رفتن به نوشته‌ها

برچسب: اسباب‌کشی

رساله‌ای در باب ترفندهای اسباب‌کشی

مدت زیادی است که در وبلاگم چیزی ننوشته‌ام. این بار اما یک تجربه شخصی باعث شده تا نتیجه خواندن چند مقاله و تماشای چندین ویدئو را با افزودن تجربیات شخصی، با شما هم‌رسان کنم.

بسیاری از بخش‌های این نوشته از بین همین مقالات و ویدئوها استخراج شده‌اند. بسیاری از آنها را در طول سال‌های مختلف از این و آن شنیده‌ام و ابیته تکه‌هایی از آنها یا کشف خودم است یا بهینه‌شده تجربیات دیگران است.

و این رساله‌ای است در باب ترفندهای اسباب‌کشی!

۱- قبل از هر چیز باید برنامه‌ریزی برای اسباب‌کشی را چندین هفته زودتر آغاز کنید. یک ماه جلوتر بهتر است. باید کمی ابزار و خرت و پرت بخرید تا اسباب‌کشی بی‌دردسری داشته باشید. البته بی‌دردسر که اغراق است. بهتر است بگویم کم‌دردسر.

۲- وسایل مورد نیاز:

معرفت به انگلیسی می‌شود چی؟

صبح بود که با صدای بوق منقطع اما کشدار اف‌اف از خواب بیدار شدیم. مهندسی بود که از طرف شرکت مخابرات در یک روز از تعطیلات کریسمس به خانه جدید آمده بود تا تلفن را وصل کند. یک مرد سیاه‌پوست به نام مایکل که بعد از پنج دقیقه بررسی سیم‌کشی اعلام کرد باید مشکل را از اتاقکی در پایین مجتمع حل کند. مشکل اینجا بود که کلید آن اتاقک در دست یک بخش اداری شهرداری منطقه یا چنین جایی بود که مسلماً نمی‌شد روز تعطیل به آنجا کشاندشان. این یعنی تلفن یک هفته دیرتر وصل خواهد شد و به دنبالش دو هفته تأخیر در وصل شدن اینترنت. با بهرنگ مشغول غر زدن زیر لبی بودیم که از ما پرسید کجایی هستیم. همین که متوجه شد ایرانی هستیم و در بی‌بی‌سی کار می‌کنیم، گل از گلش شکفت و شروع کرد درباره وقابع اخیر ایران حرف زدن. اطلاعات بسیار کاملی از ایران داشت و معلوم بود تمامی وقایع را از سال‌ها پیش دنبال می‌کند. تقریباً تمام مستندهای تلویزیونی را که درباره ایران از شبکه‌های مختلف پخش شده بود، می‌دید. تلویزیون‌ها را از بی‌بی‌سی و سی‌ان‌ان تا پرس تی‌وی دنبال می‌کرد و خلاصه از مردی که سال‌ها پیش از هند به ایران آمده بود – و ما آخرش نفهمیدیم منظورش که بود- تا ماجرا سقوط هواپیمای مرحوم دادمان، وزیر راه و ترابری را می‌دانست. خلاصه به هر دری زد تا کارمان را راه بیندازد. با چند جا تلفنی صحبت کرد و کلید را بعد از دو بار رفتن و آمدن پیدا کرد و سیم‌کشی داخلی آغاز شد. در حین کارش که چند ساعتی طول کشید کلی با او گپ زدیم و بارها با وسعت اطلاعاتش متعجبمان کرد. کارش که به پایان رسید، او را به یک لیوان چای لاهیجان و کلوچه نوشین دعوت کردیم. مرتباً می‌گفت که این کار لازم نیست، من دارم وظیفه‌ام را انجام می‌دهم. شغلم این است و الخ. ما هم هر طور بود نمک‌گیرش کردیم و چای و کلوچه را به خوردش دادیم. با شوخی گفت که اخلاق شما شرقی‌ها خیلی جالب است. به خانه عرب‌ها که برای کار می‌روم به من میوه می‌دهند و ایرانی‌ها همیشه چای دم دستشان است. گفتیم و خندیدیم و رفت. چند ساعت بعد زنگ زدیم به شرکتش تا از معرفتی که به خرج داده بود تشکر کنیم. معرفتی که واژه چندان متناسبی برای ترجمه به انگلیسی نمی‌شد برایش پیدا کرد.