رفتن به نوشته‌ها

برچسب: لندن

باجه‌های قرمز تلفن عمومی لندن و جذب آگهی!

Red Telephone Boxیکی از جاذبه‌های توریستی لندن، کیوسک‌های قرمز تلفن عمومی این شهره که در کنار صندوق‌های پستی و اتوبوس‌های قرمز و چند تا چیز دیگه، نمادهای این شهر رو تشکیل می‌دن و ماشالله هزارماشالله، همیشه یه عالمه توریست و جهانگرد می‌بینی که از سر و کله این کیوسک‌های تلفن بالا می‌رن و عکس یادگاری می‌گیرن.
الغرض، کیوسک‌های تلفن لابد به خاطر این‌که مثل اتوبوس بلیت نمی‌خوان و حرکت نمی‌کنن و مثل صندوق پست هم یه چیز استوانه‌ای با چند شکاف بی‌خاصیت نیستن و بر حسب اتفاق در هم دارن، برای توریست‌ها جذاب‌ترن. می‌شه رفت درش رو نیمه‌باز گذاشت و از لاش خم شد و جینگولک‌بازی در آورد و انواع و اقسام پزها رو با گوشی تلفن گرفت و عکس انداخت.
علاوه بر این که این باجه‌ها گاهی به جای توالت همراه، مورد استفاده قرار می‌گیرن و از اون‌جایی که اماکن و محل‌های پربازدید، همیشه جای خوبی برای ارائه آگهی و تبلیغاته، کیوسک طفلکی تلفن هم از این جنبه مورد سوءاستفاده قرار می‌گیره. در نتیجه انواع و اقسام عکس‌ها و تصاویر و آگهی‌های بی‌ناموسی تن‌فروشان در کسری از ثانیه دور و بر دستگاه تلفن چسبانده می‌شه به نحوی که نگو و نپرس. به هر حال اگه گذار پوستتون به دباغ‌خانه لندن افتاد، بدانید و آگاه باشید که از چه رو است این اعلان‌ها آنجا چسبانیده شده.

یک سال گذشت…

حالا از آمدنم به لندن یک سال گذشته. البته چند روزی هم بیشتر. پارسال ۱۱ سپتامبر بود که از ایران آمدم بیرون و البته اعتراف می‌کنم که هر لحظه منتظر بودم هواپیمایمان را حداقل به تیر چراغ برق دوقلویی بکوبند. بعد از یک سال تجربه متفاوت زندگی و کار در یکی از شبیه‌ترین شهرهای دنیا به تهران (البته از لحاظ شلوغی و چندفرهنگی و زندگی شبانه) حالا فکر می‌کنم که دارم جا می‌افتم. همین روزها هست که باید دنبال پیدا کردن خانه جدیدی باشم. موقع عوض کردن خانه آدم می‌تواند بفهمد که چقدر بر زندگی تسلط بیشتری پیدا کرده. این طور مواقع است که متوجه می‌شوی چقدر از گیجی در آمده‌ای و به سوراخ سنبه‌ها و مناطق شهر آشنایی داری و چطور می‌توانی بهای کمتری برای خانه بپردازی و محل بهتری برای زندگی پیدا کنی.
توی این مدت روزهای زیادی بود که تنهایی را حس کردم و وقت‌های زیادی هم بود که احساس شادی کردم. و این مثل هر تجربه مهاجرتی، بلوغ به همراه می‌آورد. اتفاقی که ده سال پیش برایم وقت مهاجرت به تهران افتاد و الان در بعدی بزرگ‌تر تکرار شد. خیلی کارها باید انجام بدهم و خیلی تجربه‌ها باید پیدا کنم. در حال حاضر بیشتر شبیه کسی هستم که تازه بالغ شده و دارد دست و پای خودش را پیدا می‌کند. همه‌اش هم به خاطر این است که خیلی از مسائل جامعه جدید را نمی‌دانم و البته هر کسی هم در هر سن، همین مسأله را خواهد داشت. می‌گویم مسأله و نمی‌گویم مشکل چرا که حل کردن مسأله می‌تواند مشکل باشد اما حل‌شدنی است و حل کردن مشکل می‌تواند به سادگی امکان‌پذیر نباشد.
این پست را شاید باید دقیقاً در سالگرد آمدنم می‌نوشتم اما ترجیح دادم کمی دیرتر بنویسمش تا به واقعیت نزدیک‌تر باشد. در این یک سال فهمیدم که لندن جدای باقی بریتانیاست و شاید مثل هر کلان‌شهر دیگر دنیا، با شهرهای اطرافش متفاوت باشد. در این یک سال فهمیدم که چقدر زندگی در خارج از ایران مشابه آن جمله‌ای است که در آینه بغل پراید نوشته‌اند: اجسام نسبت به آنچه دیده می‌شوند به شما نزدیک‌ترند. من فکر می‌کنم اینجا موارد مشترکی با ایران دارد، در خیلی از موارد پیشرفته‌تر است و البته در مواردی هم عقب‌مانده‌تر. من هنوز نمی‌توانم بپذیرم که چرا هنوز دستشویی‌های این طرف زمین، امکانی برای شست‌وشوی مقعدی ندارد و چرا این‌قدر از نظر بهداشتی عقبند. هنوز نمی‌دانم چرا پزشک‌های عمومی اینجا این‌قدر بی‌سوادند و خیلی چیزهای دیگر را هم نمی‌فهمم. در عین حال از این که می‌توانم در عرض چند ثانیه از روی تلفن همراهم بدانم فیلم دلخواهم در کدام سینما و سر چه ساعتی به نمایش در می‌آید یا در کسری از ثانیه و در امنیت تمام پول اجاره‌ام را واریز کنم، لذت می‌برم.
باید ببینم سال آینده در این زمان چه چیزهای دیگری فهمیده‌ام و چه سؤالات تازه‌ای برایم ایجاد شده است.

