رفتن به نوشته‌ها

برچسب: داستان

تبعیدگاه زندانی شماره ۱۳۵۳

قایق با سرعت از پیچ و خم رودخانه می‌گذشت.
ما ۲۹ نفر بودیم… گیج و منگ و ناتوان به جریان آشفته آب نگاه می‌کردیم. بخت خیلی یارمان بود که قایقمان بر ساحل نشست. کف پاهایمان که سفت شد، همگی کلاه‌هایمان را به احترام برداشتیم و غرق شدن قایقی را نظاره‌گر شدیم که اسکلت کاغذیش را جوی آب می‌بلعید.

سفرنامه صادقانه

… نزدیک ما گاو ماده سیاه لاغری با پیشانی گشاد چرا می‌کرد. مرد دهاتی گفت این گاو بچه‌اش مرد و شیر نداد. ما هم توی پوست گوساله‌اش کاه کردیم و حالا عصر به عصر او را می‌بریم پهلوی پوست بچه‌اش نگه می‌داریم آن وقت توی چشم‌هایش اشک پر می‌شود و شیر می‌دهد. حیوان با پستان‌های آویزان مانند دایه‌های کم‌خون و عصبانی بود و با پوزه نرمش سبزه‌ها را از روی بی‌میلی پوز می‌زد و دور می‌شد و شاید در همان ساعت پشت پیشانی فراخ او یادگارهای غم‌انگیز بچه‌اش نقش بسته بود. این گاو احساساتی مانند زن‌های ساده و از دست در رفته بود که تنها برای خاطر بچه‌شان زندگی می‌کنند و با قلب رقیق و مهربانش پونه‌های کنار نهر را بو می‌کشید…
اصفهان نصف جهان – صادق هدایت – ۲۸ اردیبهشت ۱۳۱۱

رویای نیمه‌شب اردیبهشت

نزدیک به یک ساعت بود که انتظار می‌کشید ماشین پر شود. حالا هم که مسافرهای دیگر آمده بودند، راننده دبه کرده بود و زده بود زیر کرایه‌ای که با هم طی کرده بودند. پا شد و کوله‌اش را برداشت و زد بیرون از سواری. هر چقدر هم که اصرار کردند، پایش را کرد تو یک کفش و با این که حوصله اتوبوس را نداشت، جلوی یکی از آنها را گرفت و سوار شد.
همیشه فراری بود از این اتوبوس‌های لعنتی. صدای گریه بچه‌ای که لج کرده بود و سرفه‌های لاینقطع مردی از ناکجای عقب اتوبوس تنها فایده‌ای که داشت، بر هم زدن اعصابش بود. دو دختری که روی صندلی جلوتر نشسته بودند اصلاً معلوم نبود که خنده‌هایشان را از کجا می‌آورند و این جور توی فضا پخش و پلا می‌کنند. تنها ساکنان این سفینه قراضه انگار همین‌ها بودند.
– آقا بدید من کوله‌تون رو اگه جا نمی‌شه. زیر صندلی ما هنوز جا هست.
آه… از لحظه‌ای که سوار شده بود کوله‌اش را جا به جا نکرده توی دستانش نگه داشته بود.
– ممنون.
و کوله‌اش را داد به دختر تا زیر صندلیش بگذارد.
نیم ساعت آن ورتر، پیرمرد بغل‌دستیش با صدایی که انگار مال کس دیگری بود، فریاد زد:
– آقای راننده… خیلی مخلصیما. خسته نباشی!
و لبخند مسخره‌ای را تحویلش داد. انگار سرداری بود که در هیأت مسافر، ساربان را از کمین راهزنان آگاه کرده است و یواشکی گفت:
– اگه این جوری بهش نگم، خوابش می‌بره… اون وقت همه‌مون ته دره‌ایم.
اَه… پیرمرد خرفت…
وقت غذا که نگه داشتند، رفت و یک چیپس و یک پاکت آبمیوه خرید و نشست روی سکویی بیرون رستوران. چیپس را همین جوری خریده بود به عشق این که تشنه‌اش کند و از خوردن آبمیوه لذت بیشتری ببرد. دخترها همچنان در حال خنده بودند و توی محوطه این ور و آن ور می‌رفتند. نگاهشان که خورد به هم لبخندی بی‌منظور تحویلش دادند و خنده‌کنان به سوی حوض بیرون رستوران رفتند. زیر لب گفت:
– دیوونه‌ها!
دو ساعتی آن ور نیمه شب بود که رسیدند ترمینال. پیاده شد و سریع به سمت یکی از تاکسی‌های ترمینال رفت. آن قدر خسته بود که تا میدان آزادی برای سوار شدن ماشین نرود.
– چقدر تا اکباتان؟
– هزار و پونصد!
حوصله چانه زدن هم نداشت.
– بریم!
تازه توی خیابان افتاده بودند که دو دختر را دید که پیاده می‌روند و همچنان در حال گپ زدن، می‌خندند.
– آقا یه لحظه نیگر دار.
سرش را از پنجره بیرون کرد و گفت:
– خانوما! این موقع شب ای کاش تاکسی از ترمینال می‌گرفتین.
– آخه اینا گرون می‌گن.
و با خنده ادامه داد:
– ما نفری پونصد بیشتر نمی‌خوایم بدیم.
– به هر حال احتیاط کنین. این موقع خیلی خطرناکه.
– باشه… مرسی!
– خواهش می‌کنم. شب بخیر.
– شب بخیر.
دهنه شهرک که رسیدند، یادش آمد کتابش را جا گذاشته است توی اتوبوس و از راننده خواست که بر گردند. به خیابان منتهی به ترمینال که رسیدند، جمعیت سرعت ماشین را گرفت. یک لحظه از میان پاهای مردم، کفش نعلینی نوک تیزی را دید که کمی آن ورتر از یک کتاب آشنا بر زمین افتاده بود و…
تکان بزرگی سرش را به شیشه اتوبوس کوبید. از خواب توی اتوبوس به همین علت متنفر بود. دخترها هم‌چنان می‌خندیدند. اتوبوس سربالایی را یک‌نواخت و نفس‌گیر می‌رفت بالا. هنوز خیلی مانده بود تا تهران…

