رفتن به نوشته‌ها

ماه: آوریل 2007

مرغ همسایه گاوه!

Social Police Planاونهایی که توی ایران کمیک‌استریپ کار می‌کنند یا کارتونیست هستند هم با مشکلات زیادی درگیرند. علاوه بر این که سوژه مورد نظر نباید مورددار باشه و خط قرمزها باید رعایت بشن، نوع طراحی هم شامل قوانین عکس‌ها و تصاویر می‌شه و نباید مثلاً اروتیک باشه و مسائلی از قبیل حجاب و عرف باید توش لحاظ بشه. ما هم از بس که کمیک‌های داخلی دیدیم، نمی‌تونیم نوع دیگه‌ای رو تصور کنیم.
البته با خروج خیلی از کاریکاتوریست‌ها و کارتونیست‌های ایرانی از کشور و ادامه فعالیتشون خارج از ایران، کارهایی رو می‌بینیم که از این محدودیت‌ها جدا هستن و البته نمونه‌هایی هم می‌بینیم که کارتونیست‌های داخلی برای رسانه‌های خارجی می‌کشن و اونها هم کمتر محدودند. نمونه‌اش هم کارهای بزرگمهر حسین‌پور برای مجله کارگاهی زیگ‌زاگ هست (مثل این یکی).
اما این که کارهایی رو ببینی که در داخل تولید شدند و خطوط قرمز رو به راحتی رد کردند و کارفرمای پروژه هم نیروی انتظامی هست، در نگاه اول به تو یک شوک وارد می‌کنه مخصوصاً که اروتیسم رو به طور مشهود در تک‌تک کارها می‌بینی هر چند که موضوع کارتون انتقاد از اروتیسم باشه.
به هر حال معاونت اجتماعی نیروی انتظامی تحت عنوان طرح امنیت اخلاقی این کارتون‌ها رو در قطع پوستر منتشر کرده و برای نصب در مدارس ارسال کرده و البته تعدادی از اونها هم در جاهایی مثل مجتمع کامپیوتر پایتخت قابل مشاهده هستند. علی رادمند طراح این کارتون‌هاست. چند تا عکس از این پوسترها گرفتم که می‌تونید اینجا ببینید. برای درشت‌نمایی بیشتر روی عکس‌ها کلیک کنید.

 

 

جلسه

جلسه خیلی چیز جالب و هیجان‌انگیز است. من فکر می‌کنم که هر کسی که جلسه داشته باشد خیلی آدم مهمی است حتماً. چون که هر بار که مامانم به بابایم زنگ می‌زند که سر کار است، خانم منشی به مامانم می‌گوید که بابایم توی جلسه مهمی است و نمی‌شود که مامانم حرص می‌خورد و اعصابش خورد می‌شود. من دوست دارم وقتی که بزرگ شدم خیلی جلسه داشته باشم.
دیروز شب که توی آپارتمان ما یک جلسه بود توی پارکینگ که همه باید در آن باشند چون که آقای عزیزی که مدیر ساختمان است و با مدیر مدرسه خیلی فرق دارد می‌گفت که باید مشکلات ساختمان را حل و ورز کنیم که خیلی کار سختی است و حتی از حل کردن تمرین‌های ریاضی که مشکلند، سخت‌تر است. اما من جلسه ساختمان را خیلی دوست دارم چون که همه بچه‌ها هم می‌شود شرکت کنند و ما همه را یک جا می‌بینیم مثل مهمانی که حتی آرزو هم هست که بابایش دندان‌پزشک است و دختر لوسی است و اعصاب آدم خورد می‌شود که یک سال از من کوچک‌تر است اما قدش از من بلندتر که البته فقط دو سانت.