هلیم و پوریج هر دو جانسوزند اما این کجا و آن کجا

قبل از هر چیز بگویم که جدول پخش بی‌بی‌سی برای تقویم گوگل دوباره فعال شد و این بار همزمان به فارسی و انگلیسی. در دو سه روز گذشته برای اضافه کردن زبان فارسی، وقفه‌ای برای دسترسی به آن پیدا شده بود و اما گذشته از این…
همانا ما به کشف جدیدی نائل شدیم، نائل‌شدنی. فی‌الواقع متوجه شدیم که بریتانیایی‌ها یک غذایی دارند به نام پوریج یا Porridge که همان هلیم (حلیم) خودمان است و باهاش مو نمی‌زند. فقط تویش از گوشت بوقلمون یا بُز خبری نیست. اما با همان مشخصات سِرو می‌شود. یعنی بر حسب اتفاق رویش دارچین هم می‌ریزند. هر کسی هم بخواهد به آن کشمش اضافه می‌کند. اما نکته اینجاست که به مانند هم‌وطنان عزیز اینجا هم همان اختلاف همیشگی خوردن با شکر یا نمک پابرجاست. قیمتش هم چندان زیاد نیست. یعنی یک‌جورهایی هم ارزان است. فقط مشکل عمده‌اش این است که عمراً به خوشمزگی هلیم خودمان نیست. البته من فعلاً یک پیاله بیشتر از آن نخوردم و آن هم از بوفه محل کارم بود اما این بار باید چند تای دیگرش را از جاهای دیگر امتحان کنم تا حسابش حسابی دستمان بیاید.
الغرض گفتیم تا در جریان مکاشفات جدیدمان در فرنگستان قرار بگیرید و بدانید که هنوز اینجا یک نیما وجود دارد که با دیو گرسنه درونش غذاها را کشف کرده، حمله می‌کند، از هم می‌درد و مورد عنایت قرار می‌دهد. این هم عکسی چند من باب آشنایی. راستی هلیمه و چپی پوریج.

Haleem and Poriddge

چطور از طرف اوباما واسه یکی ایمیل بفرستم؟

iPlus Kioskچند روز پیش رفتم سراغ یه کیوسک توی محله ناتینگ‌هیل لندن که پیش از این بی‌تفاوت از کنارش رد می‌شدم. در واقع یه دستگاهی شبیه به عابربانک اما با نمایشگر لمسی.
یه کم که باهاش ور رفتم دیدم که به اینترنت وصله و می‌شه مثلاً با استفاده از یاهو، جست‌وجو کرد و ایمیل فرستاد و یک سری کارهای دیگه مثل نقشه و اوضاع آب و هوا رو از توش پیدا کرد. بعد هم متوجه شدم این کیوسک‌ها با اسم آی‌پلاس جاهای دیگه‌ای هم مثل موزه تیت‌مدرن پیدا می‌شن.
اما نکته‌ای که برام جالب بود، بخش ارسال ایمیل این دستگاه بود. در واقع یک فرم بود که چند بخش داشت: فیلدهای از (From)، به (To)، موضوع نامه و یک جا هم برای نوشتن متن نامه. خب قسمت بانمک ماجرا این بود که من توی بخش فرستنده می‌تونستم هر ایمیلی که دلم می‌خواد رو بنویسم. با این کار می‌شد مثلاً از طرف باراک اوباما به احمدی‌نژاد ایمیل فرستاد!
در واقع سرویس‌های ارسال ایمیل ناشناس یا Anonymous Email Sender رو اینترنت کم نیستن. می‌شه با استفاده از این سایت‌ها، همین کار رو انجام داد. اما به هر حال با دریافت نامه و چک کردن بخش هِد می‌شه فهمید که این نامه واقعاً از طرف باراک فرستاده شده یا نه و البته فرستنده واقعی هم در مواقع اورژانس و ضروری قابل یافتنه. ولی این که یه همچین چیزی رو بذارن تو خیابون که هر کی به هر کی بتونه ایمیل بفرسته، کلاً به نظر من یه جور باگ فناورانه خنده‌داره و برای کاربران معمولی اینترنت که نمی‌دونن می‌شه یه ایمیل دروغی این چنین فرستاد، می‌تونه باعث دردسر باشه.