یک ترکه، صد نگاه

فرض کن که یک تکه چوب هستی. یک تکه چوب باریک به درازای دو یا سه کف دست و با گره‌های کم و بیش متعدد. با پوستی نه آنچنان خشن که نوک انگشتان کسی را بیازارد و نه آنچنان که خوابشان کند. تنها یک تکه چوب که یک ماهی هست که از شاخه جدا شده و روی زمین میان صدها مانند خودش خوابیده است. آن وقت دوست داشتی که چه کاره باشی؟
می‌توانستی همان ترکه‌ای باشی که برای شروع آتشی به کار می‌برند. از همان‌ها که چند تایش را روی کاغذها و برگ‌ها می‌گذارند تا آتشی را بگیراند. سرآغاز یک آتش خوب که برای بریان کردن کبابی لازم است. می‌توانستی ترکه‌ای باشی در دست کسی، که برای کشیدن خط روی زمینی خاکی به کار می‌رود. برای کشیدن تصویری از یک منطقه و برای نشانی دادن یا نقشه‌ای از خاکریز دشمن. می‌توانستی جزئی از تعداد ترکه‌هایی باشی که کسی کلبه‌ای کوچک با آن می‌سازد و بر روی کتابخانه‌اش می‌گذارد. می‌توانستی در دست کودکی باشی تا با آن لانه مورچه‌ها را به هم بریزد و از احساس به هم ریختن جماعتی منظم لذت ببرد. یا شاید قسمتی از فقرات یک بادبادک که ارکان استواریش یاشی و با او به آسمان سفر کنی.
بگذار باز هم بگویم. می‌توانستی ترکه‌ای باشی برای تنبیه یک کودک شیطان. از همان‌ها که بر کف دستشان می‌کوبند. معلمی یا پدری یا مادری. یا شاید بهتر بود برای تنبیه زیرانداز به کارت برند. تا پلشتی‌ها و خاک یک ساله را در آغاز سال نو از رویش بزدایی. اما از این میان من دوست داشتم (اگر آن ترکه بودم) تنها یک بار مرا از وسط به دو نیم کند فردی که سال‌هاست بوی جنگل به مشامش نرسیده و از عطر میانگاهم به سال‌های پابرهنگی کودکی بازگردد.