ریش و سیبیل

شب‌ها که همه خواب هستند آقای پلیس بیدار است و با ماشین بنز که حتی از سوناتای مسعود اینها هم تندتر می‌رود، دنبال دزدها و آدم‌های بد می‌کند و آنها را می‌اندازد زندان و با تفنگ حسابشان را می‌رسد و حالشان را توی قوتی می‌کند. من تعجبم که چطور آقای پلیس که شب‌ها نمی‌خوابد، هیچ وقت خسته نمی‌شود و چشم‌هایش نمی‌سوزد که شاید وِخاطر این است که همه به اون می‌گویند خسته نباشید و حتماً فقط آدم‌های قوی هستند که می‌توانند پلیس بشوند. پلیس‌ها حتی روزها هم نمی‌خوابند که خیلی سخت است و حتی یک بار مسعود را که پسر بزرگ کوچه‌مان است و با من دوست است را گرفت چون که دست‌هاش مو داشت و آدم باید موهایش به جز ریش و سیبیل را قایم کند که زشت است و فرهنگ ندارد.
سیبیل و ریش یکی از چیزهای خوبی است که آقاها دارند و خانم‌ها ندارند چون که آدم خیلی بزرگ می‌شود و کار دارد و پولدار می‌شود. من حتی یک بار یک خانم را دیدم که سیبیل داشت و خیلی هم به نظرم دوست داشت که مثل ما مردها باشد. من وقتی که بزرگ شدم حتماً سیبیل می‌گذارم مثل مسعود که خیلی جالب است و مودلش تغهیر می‌کند و هر دفعه یک جور است که البته بابای من می‌گوید که مسعود سوسول است ولی به نظر من خیلی هم دوست خوبی است چون که نیکوکار است و من را یک بار توی ماشینش سوار کرد و رفتیم یک جا که اسمش جوردن بود و خیلی ماشین‌های جالب و سرعتی زیاد داشت و خیلی وقت‌ها هم خواهر کاوه را که نمی دانم اسمش روژان یا روژین است را به کلاس کنکور می‌رساند ولی الان که دانشگاه مهندسی اینگیلیسی می‌خواند را باز هم می‌رساند به دانشگاه و حتی وقتی که می‌خواهد چیزی بخرد، پولش را حساب می‌کند و حتی یک وقت‌ها دیدم که دست‌هایش را می‌گیرد که توی خیابان گم نشود.

کپی‌برداری سایت جدید AOL از روی Yahoo

چند روز پیش فرانک گروبر یکی از مدیران سایت AOL در وبلاگش نوشت که این سایت طراحی صفحه اول خود را عوض کرده و فعلاً آن را در سایت های AOL در مناطق هند، کانادا و آمریکا فعال کرده است. اما نکته‌ای که در این زمینه خبرساز شده، این است که طراحی جدید که نسخه ۳ نامیده می‌شود، شباهت زیادی به صفحه اول یاهو دارد که سال قبل بازسازی و عوض شد. به عبارت دیگر می‌توان گفت که چیدمان یا لی‌اوت صفحه بسیار شبیه به آن طراحی یاهو است. با کلیک کردن روی عکس زیر می‌توانید تصویر بزرگ‌تری را ببینید و شباهت‌ها را مقایسه کنید.



این ترمینال

Kavehروزنامه قیام- دیروز با بابایم رفتم دندانپزشکی که دندانم را که کرم خورده بود و بعضی وقت‌ها درد می‌گرفت، بکشم. من هر چه فکر می‌کنم نمی‌فهمم که این کرم لهنتی کجا قایم می‌شود چون که هر چی توی آینه نگاه می‌کنم معلوم نیست و فکر می‌کنم که می‌رود توی مهده‌ام و قایم می‌شود که خیلی چندش است. آقای دکتر یک آقای بداخلاقی بود که خیلی خشانت داشت و دندانم هم محکم بود و سه تا یا حتی هفت تا ریشه داشت که احتمالاً عقل بود و در نمی‌آمد که مجبور شدم موقع کشیدنش یک لگد بزنم یک جای آقای دکتر که خیلی درد داشت چون که بعدش یک لیوان آب خورد و گرمش شد چون که صورتش قرمز شد مثل دماسنج که هوا داغ می‌شود.
بعد از آن رفتیم یک جایی که پاساژ بزرگی بود اما به جای لباس، سی‌دی بازی و کامپیوتر داشت و یک جور کامپیوتر کوچک و خُشگل که توی کیف جا می‌شود و ما باید به جای کامپیوتر در فارسی بگوییم ریحانه که اسم یک جور دختر است. بابای من که یکی از کامپیوترها را خریده بود آن را ورداشت و توی ماشین گذاشت که وِخاطر این که سنگین بود من هم کمک کردم و یک چیزی را که به آن مُهس می‌گویند و معنی‌اش به فارسی می‌شود موش آوردم. بابایم دیشب رفت توی یک جایی که به آن می‌گویند اینترنت چون که بابایم از هر چیزی که اینتر دارد خوشش می‌آید مثل تیم فوتبال این‌ترمینال که توی ایتالیا است و به آن در قدیم می‌گفتند روم و بابایم وقتی توی اینترنت می‌رود خیلی به روم سر می‌زند و با دوست‌هایش توی روم اس مس می‌زند و هی شکلک‌های خنده و گریه و قلب و اینها که یعنی دلش تنگ شده است.

