۲۵ تا کتاب رو انتخاب کردم که در نهایت به دستم رسید. بیشتر این کتاب‌ها مربوط به یکی دو سال اخیر هستن و البته چند تایی‌شون هم قدیمین که من نداشتمشون.
در نهایت در کمال آرزومندی و البته پررویی پذیرای هر گونه کتاب خوب هستم و ذوق‌مرگ خواهم شد اگر آقای پستچی برایم کتاب‌های خواندنی از دوستان به دستم برساند. آدرس بدم؟ می‌دما!
این هم لیست کتاب‌ها:

حکایت خانه‌های پلاک آبی لندن

Blue Plaqueتوی لندن وقتی خانه‌ای رو اجاره می‌کنی، آدرست ثبت می‌شه. بعد از اون هر کاری که بخوای بکنی به این آدرس مربوطه. خیلی هم مهمه. این مسأله به خاطر ایجاد نظم و ترتیب هست یا مسائل امنیتی یا هر چیز دیگه، من کاری بهش ندارم. اما خوبی این مسأله اینه که معلوم می‌شه کی از چه تاریخی تا چه تاریخی توی کدوم خونه زندگی می‌کرده. برای همین وقتی یه آدمی بعدها شخصیت مهمی می‌شه، می‌تونن به راحتی بفهمن که کجاها زندگی کرده. شاید توی انبار اون خونه‌ها یا اتاق زیرشیروانیش هم یه چیزهایی پیدا کردند که به کار بیاد. به این خونه‌ها «پلاک آبی» می‌گن که فهرست کاملی از اونها توی ویکی‌پدیا هست. یک جور نشانگر تاریخی یا نشان یادبود که اون خونه رو ارزشمند می‌کنه. این کار رو برای اولین بار سازمان میراث انگستانانجام داد اما در حال حاضر توی کشورهای فرانسه، ایتالیا، نروژ، ایرلند، ایرلند شمالی و ایالات متحده آمریکا هم این پلاک‌ها دیده می‌شه.
این پلاک‌ها سابقه‌ای بیشتر از یک قرن و نیم دارن و برای اولین بار در سال ۱۸۶۶ انجمن سلطنتی هنر تصمیم گرفت برای بزرگداشت لرد بایرون یک پلاک روی خونه‌ای که توش زندگی می‌کرد بذاره. طراحی این پلاک آبی بود اما برای این که ارزون‌تر تموم بشه قهوه‌ای از آب در اومد. بعدها در سال ۱۹۰۱ شورای شهر لندن به فکر افتاد که این نوع پلاک‌ها رو برای اطلاع‌رسانی گذشته لندن به آیندگان روی خونه‌های دیگه هم نصب کنه و این بار با همون رنگ آبی. به خاطر همین در جاهای مختلف لندن و توی کوچه و پس‌کوچه‌هاش کلی از این پلاک‌ها می‌بینین. پلاک‌هایی که نشون می‌دن توی اون خونه کدوم نویسنده، فیلسوف، نقاش، آهنگساز، سیاستمدار و حتی بدن‌ساز زندگی می‌کردن. اولین پلاک آبی که دیدم روی یه خونه نزدیک خونه خودم توی پرتوبلو بود که اعلام می‌کرد جرج اورول توی این خونه زندگی می‌کرده. البته جرج اورول توی خونه‌های زیادی بوده و طبیعیه که چند تا خونه روش همچین پلاکی نصب باشه. به هر حال این طور وقت‌هاست که آدم اجاره‌نشین خانه‌به‌دوش مشهور می‌تونه پس از مرگش هم برای شهرش مفید واقع بشه.
اگه علاقمند هستین، خوندن این مقاله به فارسی به همراه مالتی‌مدیا (کیفیت پایینکیفیت بالا) و این صفحه ویکی‌پدیا رو بهتون توصیه می‌کنم.