فصلی برای نیاز (۵)

چشم‌هایش را که بست، سرمای پنج انگشت مینیاتوری که در هیچ باغچه‌ای کاشته نشده بود را با پوستش بلعید. لرزان و نا مطمئن.
– مرسی نیما.
– …
پیکان زهوار در رفته‌ای که هر گوشه‌اش انگار ساز ناهماهنگ ارکستری کوچک بود همچون غذای ماری خاکستری پیچ و خم‌های ناتمام جاده را می‌پیمود. و با هر بار عوض کردن دنده، نفس‌های آسم‌گونه می‌کشید. سعی کرد تنها به سیم‌های کنار جاده نگاه کند که شکم‌هایشان از باد آبستن می‌شد.
– چرا ساکتی؟
– نمی‌دونم.
– اگه تو نبودی نمی‌تونستم حالا حالاها از اونجا بیام بیرون.
– من کاری نکردم.
– چرا.
و بوسه‌ای بر دستش پاشید. دست گویا که با رعدی پر از عصیان شلاق خورده باشد لرزید و به جایی کنار همزادش پناه برد .
– کجا می‌ریم؟
– یه جای خوب. یه جایی که هیچ کی پیدامون نکنه.
و بر سر جاده‌ای خاکی که بوی جنگل می‌داد پیاده شدند. خیلی دورتر از بوی قیر، کلبه‌ای گالی‌پوش به ناگاه از پس درخت‌های پیر سرکشید. آفتاب آخرین رمقش در نورافشانی را میان شاخه‌ها پرتاب می‌کرد و هم‌زمان ماه با سرخی گونه‌های عروسی باکره خجالت می‌کشید. هیزم‌ها هنوز بوی جدایی مادرشان را با جرقه‌های کهکشانی به مشام پراکنده می‌کردند که چشم‌ها با جدالی محکوم به فنا به خواب رفتند.

* * *

و صبح… می‌دانی… باران که بیاید، گاهی روز را هم چون شب خاکستری می‌کند. باران که بیاید خاطره‌ها را می‌رویاند و گاهی هم غرقشان می‌کند. باران که بیاید گاهی بیدار می‌شوی و می‌بینی که تمام آواها می‌شکنند و حتی رد پایی هم باقی نمی‌ماند که نشانی گم‌شده‌ات را بیابی که تنها یک بغل میهمان آغوشت بود و شاید خیالی بود که هیچ گاه زندگی نکرد.

* * *

پایان

فصلی برای نیاز (۴)

با تمام فریادهایی که حجم سرش را آکنده می‌کرد، لباسش را پوشید و گره مثلثی را روی زانوهایش به دنیا آورد و روی گردنش مرتب کرد. موهای شبقش را ژل زد و دست‌هایش را شانه‌وار درونش کشید. به مچ دست‌هایش از عطر کنزو کمی زد و مچ دیگر را رویش مالید. عینکش را از روی میز برداشت و روی دماغش کمی پایین‌تر از ابروانش نشاند و… تمام. رها نمی‌آمد و او باید تنها به میهمانی می‌رفت. مانند همیشه… جشن تولد بابک بود. از همکلاسی‌های دانشگاهیش. کادو را برداشت و شماره آژانس تاکسی را گرفت.

* * *

بعد از شام بود که زنگ خانه بابک را زدند. یکی از همسایه‌های خانه محمد و امیر بود. امیر به میهمانی نیامده بود و فقط محمد بود که با حرفی که پچ پچ گونه چهره‌اش را مچاله کرد به سمت کاپشنش رفت.
– بچه‌ها شرمنده. من باهاس برم. همسایه‌ها گفتن که کمیته ریخته خونمون امیر رو هم الان بردن اونجا. شما برنامه‌تون رو به هم نزنید. خدافظ.

* * *

آسمان اُخرایی بود و اندوه تمام جهان را به دوش می‌کشید. شب‌های هفته انگار همین امشب شده بود تماماً. سرد و سنگین و بسته. با نظمی در محدوده ثانیه مسیر تا خانه را پیش گرفت و سوار باد خزر شد. کوچه را تمام نکرده گنجشکی کز کرده در کنج در خانه‌ای پیش لرزه‌های سرما را پرواز می‌کرد. دلش یک سطر پرستوی اردیبهشتی را روی سیم آرزو می‌کرد اما تنها چکه‌های باران بودند که نقطه نقطه افکارش را حجیم می‌کردند. نگران ساکنان اوج آسمان بود و…