پریتی وومن

داوود تازه پنج ماه بود که آمده بود لندن برای آن که سینما بخواند. دو ماه بود که با دوست دختر لهستانی‌اش آلِنکا توی یک استودیو فلت در کیلبرن زندگی می‌کرد. آلِنکا را یک شب توی ایستگاه متروی آکسفورد سیرکِس پیدا کرده بود. در حالی که یک حلقه از توی لب‌های پایینی‌اش رد شده بود و پابرهنه ایستاده بود و کفش‌های پاشنه‌بلندش را با دو تا انگشت اشاره و وسطی‌اش روی شانه راستش انداخته بود. مست بود و علاف. بی‌هوا رفت جلو و دستش را گرفت. دخترک هم هیچ مقاومتی نکرد. با هم رفتند خانه. داوود کاری به کارش نداشت. دخترک خیلی شبیه کسی بود که توی ذهنش از عروسک پشت پرده هدایت ساخته بود.
فردایش فهمید اسمش آلِنکا است و اهل رادوم، گویا یک جایی نزدیک ورشو.
حالا مانده بود با این دختر و زیبایی‌اش و گذشته‌ای که حتی نمی‌دانست چقدرش واقعی است و چقدرش داستانی. یک ماه بعد برای آن که داستانش خیلی شبیه به فیلم پریتی وومن نشود، رگ دستش را توی حمام برید.

یکی نبود، یکی بود

نشسته بود زیر آفتاب، روی نیمکت، کنار رودخانه و داشت به یک نقطه روی پیشانی‌اش نگاه می‌کرد. دقیق‌ترش جایی بین دو ابرو. این که چرا آن نیمکت را انتخاب کرده بود، حکایت ساده‌ای داشت. آنجا اولین جایی بود که احساس کرد دوستش دارد. اولین بوسه را همان‌جا پیدا کرده بود. حالا برگشته بود. در نقطه اول دنبال یک چیز بخصوص می‌گشت. یک نشانه یا یک صدا در یک زمان خاص توی خاطره‌اش. زمزمه موسیقی کشدار یک ساز زهی از کافه‌ای در همان حوالی به گوش می‌رسید. با کلام مردانه و خشدار فرانسوی. باز هم به آن نقطه روی پیشانی‌اش نگاه کرد. با چشم‌های بسته. بین دو ابرویش حالا داغ شده بود. توپ‌های بنفش و سبز و صورتی توی چشمش حرکت می‌کردند و تا به حاشیه‌های تاریکی می‌رسیدند، برمی‌گشتند. بلند شد و به نرده‌های بتونی حاشیه رودخانه تکیه کرد. چند متر آن‌ورتر یک دختر و پسر جوان دست‌هایشان را دور کمر هم محکم‌تر می‌کردند و زیر گرمای آفتاب یکدیگر را می‌بوسیدند. چیزی در آنجا آغاز شده بود که هیچ‌گاه پایان نمی‌یافت. این داستان اما با بقیه فرق داشت. طور دیگری شروع می‌شد: یکی نبود، یکی بود. نشسته بود زیر آفتاب، روی نیمکت، کنار رودخانه و داشت به یک نقطه روی پیشانی‌اش نگاه می‌کرد.