تیلویزیون

امروز جمعه است و من دارم از توی تختم می‌نویسم که امروز خاطره چه جوری بود. تمام امروز همه جا باران بود و از صبح باران می‌بارید که مامانم می‌گوید باران بهاری زود می‌آید و زود می‌رود اما انگار که قرار بود مامانم ضایه شود چون که هی باران آمد.
اولش آرزو که دختر همسایه ما هست و از من یک سال کوچک‌تر است آمد خانه ما اما من با دخترهای کوچولو کار ندارم چون که خیلی لوس هستند و تمام لباس‌هایشان لوس و صورتی زشت و دخترانه است و عروسک‌بازی می‌کنند. من گفتم که می‌خواهم بروم خونه کاوه تا آرزو ضایه شود و اینها. در خونه کاوه ما اولش با هم پلی‌استیشن بازی کردیم که این کاوه که توی گیم‌نت از من می‌بازد، توی فیفا از من برد چون که همه‌ش توی خانه تمرین می‌کند و من ندارم. بعد برگشتم خانه چون این کاوه کچل خیلی به من کرکری دارد چون یک بار برده و به نظرم بهتر است برود گل یا پوچ و مارپله بازی کند.

وبلاگی‌ها برای اخراجی‌ها

Ekhrajihaاین نمایش هیچ ربطی به این همایش ندارد به جان بچه‌م. وبلاگ عصیان بدون مساعدت به زودی نمایشی همراه با اخراج فیل وبلاگی‌ها برگزار می‌کند که در این نمایش تلاونگ فیل نیز حضور خواهند داشت. برای شرکت در این مراسم یا بخش‌های مختلف آن به نکات ذیل دقت فرمایید.
محتوای نمایش:
– اخراج فیلم
– فرسایش مغز
– چت دوستانه و دراز و نشست به صورت نقد و اقساط (با حضور کرگدن و تلاونگ فیل)
– تقدیر از یادآوری‌های برتر

شماره‌های اسطراری

Kavehروزنامه قیام- امروز توی مدرسه‌مان یک آقای پلیس را آورده بودند که درباره این صحبت کند که بچه‌ها باید چه شماره‌های تلفنی را حفظ کنند که بتوانند در مواقع اسطراری با آنها تماس بگیرند.
آقای پلیس که خیلی لباسش تمیز و مرتب بود و کلاه خوشگلی داشت با یک بنز که حتی از سوناتای مسعود اینها هم تندتر می‌رود، آمده بود مدرسه و خیلی مهربان بود چون که ماشین خودش را داده بود تا یک سرباز که ستاره روی دوشش نبود، رانندگی کند و خوشش بیاید.
آقای پلیس به ما گفت که وقتی آتش‌سوزی می‌شود یا اتفاق بدی می‌افتد که مثلاً دست آدم توی چرخ گوشت می‌رود و من توی برنامه کودک دیده‌ام که خیلی دل آدم خراش می‌شد، باید به آتش‌نشانی زنگ بزنیم که شماره‌اش ۱۲۵ است و خیلی رند است مثل ۱۱۰ که وقتی آدم دزد می‌بیند زنگ می‌زند و من گفتم که آدم حتی وقتی دعوا می‌کند هم باید به ۱۱۰ زنگ بزند چون که همسایه پایین ما آقای کشاورز که با زنش دعوا می‌کند و برادرهای زنش می‌آیند دخالت، بعدش به ۱۱۰ زنگ می‌زنند که چون زورشان زیاد است دعوا را جدا می‌کنند.
بعدش خانم مشیری گفت که ما شماره‌های دیگری هم داریم که باید حفظ کنیم. مثل ۱۱۸ که همیشه یک خانم گوشی را ور می‌دارد که خیلی مخ است و همه شماره تلفن‌های مردم را حفظ است و حتی شماره تلفن همه شرکت‌ها و کارخانه‌ها و روزنامه‌ها و همه جا را بلد است که بیچاره صدایش شبیه آدم آهنی است.