* * *

– خوش گذشت؟
– نه.
– چرا؟ شما که بهت بد نمیگذره!
( بد نمیگذره را آن طور می‌گفت که نیش‌خند)
– حالا که نگذشت. شما که تشریف نیاوردین. ما هم تنها طی طریق کردیم.
– با بعضی‌ها حال نمی‌کردم توی مهمونی.
– مثلا با کیا؟
– حالا بماند.
– منظور؟
– هیچ!
– همیشه یه تیکه بارمون میکنی. بقیشو می‌بلعی. یا از این چیزا نگو یا می‌خوای بگی منظورت رو رک بگو.
– منظوری نداشتم.
– آره می‌دونم. هه!
– حالا چی شد زود برگشتی؟
– هیچی. گویا کمیته ریخته بوده خونه امیر اینا و امیر و یه دختر رو بردن مفاسد.
– جدی؟ چه جالب. دختره کی بوده؟ می‌شناسمش؟
– نه. منم نمی‌شناسمش.
– حالا این چه ربطی به تو داشت که برگشتی؟
– همین جوری. حالم گرفته بود و با این خبر بدتر شد. زدم بیرون.

* * *

حاضر بود سر هر کلاس دو برابر بماند اما الکترونیک را به اندازه یک آن نه. بی‌بهانه آمد بیرون و محمد را دید.
– سلام ممد.
– سلام نیما.
– چه خبر؟ چی شده بود دیشب؟
– هیچی بابا. یکی از همسایه‌ها می‌بینه یه خانومی میاد تو خونمون زنگ می‌زنه کمیته میاد. بعدش هم امیر و دختری رو که مهمونمون بود می‌برن.
– دختره کی بوده حالا؟ دوستش بود؟ (متنفر بود از وقتی که باید خودش را به خنگی می‌زد)
– نه بابا همسایه‌ها مادر خانوم مستأجر طبقه پایین رو دیده فکر کرده که بعله. بعدشم زنگ زده و اینا اومدن از بدشانسی سراغ امیر.
– حالا چی میشه؟
– هیچی قراره پدر مادر امیر بیان و اوضاع رو ردیف کنن.
– دوست دختر بوده؟
– نه. امیر داشته از تهرون می‌اومده این جا. اونوقت این تحفه رو تو ترمینال دیده و آوردتش اینجا. حالا شده غوز بالای غوز. همونه که مثلاً پسرخاله‌ش بوده.
– عجب! که این طور! کمکی از دستم برمیاد؟
– آشنا نداری تو مفاسد؟
– چرا اتفاقاً یکیو می‌شناسم. دفعه قبل که سیزده به در بهمون گیر داده بودن سر ورقی که تو اسبابمون بود با یکی آشنا شدم.
– می‌شه کاری کرد که زودتر خلاص شیم؟
– بذار زورمو بزنم ببینم چی می‌شه. خبرت می‌کنم.
– اوکی. پس فعلاً من برم.
– باشه. خدافظ.
– خدافظ.

* * *

ادامه دارد…

فصلی برای نیاز (۳)

برای بی‌نهایتمین بار انگشتش را نشاند روی شاسی تلفن و دوباره تکمه‌های اعداد را نوازش کرد. صدای توی گوشی همچنان سکسکه می‌کرد و نشانی مکالمه‌ای طولانی را به او می‌داد. گوشی را کوبید روی نشیمنگاهش سیگاری یافت و آتش کبریت را هدیه‌اش کرد. موج‌های ملحفه داستان خوابی آشفته را بازگو می‌کردند. گوشی را برداشت و یک بار دیگر انگشتانش را روی تکمه‌ها حرکت داد.
– الو؟ رها؟ چرا این قدر اشغال بود تلفنت؟
– بابا داشت حرف می‌زد.
– این همه؟
– آره داشت با دفتر صحبت می‌کرد.
– خوبی؟
– بد نیستم. چطوری تو؟
– بد نیستم. پیش امیر اینام.
– آها. بیبن من باید برم؟
– کجا؟
– هیچ کجا. مامان کارم داره.
– باشه. مزاحم نمی‌شم. راستی…
– هوم؟
– هیچی. خدافظ.
– بابای.
از ته سیگار توی نعلبکی انتقام گرفت و بلند شد از روی تخت و به بیرون نگاه کرد. سبزی کوه تا ابرها زبانه می‌کشید. خیالش رفت با ابرها تا مهری که تنها سی روز نفس کشید و… رفت توی آشپزخانه که چای بگذارد.
یادداشتی انگار که کلماتش هنوز خمیازه می‌کشیدند، می‌گفت: نیما جان من و محمد رفتیم دانشگاه. جفتمون تا عصر کلاس داریم. دیدم خوابی دیگه بیدارت نکردم.