متروی لندن و متروی تهران در یک نگاه

London Undergroundچند وقته می‌خوام درباره سیستم متروی لندن بنویسم و وقت نمی‌شه. متروی لندن یا اون‌طور که این‌جایی‌ها بهش می‌گن آندرگراند، یکی از قدیمی‌ترین سیستم‌های حمل و نقل زیرزمینی در دنیاست و نزدیک به یک قرن و نیم قدمت داره. خط‌های متروی اینجا اون‌قدر زیاده که تقریباً می‌شه گفت به هر نقطه شهر دسترسی داریم. هر خط اسمی داره و توی نقشه با رنگ خاصی مشخص می‌شه. بعضی از این خطوط اهمیت استراتژیک دارن و منظم بودنشون خیلی مهمه. مثل خطی که از مرکز شهر می‌گذره و به همین علت به سنترال لاین معروفه و خطی که به سمت فرودگاه می‌ره. در واقع وقتی متروی اینجا رو با متروی تهران (نقشه) مقایسه می‌کنم، در اولین نگاه به نتیجه می‌رسم که اگه متروی تهران با این گستردگی در سطح شهر ساخته می‌شد، تهرونی‌ها هم مثل لندنی‌ها کمتر رغبت می‌کردن که ماشین خودشون رو ببرن بیرون. بعضی از ایستگاه‌های اینجا تقریباً هر یک دقیقه یک بار ترن دارن و البته بعضی‌هاشون که اهمیت کمتری دارن هر یک ربع یک بار یا بیشتر. اما بپردازیم به حواشی و چیزهای جالب‌تر.
– توی ایستگاه‌های پررفت‌وآمد قسمت‌هایی به شکل نیم‌دایره مشخص شده که توش نوازنده‌ای ساز خودش رو می‌زنه یا آواز خودش رو می‌خونه. (عکس)
– محاله توی ایستگاه‌های متروی اینجا بتونی سطل زباله پیدا کنی. از قرار معلوم بعد از بمب‌گذاری‌هایی که توی متروی اینجا شد، آشغالدونی‌ها رو برداشتن که کسی توشون چیزهای خطرناک نذاره.
– آگهی‌ها تبلیغاتی از در و دیوار ایستگاه‌ها بالا می‌رن. دیوار کنار پله‌برقی‌ها که تا قبل از این پر بود از آگهی‌های که تو کادر‌های مخصوص هستند، کم‌کم جای خودشون رو با نمایشگرهای دیجیتالی عوض می‌کنن که آگهی‌ها متحرک توشونه و وقتی روی پله در حال حرکتی و نمایشگرهای مختلف از جلوت حرکت می‌کنن، معمولاً هر نمایشگر داره ادامه داستان نمایشگر قبلی رو پخش می‌کنه که از داستان تبلیغاتی جا نمونی.
– خیلی از این آگهی‌ها بهترین مکان برای پیدا کردن برنامه نمایشگاه‌ها، گالری‌ها، سینماها و تئاترها هستن و خیلی‌های دیگه‌شون یه جورهایی اثر هنری شمرده می‌شن.
– دو سه تا روزنامه رایگان توی مترو، یا جلوی ورودی مترو توزیع می‌شن که مهم‌ترینشون مترو، لایت و دِ لاندن پیپر هست.
– بیشتر مردم توی مترو در حال خوندن و مطالعه هستن. یه تعدادی از همین روزنامه‌های رایگان می‌خونن و بقیه‌شون هم یه کتاب دستشونه.
– ورود سگ، گربه، چمدون و دوچرخه‌های تاشو به متروی لندن ممنوع نیست. از این چیزها توی هر واگنی ممکنه ببینین.
– نقشه متروی لندن رو با نقشه متروی تهران مقایسه کنین. این نقشه از بس خط تو خطه که بعضی‌ها از توش کلی عکس حیوون و جک و جونور پیدا کردن.
– یکی از اماکن پرطرفدار برای خودکشی توی لندن، همین متروی لندنه. واسه همین هم این خودکشی‌ها کلی خبرساز می‌شن چون برای حمل‌ونقل ملت اختلال به وجود میاد.
– متروی لندن ایستگاه‌های متروک هم داره و البته ارواح مشهوری که ساکن این ایستگاه‌ها و ایستگاه‌های فعال هستن. خودتون بخونین.