کارآگاه گجت‌های اینترنتی

Inspector Gadgetکارآگاه گجت را یادتان هست که مأموریت‌هایش را به کمک وسایل عجیب و غریبی انجام می‌داد که در بخش‌های مختلف لباسش تعبیه شده بودند؟
گجت به وسایل کوچک مکانیکی و یا الکترونیکی گفته می‌شود که اغلب اندازه‌ای کوچک دارند و دارای کاربرد زیاد و خاص در زندگی هستند. به عبارت دیگر وسایلی که برای انجام کارها مفید و پرکاربرد هستند Gadget می‌نامند. مجلات و سایت‌هایی که به معرفی این گونه ابزار می‌پردازند، بسیار محبوب هستند و اغلب از پربازدیدکننده‌ترین و پرخواننده‌ترین‌ها محسوب می‌شوند. از نظر درآمد هم وضعشان بسیار مساعد است و با فروش آنلاین ابزاری که معرفی می‌کنند، می‌توانند درصد مناسبی از سود آنها را به خود اختصاص دهند.
سایت نارنجی یک سایت ایرانی هست که گرچه نمی تواند به خاطر مشکلات مبادله پول الکترونیک و تحریم ایران برای خود درآمدی دست و پا کند اما بخش نخست کار یعنی معرفی ابزار را به خوبی انجام می‌دهد.
علاقمندان به ابزار ادوات جدید می‌توانند با مراجعه به این سایت با وسایل جدیدی که با فناوری‌های نو در دنیا تولید می‌شوند آشنا شده و مشخصات کامل و طرز کارشان را به همراه تصاویر و لینک سایت تولیدکننده مطالعه کنند.
جای ستون‌های ثابتی که به معرفی گجت می‌پردازند در مطبوعات ایرانی واقعاً خالی است با استفاده از این سایت می‌توانید این خلاء را تقریباً جبران کنید. اما یک نمونه از وسایل معرفی شده در این سایت:

موشدارو پس از مرگ سهراب

Kavehروزنامه قیام- من دارم یاد می‌گیرم که از ضربل مثل خوب استفاده کنم چون که آدم را خیلی باسواد می‌کند و یعنی این که آدم خیلی کتاب خوانده است اما خیلی سخت است.
یک آقای پیری که خیلی فقیر است و آدم دلش می‌سوزد که همیشه گرسنه و تشنه است و لباس‌های کهنه و پاره دارد، هر روز عصری می‌آید زنگ خانه ما را می‌زند و مامانم که خیلی مهربان است و نیکوکار برایش از ناهار یک ظرف غذا را کنار گذاشته تا به او بدهیم و بخورد تا از گرسنگی نمیرد. من هم که می‌خواهم در کار خوب و نیکوکاری باشم، غذا را تا دم در می‌برم تا بخورد اما با این که دلم می‌سوزد اما بعضی وقت‌ها اعصاب آدم خورد می‌شود چون که همیشه آقای فقیر به من می‌گوید «الهی پیشی» که به نظر من اصلاً حق آدم نیست که بعد از یک کار خوب به آدم بگویند پیشی که این یعنی اگر دستت را تا زانو توی عسل و مربا بکنی که مامانم می‌گوید کار بدی است، باز هم گاز می‌گیرند بعضی از آدم‌ها و حتی اگر خیلی هم از آدم تشکر کنند، مثل موشدارو پس از مرگ سهراب است که فایده ندارد و پسر عمو فرجامی است که دوست بابایم است. این آقای فقیر خیلی مهربان است چون که سر همه چهارراه‌ها که چراغ رانندگی دارد یک عالمه از بچه‌ها که فال می‌فروشند که بعضی‌هاش حافظ است و بعضی‌هاش گردو، با او دوست هستند و شب‌ها با یک وانت همه را می‌برند که آقای فقیر جلوی وانت می‌نشیند و همه را به خانه‌شان می‌رساند که خدای ناکرده اتفاق بدی برایشان نیفتد.

