رفتن به نوشته‌ها

ماه: اکتبر 2010

و تو چه می‌دانی تویوست چیست؟

گاهی وقت‌ها یه بهانه کوچیک کافیه تا آدم رو ببره به گذشته‌ها. گذشته‌ها همیشه همراه خاطرات خوب نیستن. البته من سعی می‌کنم اون قسمت‌های خوبش رو بیشتر از باقی قسمت‌هاش برای خودم زنده نگه دارم. دیدین که این روزها همه عکس دفتر صد برگ و پاکن‌کن آدامسی و خمیر بازی و ارژنگ نقاشی رو توی ایمیل‌هاشون دست به دست می‌کنن؟
حالا چی شد که این رو گفتم. عرض کنم خدمتتون که از اونجایی که هوا حسابی رو به سرما می‌ره من یهو یاد یکی از دوست‌داشتنی‌ترین وسایلی افتادم که حدوداً بیست سی سال پیش و توی عهد پیت نفت و زمان جنگ یکی از لوکس‌ترین و محبوب‌ترین بخاری‌ها بود. تویوست عزیز رو احتمالاً خیلی از همسن و سال‌های من یادشونه. یک نوع بخاری نفتی که برند ژاپنیش یعنی تویوست از کفر ابلیس هم مشهورتر شده بود. یه جوری ساخته شده بود که کثافت‌کاری پخش و پلا شدن نفت رو نداشت و با انواع روش‌های تابشی و انعکاسی و غیره و ذلک، هم خونه رو گرم می‌کرد و هم برای زندگی کارمندی اون موقع نقش آرامپز و گرمخانه غذا رو ایفا می‌کرد. وقتی برق می‌رفت نور نارنجیش بهمون فرصت می‌داد دنبال کبریت بگردیم و البته نه دود می کرد و نه بدبو بود. خیلی تر و تمیز می‌سوخت.

Kerosene Heater
مهم‌ترین کاربردش برای من ایفای نقش قرص خواب بود. کنار تویوست می‌تونستم دو سوم شبانه‌روز رو بخوابم. اصلاً یه جورایی خواب‌آور بود برام. می‌شد مثل گربه جلوش ولو شد و ساعت‌ها خوابید. و البته یکی از کارهای هیجان‌انگیزی که من باهاش انجام می‌دادم، کباب کردن پفک نمکی و کامک نمکی و آب کردن شکلات بود! پفک‌های نم‌کشیده اون موقع رو با زدن روی سیخ و گرفتن بالای شعله اون قابل خوردن می‌کردم و خب برای من یکی از سرگرمی‌های مختص اون دوره بود که از اینترنت توش خبری نبود. و البته تبدیل شکلات‌های نامرغوب و بدمزه اون موقع مثل تک‌تک که یه جورایی مدل تقلبی کیت‌کت بود، باعث می‌شد که شکلات خوشمزه‌تری داشته باشم.
چه کنیم دیگه دلمون به این چیزها خوش بود. گشتم و عکسی از مدل قدیمیش پیدا نکردم. عوضش این بالایی رو پیدا کردم که هنوز وفادار به مدل‌های قبلی باقی مونده و داغ دلم رو برای یه خواب سیر تازه می‌کنه.

 

چطور به جای صفحه در حال ساخت یک فیل صورتی هوا کنیم؟

خب چند وقتی این جا تعطیل بود. یک علتش این بود که باید سایت را به میزبان یا هوست تازه‌ای انتقال می‌دادم. البته این نقل و انتقال چندان کار وقت‌گیری نیست اما وقتی قرار باشه بشینم و دیتابیس سایت رو با تغییرات تازه هماهنگ کنم و درگیر کارهای دیگه باشم، جریانش این می‌شه که همین کار ساده هم عقب می‌افته. حالا چون می‌خواستم این انتظار یه کم آبرومندانه‌تر باشه، به فکر افتادم که یه صفحه «در دست طراحی» قابل تحمل بذارم اینجا. خدا پدر و مادر این نهضت اوپن سورس یا همون متن باز را ببخشه و بیامرزه. یه جست‌وجوی مختصری توی گوگل زدم و رسیدم به این کدها که به سادگی یک صفحه در دست طراحی قابل تغییر در تمام اجزا همراه با یک شمارش معکوس را مثل باقلوا و رایگان در اختیار می‌ذاره (نمونه). توی این یک هفته که شمارش معکوس روی صفحه این سایت برقرار بود، شاید فکر کردید که قراره یک فیل صورتی اینجا هوا بشه اما راستش همچین خبری اینجا نبود. البته این مژده رو بهتون می‌دم که به زودی طراحی اینجا کن فیکون خواهد شد (حالا انگار چقدر هم مهمه)! و یکی از این تغییرات با تمام ارادتی که به مووبل‌تایپ عزیز دارم، استفاده از وردپرس خواهد بود.
توی این مدت هم یک چیزهایی به ذهنم رسید که طبیعتاً به خاطر مشکلات سایت ننوشتم اما اگه یادم مونده باشه دونه دونه خواهم نوشت.
در این مدت علاوه بر ادامه کار با گروه برنامه کلیک بی‌بی‌سی فارسی، همکاری با گروه برنامه نوبت شما رو هم شروع کردم که در نوع خودش تجربه تازه‌ای هست و هفته‌ای یکی دو روز رو با مرور وبلاگ‌ها و فضای آنلاین درباره موضوع روز، در خدمیتم. بیشتر خواهم نوشت.