* * *

پس این دختر که بود با صدای آسمانی؟ خیال که نبود؟
رفت تا دوباره سرک بکشد توی اتاق که این بار دخترک چشمانش را قاپید. اما پسر بود انگاری.
– سلام. من نیما هستم.
– …
– ببین می‌دونم که می‌تونی حرف بزنی. خودم شنیدم آوازتو. چرا امیر اینا بهم نگفتن تو دختری؟ اسمت چیه؟
– …
– خب اگه نمی‌خوای بگی نگو. اما لزومی نداشت که الکی بهم دروغ بگن.
– ماندانا.
– آها این شد. دوست امیری؟
– نه.
– پس چی؟
– می‌شه بری؟
– باشه.
و از اتاق بیرون رفت تا برود. فقط یک دستش توی آستینش بود که دخترک آمد بیرون از اتاق.
– ببین. حقیقتش من از خونمون فرار کردم. به کسی نگو که اینجام… خواهش می‌کنم.
– همین جوری‌ش هم نمیگفتم. حتی به روی امیر اینها هم نمی‌آوردم که دیدمت. خوش باشی و خدافظ.
– اینجوری نگو خوش باشی. نمی‌دونی که چمه. من از اونا که فکر می‌کنی نیستم.
– من فکر خاصی نمی‌کنم. خوش باشی رو هم بنابر عادتم گفتم. منظوری نداشتم. خدافظ.
– خدافظ.

* * *

ادامه دارد…

فصلی برای نیاز (۲)

ساعت قدیمی یک بار نواخت. انگاری که بعد از سر و صدای زیادی که نیمه شب به پا کرده بود خجالت می‌کشید. شاید هم خوابش می‌آمد.
– نیما… اگه خوابت میاد برو رو تخت اون اتاق.
– مگه پسرخالت اونجا نیست؟
– نه… رفته تو اون یکی اتاق.
توی هیر و ویر دستشویی رفتن بود یا گرم بازی نفهمید که کی از اتاق رفته بود به اتاق دیگر.
چراغ‌ها را یکی یکی کشت و خستگیش را روی تختخواب تکاند.

* * *

ماه پیش بود که رها شروع کرده بود به آزار. نمی‌شد انگاری. به چارمیخش هم که می‌کشیدی رها بود. دلش را نمی‌شد به بند کشید. آن اوایل دوستیش توی آسمان نفس می‌کشید. کسی را که سالها شاهین سرکشی بود، کبوتر جلدش کرده بود. اما چند ماه بعد رها شده بود دوباره. و حالا آزرده‌اش می‌کرد. رها صیادی شده بود که به اسیری می‌برد.

* * *

سعی کرد آفتاب را با دستش کنار بزند بی‌فایده. صدای آوازی آسمانی می‌آمد از یک جایی مثل ابر. انگار که هم‌نوا شده بودند صدها فرشته آسمانی و می‌خواندند بی آن که بدانی چه می‌گویند. هوهوی باد یا چیزی مثل هزار کلید ارگ کلیسا همزمان موجی می‌شدند توی هوای اتاق. نشست توی تخت و صدا می‌آمد همچنان.
باز امشب در اوج آسمانم.
آسمان را می‌کشید تا اوج. یا شاید صدایش از آسمان می‌چکید آرام تا زمین. هر که بود حتما آسمانی بود.
خیال بود. همان بود که از آسمان می‌آمد توی خوابش. همان فرشته آبی‌پوش عروسک چوبی کودکی‌هایش بود. یا نه… شهرزاد قصه‌گویش بود. موهای کوتاهش را با شانه‌ای چوبی برای زمینی‌ها قسمت می‌کرد انگاری. یک… دو… سه.
یک… دو… سه.
باز امشب در اوج آسمانم.
یک… دو… سه.
عادتش به شانه کشیدن روی دست‌هایش مانده بود هنوز. از شمردنش پیدا بود که تازگی زلف‌هایش را چیده. یک… دو… سه را نمی‌شمرد. می‌کشید. مثل همان آ که آب فارسی کلاس اولمان بود. حتماً بلند بوده این موهای پرکلاغی که شانه‌اش را طولانی می‌کرد.
یادش آمد این قانون را که اگر تو کسی را ببینی توی آینه، او هم تو را خواهد دید. سرش را از آینه دزدید و به اتاق برگشت.