وقتی انسان تنگش بگیرد

یعنی معتقدم واقعاً هر کسی بخواهد بگوید که از ایران آمده بیرون و با توالت‌های خارجه مشکل نداشته، یا خیلی خواسته کلاس آلامدی و فرنگی‌بازی بگذارد یا آن‌که سریعاً خودش را به من معرفی کند تا یک جورهایی از خجالتش در بیایم.
اما حالا که بحث شیرین توالت به میان آمد و من هم سر دلم باز شد، باید به حضورتان بگویم که اساساً این توالت، دستشویی، مستراح، خلاب یا هر اسم دیگر، چیز بسیار مهمی در زندگانی بشریت است به حدی که نگو و حتی نپرس. همین بس که برایش هر ساله یک جشنواره هم برگزار می‌شود که خدا وکیلی از جشنواره‌های معتبر فیلم وطنی و غیروطنی دیدنی‌تر است. بعضی کشورها هم به این مکان ٱن‌چنان اهمیتی می‌دهند که آدم حسودیش می‌شود. اصلاً خودتان بروید و این صفحه ویکی‌پدیا درباره توالت‌های ژاپن را بخوانید و محظوظ شوید. خلاصه آنکه اگر انسان تنگش بگیرد، حتی توالت همراه هم می‌سازد که آورده‌اند اختراع زاییده احتیاج است.
بگذریم… این لندن، سر تا پایش را بگردی یک توالت ایرانی پیدا نمی‌کنی. حتی توی رستوران‌های ایرانیش، با ترشی لیته و گوشتکوب و کباب و دوغ، وقتی به اسم مکان با ریشه «ر و ح» در باب استفعال می‌رسی، همه چیز ژیغانس می‌شود (خودم هم نفهمیدم چی گفتم). به هر حال این توالت فرنگی، من را که نه، ما را کشتانده است. باز خدا پدر کشور همسایه یعنی ترکیه را بیامرزد که ته هر کدام از توالت‌های فرنگی‌اش یه چیزی چسبانده که گویا از نزدیکان بیده است و آب می‌پاچد به ماتحت انسان. نمی‌دانم چرا این غربی‌ها یک کمی تهاجم فرهنگی از جانب ما نمی‌شوند تا مستراح‌هایشان را آپ تو دیت کنند! خلاصه آن‌که ایرانی جماعت، همیشه یک عدد شیلنگ را همراه توالتشان می‌کنند. هر وقت هم دیدید که در توالت‌های دیگر چند تا لیوان یک‌بار مصرف جا مانده، بدانید که یکی مثل خودتان از آنجا استفاده کرده است.
از اطلاعات مفید دیگر در باب توالت همین بس که کلاً لندن با معضل کمبود دستشویی مواجه است. برای همین هم خیلی‌ها توی خیابان از توالت‌های مک‌دونالد و برگر کینگ برای راحت کردن خودشان استفاده می‌کنند. خیلی‌ها هم می‌روند سراغ باجه‌های تلفن قرمز معروف لندن. برای همین هم این باجه‌ها اغلب بوی ادرار می‌دهند. البته شهرداری لندن چند وقتی است که توی اماکن پرتردد شهر و از قرار معلوم شب‌های تعطیل که مصرف نوشیدنی‌ها افزایش می‌یابد، تعدادی توالت صحرایی بی‌در و پیکر می‌گذارد تا مردم (به جز زن‌ها) خودشان را راحت کنند! و صد البته در راستای برابری جنسیتی، خانم‌های محترم می‌توانند با استفاده از چنین وسیله مفیدی، ایستاده کارشان را انجام دهند.

خونه آدم بزرگه

آخر هفته‌ای که گذشت، اسباب‌کشی کردم به خونه‌ای که با پناه اجاره کردیم. خوشبختانه خونه خوبی گیرمون اومد و قیمتش هم به نسبت جایی که گرفتیم، خیلی مناسبه. تقریباً نزدیک همون‌جاییه که مدونا هم زندگی می‌کنه. حالا این روزها منتظرم ببینم کی در خونمون رو می‌زنن تا وقتی من در رو باز کنم، ببینم مدونا آش نذری برامون آورده (دارین که اعتماد به نفس رو؟).
فعلاً خونه‌مون خالیه از وسایل. تنها چیزهایی که توش گذاشته بودن، اجاق گاز، یخچال، دو تا تختخواب، یه کاناپه و یه میز ناهارخوری بود. حالا باید کلی خرید کنم. از کاسه و بشقاب و لیوان گرفته تا آشغالدونی و آباژور و تلویزیون. خلاصه گمون نمی‌کنم تا یک ماه آینده این خونه سر و شکل بگیره. یکی از نقاط هیجان‌انگیز این خونه باغشه. در واقع یه حیاط که پر از گل و گیاهه و البته چندان به درد فصلی که توش هستیم نمی‌خوره. باید منتظر موند تا هوا گرم بشه. اینجا گاز گرون‌تر از برقه و باید حواسمون باشه به این‌که چه وقتی، چه چیز رو روشن می‌کنیم. از نظر مدیریت انرژی، اینها شدیداً معتقد به کنترل هستن. توی همه خونه‌ها دم و دستگاه‌های الکترونیکی برای گرم کردن جداگانه آب و شوفاژ یا وسایل گرمایشی وجود داره که قابل برنامه‌ریزی هستن. شما می‌تونین برنامه‌ریزی کنین که چه روزی و چه ساعتی شوفاژهاتون گرم بشه. اما با تمام اینها به طرز احمقانه‌ای خونه رو می‌سازن. به طوری که از سمت در ورودی خونه، یه موج سرما به سمت داخل خونه در حرکته.
خونه‌م تا تی‌وی سنتر ده دقیقه پیاده راهه. این خیلی خوبه چون دیگه مجبور نیستم بابت کارت یه ماهه مترو، نود و خورده‌ای پوند بدم. یه راهی پیدا کردم که از وسط وست‌فیلد رد می‌شه و کوتاه‌تر از همه راه‌هاست. از این درش وارد می‌شم و از یه در دیگه خارج که دقیقاً جلوی محل کارم در میاد. این‌جوری می‌شه اول صبحی از باد و بارون در امون بود و در ضمن یه ویندو شاپینگی هم کرد توی بزرگ‌ترین مرکز خرید اروپا.
احتمالاً یه دوچرخه هم بخرم. یه دوچرخه فروشی پیدا کردم که صاحبش یه نیمه‌ایرونیه به اسم منوچ (منوچهر). فارسی هم بلد نیست مطلقاً اما آدم بانمکیه و قیمت دوچرخه‌هاش هم خوبه. شاید این‌طوری بشه یه کم ورزش کرد هر روز. البته اگه توی سرما فریز نشم. این بود اخبار امروز. تا بخش بعدی خبر همه شما را به خداوند بزرگ و منان می‌سپارم.