چند شبانه‌روز در هلند

چند روزی هست که دارم توی سرزمین هلند برای خودم می‌گردم. فعلاً هم دلفت و لاهه و آمستردام رو به لطف دوستام گشتم. طبق معمول باید یک چیزکی توی وبلاگم بنویسم که خدای نکرده لال از دنیا نرم. برای ثبت در تاریخ! یا شاید هم برای این که یادم بمونه که کِی کجا بودم.
خلاصه این که در به در به دنبال پترس فداکار می‌جرخیدم که ببینم هنوز انگشت مبارک را از سوراخ نامبارک سد مشکلات بیرون کشیده یا نه که متوجه شدم این افسانه‌ای هست که یک خانوم آمریکایی به نام ماری میپس دوج نوشته و حتی پایش را هم تا حالا به سرزمین لاله‌ها نذاشته تازه اسم اصلی پسر فداکار هم هانس بوده نه اون طوری که ما تو کتاب چهارم ابتدایی خوندیم پترس! خب طبیعیه وقتی که آدم در قدم اول این طور دماغش سوخته می‌شه، دیگه فکر پترس و حتی ریزعلی خواجوی رو از سرش بیرون کنه. به هر حال از اون جایی که خارجی‌جماعت از آب هم کره می‌گیره، افسانه‌ها رو هم به واقعیت پیوند می‌زنه و یادمان و تندیس و مجسمه براش می‌سازه. این هم عکسی که از تندیس جناب هانس عزیز گرفتم که دقیقاً در ورودی موزه مادورودام گذاشتن. البته این طور که از توی عکس پیداست، جناب هانس انگشتشون رو توی سوراخ اشتباهی فرو کردن و آب همچنان داره از سد فرضی بیرون می‌زنه.
اما موزه مادورودام، یک پارکی هست پر از اماکن دیدنی، باستانی، مدرن و ساختمان‌ها و تأسیساتی که در اطراف و اکناف هلند پراکنده هستند. البته تمام اینها رو به صورت مدل و در اندازه‌های یک ماکت کنار هم قرار دادن.
توی خیلی از کشورها دارن کارهای مشابهی رو می‌کنن. مثلاً توی استانبول ترکیه هم همچین پارکی هست که اسمش رو گذاشتن مینیاتورک. توی بروکسل هم جایی هست به نام اروپا کوچولو یا مینی یوروپ که مجموعه جاهای دیدنی اروپا رو به طور مینیاتوری درست کردن. و البته در تهران هم مختصر حرکتی در حیاط موزه دکتر حسابی اتفاق افتاده و تعدادی از اماکن دیدنی ایران رو می‌شه اونجا دید.
اما گذشته از این، مختصر گشت و گذاری که در آمستردام انجام دادم، در محله مشهوری به نام رد لایت یا همون چراغ قرمز بود که شاید بشه گفت قلب تپنده صنعت سکس اروپاست!جایی که یکی از مرغوب‌ترین بخش های شهر هست و از قرار معلوم زمزمه جمع کردن این بساط رو هم مدت‌هاست دارن سر می‌دن. هر چند با مخالفت‌های زیادی هم روبرو هستن. هم از سوی کسانی که دارن از این راه نون می‌خورن و هم در و همسایه‌ای که مشکلی با این مسائل ندارن و البته کسایی که معتقدن تمرکز این موارد در یه نقطه شهر بهتره تا پراکنده‌سازی اون و البته این رو هم نباید از نظر دور داشت که بخش مهمی از توریسم شهر به این نقطه مربوطه. چیز دیگه‌ای هم که علاوه بر دختران توی ویترین در این بخش شهر هست، کافی‌شاپ‌هایی هست که انواع و اقسام علف و حشیش و قارچ رو به طور قانونی به مشتریانشون که از سراسر دنیا میان، عرضه می‌کنن.
دو تا مورد دیگه هم بگم و برم. یکی وجود قرقره‌هایی بود که از بالای نمای خونه‌های قدیمی آویزون بود و معلوم شد که به خاطر تنگی راهروها و درهای این ساختمون‌ها، ازشون برای اسباب‌کشی استفاده می‌شه. و دومی هم سه تا علامت ضربدر بود که روی زمین و در و دیوار و حتی سطل‌های آشغالدونی می‌شد دید. همین.
پ.ن: نظرات دوستان درباره این نوشته، متأسفانه موقع جابجایی هوست این سایت گم و گور شد. خیلی‌هاشون اطلاعات ارزنده‌ای داشتن. ببخشید. به هر حال اسباب‌کشی همیشه در طول تاریخ تلفاتی داشته.