* * *

ادامه دارد…

فصلی برای نیاز (۱)

نوک دماغش گزگز می‌کرد از سرما. همیشه همین طور بود. یک جورهایی از زمستان بدش می‌آمد برای همین. پله‌ها را یکی در میان پرید بالا و رسید به در هال. با لبه آستینش دستگیره فلزی را فشار داد تا در را باز کند. حاضر نبود حتی برای چند لحظه پوستش سرمای در را ببلعد.
– سلام امیر.
– سلام. سلام. چطوری نیما؟
– ای‌… بد نیستم. نبودی امروز دانشگاه؟ خونه بودی؟
– آره. مهمون دارم. واسه همین.
چشمکی زد و گفت:
– کیه؟ دختره؟
– نه بابا. پسرخالمه.
– کجاست؟
– تو اتاقه. خوابیده.
– خوابه؟ سر شب؟ عجـــــب!
– آره. آخه می‌دونی یه مشکلی داره. نمیتونه حرف بزنه. لالِ. قراره هفته دیگه بره آلمان. که عملش کنن. آوردمش این ورا یه هوایی بخوره. یه کم خجالتیه. می‌دونی. بعضی‌ها اذیتش میکنن. فکر می‌کنن اواست. می‌فهمی که؟
– خب آره. پس بگذریم. ممد کجاست؟
– رفته یه خورده خرت و پرت بخره واسه شام.
– آها.
– سیگار داری؟
– آره بیا.
و یک بسته وینیستون را انداخت به طرف امیر و پرسید:
– از اون یکی ممد چه خبر؟ خیلی وقته ندیدمش تو دانشگاه.
– کی؟ امیرممد؟ هاها… هیچی رفته یه خونه گرفته توی رشت. این جا دیگه خیلی تابلو کرده بود. یه خونه گرفته تو گلسار. عشق و حالشم که همیشه براهه. حالا ببین کی اونجا رو آباد کنه و برگرده دوباره همین ورا.
– آره والله. آخر عیاشه این بشر. یه جورایی خوشم میاد ازش.
کمی که گذشت و ممد هم آمد.
– نیما؟ شام که می‌مونی؟
– آره. حالشو ندارم برم خونه. دوباره با بابام حرفم شد. بدبختیه به خدا. از شانستونه که قبول شدین دانشگاه توی یه شهر غریب. ما که گرفتار کردیم خودمون رو. شده واسمون مثل دبیرستان. انگار نه انگار که بزرگ شدیم. هنوز بهمون امر و نهی می‌کنن.
– پس ورق‌ها رو یه بُر بزن تا من این سوسیس‌ها رو بندازمش تو تابه و بیام. یه سیگارم برام آتیش کن.
– اوکی.
و شروع کرد به ور رفتن با ورقای لَب‌پَر شده کیم تقلبی.
– امیر؟
– هوم؟
– این پسرخاله‌ت بیدار نشه از این حرفا. هی بلند داد می‌زنیم.
– نه بابا اون طفلک لال بودنش بخاطر کر بودنشه. نمی‌شنفه. خیالت تخت. هوار بکش.
– آخی. بیچاره. واسه شام میاد بیرون که؟
– نه بابا خجالت می‌کشه. می‌برم تو اتاق براش.
– پس بیا دیگه.
رو به محمد کرد و گفت:
– این پسرخاله امیر کجا بود تا حالا؟
– بی‌خیال. چه می‌دونم. بیا یه دست چاربرگ بزنیم.
– باشه.
و در میان ورق و دود و هیاهوی بخاری به خواب رفتند.