رونمایی XBOX 360 جدید مایکروسافت

XBOX 360نزدیک کریسمس که می‌شه، اگه بری توی خیابون‌های مرکزی شهر و حول و حوش آکسفورد بگردی، می‌بینی که هر چی ساختمونه چراغونی کردن. ویترین‌ها هم شده پر از بابانوئل و گوزن و سورتمه و فرشته و از این جور چیزها. بعضی‌هاشون اون‌قدر جالبن که همیشه یه عده وایسادن جلوی ویترین و دارن با این عروسک‌ها عکس یادگاری می‌گیرن. کلاً توریست‌ها اینجا با هر چیزی عکس می‌گیرن از جمله صندوق پست و باجه تلفن و اتوبوس دوطبقه قرمز. به هر حال اینها از نمادهای این شهر و این کشور شمرده می‌شن.
اما برای من از هر چیزی جالب‌تر تعدد جشن‌های رونمایی شرکت‌های مختلفه. از الآن تا کریسمس شبی نیست که یکی از شرکت‌های معروف جشنی نگیره و محصول جدیدش رو رونمایی نکنه. امشب مهمونی معرفی دستگاه بازی جدید XBOX 360 مایکروسافته. ویدئوی معرفی این دستگاه رو ببینید. جشن یک ساعت دیگه شروع می‌شه و حالا که دعوتم بدم نمیاد برم و یک سر و گوشی آب بدم. اگه چیز دندون‌گیری نصیبم شد، می‌نویسم.

مکاشفه در هالووین

ما که همیشه اون سر دنیا بودیم و نمی‌دونستیم اصلاً این هالووین از کلوزآپ چه معنایی داره و هر چی می‌دونستم محدود بود به اون چیزهایی که توی کتاب‌ها و وبلاگ‌ها و فتوبلاگ‌ها دیده بوم. این بود که به پیشنهاد دوستان برای رفتن به یک کلاب لبیک گفتیم تا به روند مکاشفه ادامه بدیم.
طبیعیه که آدم در چنین محیط‌هایی نه‌تنها در ثانیه‌های اول بلکه در مواردی تا انتها دچار یبوست مغزی می‌شه. به هر حال هر آن‌چه که من دیدم برام عجیب و غریب بود. یک مجموعه آدم که با قیافه‌ها و لباس‌ها و ماسک‌ها از زامبی و پرستار گرفته تا خرگوش و جادوگر با موسیقی بالا پایین می‌پریدن. بلافاصله جای سازندگان مستند شوک رو خالی کردم چون می‌تونستن بهترین صحنه‌های غیرقابل‌پخش رو اونجا بگیرن و حال هر چی شیطان‌پرست ایرونی رو بکنن توی قوطی. البته تجربه نشون داده که خیلی از تابوهای صدا و سیما وقتی که قراره غرب رو سیاه نشون بده، دایورت می‌شه به تلاونگ دوم از سمت راست.
به هر حال من که یقه پیراهن سیاهمو تا در گوشم زده بودم بالا و به خاطر این که از سر کار اومده بودم و روز وحشتناک شلوغی رو پشت سر گذاشته بودم، نیازی به گریم نداشتم و همین‌طوری شبیه به فرانکشتین بودم. در عین حال هر کی هم از این خارجی‌ها که اومد و یه چیزی در گوشم گفت، به خاطر بلند بودن موزیک و عدم درک لهجه‌های جورواجور خیابونی چیزی نفهمیدم. در واقع نمی‌دونستم که دارن آدرس دستشویی رو می‌پرسن یا پیشنهاد بی‌شرمانه می‌دن. اینه که هر کی اومد سراغم فقط گفتم آی دون نو!
خلاصه این هم از هالووین البته به شکل انگلیسیش. البته می‌گن که یه هالووین واقعی رو باید توی آمریکا دید. مال اینجا فقط یه کپی‌برداری معمولی و بهانه‌ای برای جشن گرفتنه.