«تبر اسماعیل» خالکوبی قاتل دانشگاه ویرجینیا

Cho Seung Huiداشتم موتور جست‌وجوی تکنوراتی را بررسی می‌کردم که دیدم یکی از ترکیباتی که خیلی مورد جست‌وجو واقع شده ترکیب Ismail Ax هست به معنی «تبر اسماعیل» [+]. پس از این که چند تا از وبلاگ‌هایی را که در این مورد نوشته بودند مطالعه کردم، متوجه شدم که این مسأله مربوط می‌شود به کشتار اخیر در دانشکده فنی دانشگاه ویرجینا.
از قرار معلوم دانشجوی کره‌ای الاصلی که عامل این کشتار بوده روی یکی از بازوهای خودش این عبارت را با جوهر قرمز رنگ نوشته (یا خالکوبی کرده) بود و حالا این بحث داغ شده که آیا این عبارت و این دانشجو با اسلام مرتبط بوده‌اند یا خیر. این مسأله دستاویزی شده تا تحلیل‌های وبلاگی «چو سونگ هوی» ۲۳ ساله را اسلامگرا یا حداقل دارای گرایش‌های متمایل به اسلام بدانند. (بعضی بحث‌ها را در بویینگ‌بویینگ بخوانید).
با توجه به این که هنوز اطلاعات دقیقی درباره این فرد به دست نیامده و از قرار معلوم «جو» فرد منزوی و درونگرایی بوده معنای این عبارت مورد جست‌وجوی بسیاری است و تا کنون جزو سه عبارت برتر جست‌وجو در موتورهای جست‌وجوست. نوشته‌های دیگری که روی دیوار اتاق چو در خوابگاه نوشته شده از قبیل «بچه پولدارها»، «شهوترانی» و «شیادهای فریبکار» موضوع را بیش از پیش پیچیده کرده است.
یکی از استادان او می‌گوید که وی در برخی از تکالیف و داستان‌هایش صحنه‌های فجیعی از خونریزی و کشتار را وصف کرده بود به طوری که استادش این مسأله را به مقامات و بخش مشاوره دانشگاه گزارش کرد. در یکی از کلاس‌ها وقتی که نامش را پرسیدند او چیزی نگفت و به جای اسمش با علامت سؤال امضا کرد به نحوی که او را در کلاس با نام «پسر علامت سؤالی» صدا می‌کردند. چو از ۸ سالگی در آمریکا زندگی می‌کرد.
در حال حاضر کوچک‌ترین اطلاعاتی درباره قاتل برای عموم جذاب است و در رسانه‌ها منتشر می‌شود. برخی از وبلاگ‌ها از این که عبارت «تبر اسماعیل» را مرتبط با اسلام بدانند بسیار خوشحالند و تعداد دیگری از آنها ابراز نگرانی می‌کنند که قبل از تکمیل تحقیقات و انتشار جزئیات، ماجرا منحرف شده و به اسلام‌ستیزی و دردسرهای دنباله‌دار دیگری بیانجامد.
اطلاعات بیشتر را می‌توانید از وبلاگ‌های این فهرست و این فهرست بخوانید. شیکاگو تریبون و فاکس‌نیوز هم مطالبی در این زمینه منتشر کرده‌اند.
پ.ن: از قرار معلوم قاتل نامه‌ای شامل عکس و ویدئو برای NBC ارسال کرده که آن را می‌توانید از طریق این لینک ببینید. و مطلبی در این مورد بخوانید.