* * *

ادامه دارد…

گام معلق لک‌لک

سی‌صد و پنجاه و شش… سی‌صد و پنجاه و هفت…
نزدیک بود بیفتد. شاخه‌ها بد جور جلوی راهش را گرفته بودند. اگر می‌افتاد مجبور بود تمام راه را برگردد و دوباره شروع کند. سعی کرد به کمرش قوسی بدهد و شاخه‌ها را رد کند. اما گوشه کلاهش به شاخه‌ای گیر کرده بود و مانع از جلو رفتن می‌شد. تکان سریعی به خودش داد تا خلاصی یابد اما همین کار نزدیک بود که باعث سقوطش شود.
آه… آزاد شد.
سی‌صد و پنجاه و هشت… سی‌صد و پنجاه و نه…
اگر گام‌های بعدی را هم درست بر می‌داشت، می‌توانست برای اولین موفقیتش به خودش تبریک بگوید و خودش را به صبحانه‌ای دوست‌داشتنی مهمان کند.
سی‌صد و شصت… سی‌صد و شصت و یک…
نزدیک به یک سال می‌شد که این کار را شروع کرده بود. دقیقا ۱۱ ماه و ۲۸ شب. هر بار تنها یک قدم بیشتر از شب قبل. و بعد افتاده بود.
سی‌صد و شصت و دو… سی‌صد و شصت و سه…
هر بار سعی کرده بود که شاید بتواند این یک قدم بیشتر را تبدیل به دو قدم کند. اما نتوانسته بود و…
سی‌صد و شصت و چهار… سی‌صد و شصت و چهار…
ایستاد… سی‌صد و شصت و چهار… سی‌صد و شصت و چهار…
این بار انگار کمی با شب‌های دیگر فرق داشت. این بار انگار می‌توانست دو قدم بیشتر بردارد.
به آرامی از روی جدول‌های حاشیه پارک پایین آمد.
هنوز یک شب دیگر به پایان سال باقی بود.

برگی از خاطرات نِوِرهود ۳۰۰۰

اِورهود مشکوک شده. امروز سومین باره که با تله‌پاتی‌ش تماس می‌گیرم اما ارتباط برقرار نمی‌شه. فکر می‌کنم روی موج یکی دیگه تنظیمش کرده. همشون مثه همن. اصلاً نمی‌شه بهشون اعتماد کرد. باید روشم رو عوض کنم. این که همیشه آدم انرژی مثبت بده به درد نمی‌خوره. باعث می‌شه که همه سوءاستفاده کنن. چرا منفی در منفی میشه مثبت اما مثبت در مثبت نمیشه منفی؟ از امروز سعی می‌کنم که فقط انرژی منفی بدم. انگار جاذبه اش بیشتره. می‌دونم چه جوری باهاشون رفتار کنم. مثه این که همشون با این که می‌دونن طرف دیتای غلط ارسال می‌کنه اما بازم خوششون میاد. از این به بعد هر کی رو دیدم بهش دیتای غلط می‌دم. می‌دونم که نه تنها اِرور نمی‌ده کلی هم تحویل می‌گیره.

رویا

باد کنار دریا موهاش رو نوازش می‌داد. خنکای باد سردی رو زیر پوستش می‌دووند. مدت‌ها بود که مسافرت نرفته بود واسه همین این سفر یه جور متفاوتی بهش می‌چسبید. حاضر نبود چشاشو باز کنه. عینکش رو از رو پیشونی روی دماغش برگردوند و یه پهلو شد. با انگشتاش سعی کرد که اسم دوست دخترش رو روی ماسه‌ها بنویسه. جاش خیلی خالی بود. مدت‌ها می‌شد که ندیده بودش. تقریباً از زمانی که اومده بود مأموریت. تصور لمس بدنش بعد از این همه وقت باز هم براش لذتبخش بود. به آخرین شبی که با هم بودن فکر کرد. آهی کشید و چشماشو وا کرد. بلند شد. عینکش رو ورداشت. کولر رو خاموش کرد و سعی کرد اعداد رو از اول لیست دوباره جمع بزنه.

چراغ راهنمایی

به هیچی نگاه نمی‌کرد… به هیچکی. شیشه‌های پنجره ماشینش هم بالا بود. زمزمه‌ای تند و تند می‌دوید دنبال انگشتایی که رو فرمون ضرب گرفته بود. چشم‌های سیاه و ابروهای همرنگش با لب‌های قرمز و متناسبش بد جور خراب می‌کرد آدم رو. حتماً خودش هم می‌دونست که چقدر خوشگله. فقط روبرو رو نگاه می‌کرد و به ماشین‌های کناری توجهی نداشت.
یه لحظه با خودم گفتم ای کاش من چراغ راهنمایی بودم.