اندر حکایت سکه‌های یک پنی و فلافل

اینجا یک سری پنی وجود داره که جنسش مسی هست و مزخرف‌ترین پول جزئی هست که می‌شه تصور کرد. یک پنی در واقع چیزی معادل یک پاپاسی خودمون هست که به درد لای جرز دیوار هم نمی‌خوره.
معمولاً اون‌ور آب رسمه که وقتی می‌خوان یه چیزی رو بهتون بفروشن که قیمتش ۲۰ فلان (واحد پول ناکجاآباد) هست، روش برچسب می‌زنن و می‌نویسن ۱۹٫۹۹ فلان. حالا این عدد توی کشورهای مختلف معانی مختلفی داره. مثلاً توی ترکیه همون ۲۰ لیره و توی بریتانیا همون ۱۹٫۹۹ پوند رو رو ازتون می‌گیرن و یه پنی از ۲۰ پوند رو بهتون برمی‌گردونن.
مشکل اینجاست که شما همیشه توی جیبتون یه مشت سکه به‌دردنخور مسی دارین که جیرینگ جرینگ (نسخه کلکته: جیلینگ جیلینگ) صدا می‌ده و آدم احساس می‌کنه عینهو همون صدا رو می‌شنوه که یه قاطر مزین به انواع سکه‌ها و خرمهره‌ها از خودش در می‌کنه.
البته به تعداد انسان‌ها راه‌های خلاصی از این سکه‌ها وجود داره. اما تابلوترینش اینه که همه رو بریزن توی یه بطری پلاستیکی دو لیتری خالی و روش بنویسن هدیه به فلان انجمن حمایت از نی‌نی‌ها. یه راه دیگه‌ش اینه که هر وقت از مترو رد می‌شین و خواننده‌ها و نوازنده‌های دوره‌گرد رو می‌بینین، جیبتون رو خالی کنین توی کیس سازشون. راه ضایع‌ترش اینه که این‌جور سکه‌ها رو بندازین به دوستاتون به جای چند پوندی که ازش قرض کردین. اون‌وقت به جای اون سکه یه پوندی که ازش قرض کرده بودین تا یه چایی بخرین، می‌تونین تا ۱۰۰ سکه یه پنی قدرت مانور داشته باشین برای برگردوندنشون. البته انسان عاقل با این مقابله به مثل، فرصت قرض کردن دوباره رو از دست نمی‌ده مگه این‌که مخش پاره سنگ ورداشته باشه.
راه پیشنهادی من ریختن این سکه‌ها در کشوی بالایی میز برای تلقین حس پولداریه. یعنی همیشه این حس همراهتون هست که من پول دارم و ذوق‌انگیز و باقیلی‌ویلی خواهید بود.

وایرلس گرفتم و اینا

آقا جان رفتم قرارداد اینترنت وایرلس بستم ماهی ۱۵ پوند. یه مودم وایرلس اندازه یو اس بی بهم دادن مجانی که وصل شم به اینترنت پرسرعت. حالا نکته‌ش اینه که در راستای اون دوربین‌های CCTV آدم احساس می‌کنه یه جی‌پی‌اس بهت وصل کردن. یارو برای این که باهام قرارداد اینترنت ببنده، نزدیک بود تعداد گلابی‌هایی رو که تو عمرم خوردم رو هم ازم بپرسه. به هر حال آدم می‌ترسه از خودش باد در کنه و توی پرونده‌ش به جرم ایجاد توفان کاترینا چیزی بنویسن. خلاصه همه چیز تحت کنترل ملکه هست.
عرض کنم حضورتون که دیشب رفتم یه رستوران ایرانی و یه کباب کوبیده و یه میرزاقاسمی زدم تو رگ. از نظر کیفیت در حد رستوران‌های درجه دوی تهرون بود. اما به هر حال لنگه کفش در بیابان غنیمته. دنبال یه دیزی‌فروشی می‌گردم تا کلکسیونم کامل بشه.
عصر امروز هم قراره با بچه‌ها بریم کنسرت کامکارها. بلیتش به نسبت ایران ارزون‌تره پس می‌رم و بعداً تعریف می‌کنم چی شد.