فیمیلیست

Kavehدیروز با پراید بابا و مامانم رفته بودیم برای من شلوار بخریم و تی‌شرت چون که هوا گرم شده و لباس‌های پارسالی‌ام برای من خیلی کوچک شده است چون که من خیلی بزرگ‌تر شدم.
بابایم می‌گوید که لباس پیراهن باید خیلی شیک و دکمه‌دار و اتودار باشد و شلوارش پارچه‌ای باشد تا همه روی آدم حساب کنند. اما من فکر می‌کنم که بچه‌ها اگر ببینند که من مثل بابایم لباس می‌پوشم خیلی مسخره‌ام کنند چون که من دوست دارم تی‌پرت بپوشم که رویش اینگیلیسی نوشته باشد و شلوار جین که یک کمی هم پاره باشد چون که مسعود می‌پوشد و مسعود که از پسر بزرگ‌های کوچه ما هست و دوست من هست هم خیلی شیک است و فقط بیچاره لاغر است خیلی چون که شلوارهایش گشاد است و تا خیلی پایین کمرش شل می‌افتد و کمربندش هم قرمز است که فکر می‌کنم مال لباس سربازی‌اش هست چون که چرمی نیست و مثل یک چیزی در لباس سربازی است که به آن فانوسخه می‌گویند.
ما همیشه می‌رویم به مغازه پسردایی‌ام که در پاساژ فردوسی است و لباس‌های خوبی دارد اما بابایم ازش خوشش نمی‌آید و می‌گوید که خیلی بچه سوسولی است و با ما نمی‌آید خرید. در مغازه اون همه جور لباسی است اما اندازه من ندارد اما چون که خیلی آشنا دارد در پاساژها، ما می‌رویم تا که پارتی‌بازی کند و لباس‌ها تقفیف داشته باشد. من و بهنام که پسردایی من است رفتیم به مغازه دوستش و مامانم رفت تا مغازه‌ها را که لباس زن‌ها را دارند نگاه کند. من نمی‌دانم که چرا خانوم‌ها همیشه به مغازه ها نگاه می‌کنند حتی اگر خرید نداشته باشند. البته به نظرم به خاطر این باشد که توی شیشه مغازه‌ها خودشان را تماشا کنند تا همه چیز سر جای خودش باشد چون که مامانم هم مثل مامان کاوه که پسر همسایه‌مان هست و بابایش یک دیویست و شیش دارد توی آینه ماشینشان هی خودشان را نگاه می‌کنند.

اشکنک

Kavehروزنامه قیام- توی مدرسه ما یک گروه قوی هستیم به اسم گروه اژدهای قوی که خیلی بچه‌های قوی و پرزوری هستیم. آن وقت با کلاس پنجمی‌ها که خیلی می‌خواهند قلدری بکنند زنگ‌های تفریح جنگ می‌کنیم که با مدادهای نوک‌تیز است.
دیروز که از مدرسه می‌آمدیم خانه که با کاوه بودم و داشتیم با هم درباره جنگ دیروز صحبت می‌کردیم، مُشتبا که پسر سوپر دریانی سر خیابان است و همیشه خوراکی‌ها را از بابایش کش می‌رود و توی مدرسه می‌خورد با دو تا پسر گنده دیگر که فکر می‌کنم راهنمایی بودند جلویمان را گرفتند و خواستند که به زور پول توجیبیمان را بدهیم بهشان که دعوایمان شد و و من با لگد زدم یک جایی که خیلی درد دارد و مُشتبا وسط صحبت تمام صورتش از درد قلمبه و قرمز شد و ما فرار کردیم که آنها دستشان به ما نرسید اما یکی سنگ پرتاب کرد به طرف من که سرم خون آمد.
به نظر من این پرتاب سنگ که خیلی کار نامردی و چاقو از عقب توی دل آدم هست، خیلی کار ناجوانمرگانه‌ای است که توی جنگ‌های واقعی هم حتی سازمان ملل و هلال اهمل جلویش را می‌گیرند.
من که سرم خون آمده بود اول نفهمیدم و وقتی فهمیدم کمی گریه کردم که البته مرد گریه نمی‌کند مگر این که سرش بشکند و خیلی درد و خون داشته باشد که آدم می‌ترسد به خاطر مادرش که خیلی دوستش دارد، ناراحت شود. عصر دیروز رفتیم بیمارستان که سرم را باندپیچانی کردند ولی آقای دکتری که خیلی باسواد بود به مامانم گفت که نمی‌خواهد با سوزن و نخ سرم را بدوزند اما گفت تا چند روز نباید پارچه‌ها را باز کنم.