تی‌تی

تی تی (۱)، ایستاد. کمرش را به عقب قوسی داد و نفسی هن‌گونه به بیرون پرتاب کرد. لباس‌هایش در هوای شرجی به تنش چسبیده بود و برجستگی‌هایش را بیشتر نمایان می‌کرد. روی یکی از بته‌ها نشست و آب دهانش را فرو داد. نزدیک ظهر بود. گرما کلافه‌اش کرده بود. آنقدر که زورش می‌آمد تا زیر خالی‌دار (۲) برود، آبی بنوشد و به خواهر کوچکش سَروَر که توی هَلوچین (۳) به خواب رفته بود سری بزند. فکر خنکای سایه و آب روانه‌اش کرد به آنجا. دستکش‌های کاموایی بدون انگشت را در آورد و به دستان زمختش که رنگ تیره‌ای به خود گرفته بود نگاه کرد. کم به یادش می‌آمد که دستانش رنگ طبیعی به خود دیده باشد. همیشه قهوه‌ای سیاه‌گونه بودند. چه زمانی که پوسته‌های آغوز (۴) را می‌شکست. چه وقتی که انار ترش را دان می‌کرد و چه وقتی که چای می‌چید. دو برگ و یک غنچه اگر نبود، عطرش مست نمی‌کرد مشام را وقتی که دم می‌کردندش. دیگر کم کارگری بود که این گونه چای بچیند. بعضی از باغدارها با اره برقی به جان بوته‌ها می‌افتادند و سرچینشان می‌کردند و برخی با قیچی‌های هرس شمشاد که به کیسه‌ای طویل متصل بودند. دیگر از زیبیل‌هایی (۵) که با کولُش (۶) بافته می‌شد خبری نبود. اما هنوز آوای چای‌چینان زن فضا را معطر می‌کرد. تی‌تی آخر هر فصل چای‌چینی هفته‌ای اضافه می‌آمد تا دو برگ و غنچه‌های به دور مانده از دندانه‌های اره را بچیند و به نازخانوم بدهد تا با دست خشکش کند. نازخانوم مادربزرگش بود که چشمانش آب آورده بود و کم می‌دید و کمردرد امانش را بریده بود و همیشه بوی گل روغنی (۷) که به کمرش می‌زد همراهش بود. بقچه‌اش را باز کرد و لقمه‌ای برداشت از ترش‌تره‌ای (۸) که نازخانوم تدارک دیده بود. به یاد وقتی افتاد که یامین زنده بود. یامین برادر بزرگش بود که ۳ سال پیش وقتی که برای نجات همسایه‌شان داخل چاه شده بود. همان جا گاز نفسش را پس نداد. یاد زمانی که نازخانوم سرپا بود و به اسپیلی(۹) رفته بودند. پاهایشان در آب سرد رودخانه کرخت شده بود و خستگی از نوک انگشتانشان به دل رودخانه و از آنجا به خزر سرازیر می‌شد. رودخانه‌ای که از درفک (۱۰) زاده می‌شد. فردا به بازار می‌رفت و چای بهاره دستی را می‌فروخت. لبخندی زد و به یک عینک برای نازخانوم، یک گل‌سر برای سَروَر و شاید یک دامن چیندار و یک گالش (۱۱) برای خودش فکر کرد. هفته دیگر عروسی دختردائیش بود.
۱- تی‌تی: شکوفه
۲- خالی‌دار: درخت آلوچه، درخت گوجه سبز
۳- هَلو چین: نوعی ننو یا گهواره پارچه‌ای که در شمال مرسوم است.
۴- آغوز: گردو
۵- زیبیل: زنبیل
۶- کولُش: ساقه برنج
۷- گل‌روغن: روغنی که با گل و مواد دیگر می‌سازند و خاصیت دارویی دارد.
۸- ترش‌تره: نوعی غذای شمالی با تره
۹- اسپیلی: منطقه‌ای ییلاقی در اطراف سیاهکل و در مسیر سیاهکل به کوه‌های دیلمان.
۱۰- درفک: دلفک- دالفک- آشیانه عقاب سیاه (دال)- بلندترین قله در منطقه دیلمان در گیلان
۱۱- گالش: نوعی کفش لاستیکی یک تکه. گالش را روی کفش می‌پوشیدند تا کفش گل‌آلود نشود. اما افراد بی‌بضاعت گالش را به صورت پاپوشی ارزان به عنوان کفش استفاده می‌کنند.