من و برادر بزرگ و دوربین و دست‌های آلوده

دوستان اصرار دارن من چند کلمه‌ای باهاتون صحبت کنم (با لهجه معاون کلانتر). عرض کنم حضورتون که فعلاً در حال بلغور کردن یک مشت کلمات با بار حقوقی هستیم که مرتبط با امور ادیتوریال و مباحث سلامت کار و این خرت و پرت‌هاست. چیزهایی که بهتون می‌گه مثلاً در ارتفاع فلان متری باید حداقل با لبه پشت‌بوم دو متر فاصله داشته باشین تا اوف نشین.
از اون طرف (منظورم اون یکی طرفه) به شدت در حال گشت‌وگذار در وب‌سایت‌های مسکن هستم تا بلکه با دو جوان رعنای لندهور دیگه یه خونه سه‌خوابه بگیرم و مسلماً می‌دونین که این مبحث مهم احتیاج به شناسایی محله‌ها داره تا بلکه مکان (غلط کردی فکر بد کنی) مناسبی برای زندگی اجاره بشه. از طرف دیگه (این بار منظورم همین طرفه) جالبیاتی چون تعدد دوربین‌های CCTV در مترو، خیابون، در توالت، خونه ما، خونه شما و حتی اتاق تمساح‌ها باعث می‌شه فکر کنم که حتی نباید دست کنم توی دماغم چون عن‌قریب از یه جایی پخش می‌شه و برادر بزرگ نگام می‌کنه. از قرار معلوم توی لندن ۵۰۰ هزار تا و در کل بریتانیا چهار میلیون و دویست هزار تا از این دوربین‌ها هست که در هر ثانیه قربون قد و بالامون می‌رن.
نکته بعد این که هنوز غذا خوردنم در وضعیتی شخمی به سر می‌بره. غذاها عموماً سر و شکل خوشگلی دارن اما مزه ندارن. میو‌ه‌ها کلاً خوشگل و موشرابی و در ظاهر دوسش داری حسابی اما از لحاظ مزه، طعم گچ فراوری شده با پودر لپه نارس رو می‌دن. با همه اینها اوضاع چندان بد نیست و فکر می‌کنم وقتی برم خونه خودم، همه چیز بهتر می‌شه (اسمایلی امید به آینده).

کانت فیلسوف نبود یه چیزی دیگه بود

فعلاً مجبورم که روزمره بنویسم. با این وضع اینترنت چندان نمی‌شه به نوشتن چیزهای دیگه دل خوش کرد. امروز شنبه هست و امروز و فردا رو تعطیلم. فعلاً برنامه‌م اینه که برم بیرون برای عکاسی. هوا آفتابیه و با اوضاع آب و هوای اینجا این یعنی اگه نری بیرون معلوم نیست کی دوباره هوا دلش آفتاب بخواد.
ماشالله سر کلاس با چنان لهجه‌های انگلیسی روبه‌رو می‌شم که به عمرم نشنیدم. به طرفهالعینی مخ آدم می‌گوزه. شش ساعت در روز رو احساس می‌کنی که داری به یک نوار یا یک رادیوی انگلیسی گوش می‌کنی که گوینده بلد نیست ته جمله‌هاش نقطه بذاره. سرعت حرف زدن در حد بنز و سرعت سی‌پی‌یوی مغز درب و داغون من در بهترین حالت در حد زانتیاست. بعد از یک هفته دارم کد زبان اینها رو می‌شکنم. تازه متوجه شدم که کانت تنها یک فیلسوف نبوده بلکه همون Can’t خودمونه. یا اونی که من فکر می‌کردم after هست، چیزی نیست به جز often که ما بهش می‌گفتیم آفن اینا می‌گن آفتن.
خلاصه اگه کم‌کم جلد دوم راز داوینچی رو نوشتم تعجب نکنین.
اینجا سیگار گرونه و البته من سیگار چندانی نمی‌کشم اما یه جاهایی رو بهم معرفی کردن که گویا صاحبش ایرونیه و سیگار قاچاق با برچسب دخانیات ایران هم داره. وقتی به طرف می‌گی سیگار داری؟ می‌گه حلالش رو می‌خوای؟ حلال هم شده اسم رمز سیگار ایرونی!