هارمیچر

Kavehروزنامه قیام- من امروز زیاد حوصله ندارم چون که سرما خورده‌ام و همه گلویم درد می‌گیرد وقتی که می‌خواهم آب دهانم را قورت بدهم. مامانم هم نرفته سر کار و برایم سوپ درست می‌کند که من بخورم. آرزو که دختر همسایه‌مان هست و یک سالی از من کوچک‌تر است آمده پیش ما چون که مادربزرگش عمل دارد و چشمانش آب مروارید آورده که خیلی چیز درخشان و گرانی هست و مامانم یکی از آنها را دارد که ۴ تا رشته از مروارید است و مامانش به او داده است که خاله‌ام ناراحت شد که چرا به او نداده.
آرزو چشمانش خیلی تنگ است و عین همکلاسی‌های سوباسا انگار ژاپنی است و من زیاد از اون خوشم نمیاد چون که زیادی دختر خوبی است و بچه مثبت است و حتی پاستوریزه هست مثل شیرهای سه گوش.
مامانم همیشه وقتی من بازیگوشی می‌کنم هی می‌گوید که تو پسر بدی هستی و از آرزو یاد بگیر که همیشه درس‌هایش را می‌خواند و لباس‌هایش کثیف و پاره و خاکی نیست و من هر چه به مامانم می‌گویم که آرزو که دوچرخه‌سواری نمی‌کند و فوتبال بازی نمی‌کند که لباس‌هایش خاکی بشود متوجه نمی‌شود.
این آرزو که خیلی بچه مامانش هست و دختر لوسی هست و همیشه حرص آدم را در می‌آورد چون که با این که بابایش دندانپزشک است، چهار تا از دندان‌هایش افتاده و من فقط یکی دندانم افتاده و با این که یک سال از من کوچک‌تر است از من قدش بلندتر است و اعصاب آدم خورد می‌شود که فکر می‌کنم به خاطر این است که هر چیزی که مادرش درست می‌کند و می‌گوید می‌خورد. حتی با سوپ مرغ بدمزه هم تیکه‌های پیاز می خورد که به نظرم بدبو است اما چون بچه‌ننه است و لوس است حرف گوش می‌کند و همه چیزها را می‌خورد. من دوست دارم به جای پیاز با سوپم کرانچی چی‌توز بخورم با سس گوجه که خیلی خوشمزه هست اما مامانم نمی‌گذارد و هی سرکوفتی بر من می‌زند.

فرزندان پینوکیو

Google TiSPتوضیح: قبل از خواندن این مطلب بهتر است بگویم که مدتی است که از سیزده‌بدر گذشته و تبش فروکش کرده. تقریباً همزمان با دروغ‌های آوریل این مطلب را نوشتم و منتظر ماندم تا در چلچراغ چاپ شود و بعد در سایت بگذارم، این است که الان می‌خوانیدش. به هر حال خروسی و بی‌محلی‌مان را بر ما ببخشایید!
هفته‌نامه چلچراغ– دروغ‌گویی رسم پسندیده‌ای نیست هر چند علی رغم تمام حرف و حدیث‌هایی که در مذمت آن گفته شده، روزی نیست که دروغی نشنویم. با این وجود یک روز را برای دروغ گفتن مجاز دانشته‌اند و آن روز «اول آوریل» است که این رسم (با یک روز تأخیر) روز سیزدهم فروردین در میان ایرانیان هم برگزار می‌شود و در سال‌های اخیر معمول‌تر شده است.
دروغ‌های سیزده در میان شرکت‌های بزرگ و رسانه‌های خبری محبوبیت بیشتری دارد. شاید به این خاطر که بنابر تعریف کاری خود مجبورند در تمام سال اخبار دقیق و واقعی را منتشر کنند و در این روز تلافی تمام عقده‌های فرو خورده خودشان را در می‌آورند.
امسال هم پر بود از اخبار جالب و دروغی که بعضی از آنها سر و صدای زیادی کرد و جنجال هم آفرید. معروف‌ترین و جنجالی‌ترین این دروغ‌ها را بخوانید به ترتیب اهمیت بخوانید که از این منبع ترجمه شده‌اند.