رفتن به نوشته‌ها

برچسب: نیما اکبرپور

گفتگو با سایت روزنامه‌نگار درباره کاربرد شبکه‌های اجتماعی برای خبرنگار

درباره استفاده خبرنگاران از شبکه‌های اجتماعی حرف و حدیث و راهنما زیاد نوشته شده. اما به عنوان کسی که مدت‌هاست از شبکه‌های اجتماعی برای کارم استفاده می‌کنم، طرح دوباره سوالاتی پیرامون استفاده‌ام آن قدر وسوسه‌برانگیز بود که به گفت‌وگویی در این باره تن بدهم.

نوشته زیر، بخشی است از گفت‌وگویی که سایت روزنامه‌نگار با من داشته و نسخه کامل آن را می‌توانید در سایتشان بخوانید.

@ROOZNAMENEGAR:چگونگی ارتباط و وابستگی روزنامه‌نگاری امروز با شبکه‌های اجتماعی و مزایا و معایب آن

[email protected] : خبرنگاری امروزه موضوعی کاملا هم‌بسته با شبکه‌های اجتماعی است. شبکه‌های اجتماعی را به عنوان یکی از اصلی‌ترین منبع‌های خبری و دماسنج واکنش‌های کاربران به خبرها می‌توان در نظر گرفت. بسیاری از خبرها و اتفاق‌ها برای بار اول در این شبکه‌ها پخش می‌شود. با توجه به این که هیچ رسانه‌ای نمی‌تواند در نقطه نقطه دنیا خبرنگار خودش را داشته باشد تا از همه خبرها آگاه شود، شبکه‌های اجتماعی می‌توانند نقش ابزاری را بازی کنند که هر اتفاقی را گوشزد می‌کنند.

به شخصه فکر می‌کنم برای یک خبرنگار، امروزه غیرممکن است که چنین ابزاری را نادیده بگیرد و به سادگی از کنارش بگذرد. در واقع یک شبکه اجتماعی وقتی تبدیل به رسانه اجتماعی می‌شود، ارزش‌اش برای کاربران و به ویژه خبرنگارها دوچندان می‌شود.

پادشاهی بود اندر یمن

بچه که بودم پدربزرگم ظهرها من را می‌خواباند کنار خودش و برایم قصه می‌گفت: پادشاهی بود اندر یمن، دختری داشت داد به من، من شدم داماد او، او شد پدرزنم… این جای «یکی بود، یکی نبود» قصه‌هایش بود. حالا استخوان‌هایش توی قبرستان آسیدمحمد لاهیجان زیر چند متر خاک جا خوش کرده است. یک متر آن طرف‌تر از استخوان‌های مادربزرگم که چند سال بعد نتوانست طاقت جدا خوابیدن از کسی را طاقت بیاورد که سال‌ها کنارش خوابیده بود.

گمان می‌کنم آدم دلش برای پدربزرگ و مادربزرگش وقتی می‌گیرد که سنی از خودش گذشته باشد. گاهی فکر می‌کنم پدربزرگ اگر زنده بود الان کلی با هم رفیق بودیم. اصلاً اختلاف سنمان هم کمتر می‌بود. هر چه باشد پدربزرگ در همان سن وسال ثابت می‌ماند و من به او نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدم.

داشتم می‌گفتم… پدربزرگ برایم داستان‌های زیادی می‌گفت. الان هر چقدر به مغزم فشار می‌آورم هیچ کدامش را یادم نمی‌آید. آن هم منی که معمولاً حافظه بدی در به خاطر سپردن قصه‌ها ندارم. اتفاقات روزمره را ممکن است به سادگی از یاد ببرم اما قصه‌ها را نه. از همه اینها فقط همان دختر پادشاه یمن یادم مانده.

چگونه «ایران دیپلماتیک» کریسمس را دزدید؟

این روزها ماشالله هزار ماشالله به خاطر آزادی روزافزون در حوزه رسانه، البته رسانه‌هایی که فقط در جهت خاصی حرکت می‌کنند، مثل قارچ سایت‌های خبری و سیاسی و تحلیلی روی اینترنت سبز می‌شود. یک اسم پرطمطراق هم برایش انتخاب می‌کنند و شروع می‌کنند به بافتن آسمان و ریسمان به هم. تهمت و افترا و اخبار دروغ و ناروا هم تا زمانی که منتهی بشود به تخریب کسانی که در تیم خودشان نیست، هیچ اشکال که ندارد، مستحب مؤکد است لابد.
نمونه‌اش سایت ایران دیپلماتیک است که یک اسم خوشرنگ برای خودش انتخاب کرده و چنین خبری را منتشر کرده است (در حال حاضر خبر از روی سایت برداشته شده اما می‌توانید آن را در شیعه‌نیوز ببینید). موضوع آن قدر بی‌ربط است که حتی از نوشتن این پاسخ برایش شرم دارم. گردانندگان محترم این سایت اگر نظارتی روی خبرنگاران و تولیداتشان داشته باشند، حداقل نتیجه‌ای که می‌گیرند این است که پیش خدایشان شرمنده نخواهند شد. بالای خبرشان نوشته‌اند:

بی‌بی‌سی فارسی به مناسبت کریسمس جشنی را برای اعضای خود برگزار کرد که بسیاری از خبرنگاران و اعضای فنی این شبکه فارسی زبان در آن شرکت کردند. نیما اکبرپور، خبرنگاری که مجری برنامه کلیک تلویزیون بی‌بی‌سی هم هست در یادداشتی به توصیف جشن بی‌بی‌سی کرده است که خواندنش خالی از لطف نیست.

عرض کنم حضورتان که اولاً چنین مهمانی وجود خارجی نداشته. دوم این که من هنوز ازدواج نکردم که بچه‌ای داشته باشم که پیش عمویم بگذارمش و بروم مهمانی. سوم این که تا جایی که می‌دانم در هیچ بازه‌ای از زندگیم زن نبوده‌ام که به قول خبر نقل شده مادرم به من گیر بدهد که بروم دکترا بخوانم تا بشوم خانم دکتر!
همین بس که این خبر عین به عین از وبلاگ شادی و این مطلبش کپی شده که اساساً به من هیچ ربطی ندارد.
در صفحه درباره ما نوشته شده:

سایت خبری – تحلیلی ایران دیپلماتیک از هفده فروردین ۱۳۸۹ و پس از نزدیک به شش ماه کار مطالعاتی در عرصه دیپلماسی و بین‌الملل و بررسی نیازهای بخش رسانه‌ای در این زمینه فعالیت خود را آغاز کرد. ایران‌دیپلماتیک سایتی قانونی و ثبت شده در وزارت ارشاد است و دست اندرکاران و خبرنگاران این مجموعه خبری خود را مقید به رعایت چارچوب اخلاقی و حرفه‌ای و قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌دانند.

به نظر شما توضیح این سایت چقدر با کاری که ادعا می‌کنند، شباهت دارد؟

در همین زمینه:
شرافت شدید کاری، nei C

فیس‌آف دوازدهم: نیما اکبرپور- پژمان دشتی‌نژاد

دوره جدید فیس‌آف وبلاگی با فیس‌آف دوازدهم بین من و پژمان دشتی‌نژاد انجام شد. فیس‌آف که به همت صادق جم انجام می‌شه در واقع پروژه‌ای هست برای رو در رو نشستن با وبلاگ‌نویسان و پرسیدن نظراتشون درباره مسائل مختلفی که در جامعه وبلاگستان مطرحه (Face Off چیست؟).

Face Off 12: Nima Akbarpour vs Pejman Dashtinejad

این گفت‌وگوی ایمیلی تقریباً بیشتر از یک ماه پیش انجام شده اما نوزدهم فروردین منتشر شد. متأسفانه چون در طول سفرم، امکان دسترسی کافی به اینترنت نداشتم، نتونستم که درباره‌ش اطلاع‌رسانی کنم.
از شما دعوت می‌کنم که این گفت‌وگو بین من، نیما اکبرپور (عصیان) و بلاگر قدیمی پژمان (یه وجب خاک اینترنت) رو بخونین و در نظرسنجیش شرکت کنین. چند روز بیشتر به پایان این نظرسنجی نمونده. امیدوارم نظراتتون رو صریح و بی‌پرده پای گفت‌وگو بنویسین و اگه سؤال دیگه‌ای دارین، همونجا مطرحش کنین تا پاسخ بدم. مخلص همگی.

 

عکس تکی من و دایی (علیشون)

از همون اولش هم من مسؤول کشف استعدادهای ناشناخته بودم. شما سنّت افاقه نمی‌کنه. اون موقع هنوز سجل نبود. اون وقت‌ها که من بچه بودم، برای اولین بار خودم موفقیت گالیور رو کشف کردم و فهمیدم که از همه لی‌لی‌پوتی‌ها باهوش‌تره. این روند کشف استعدادهای درخشان تا زمانی ادامه پیدا کرد که خلاصه الان.
عرضم به طولتون که چیزی حول و حوش ۱۳ سال پیش که آقا دایی‌مون (بی‌ادب منظورم آق‌دایی نیست. منظورم آقامون علی دایی هست). بعله می‌گفتم که این بازیکن سابق و مربی فعلی، این آدم پولدار خیلی، این رودخانه مهارت چون سیلی و این مربی تیم ملی را در رشت دیدم. یعنی با تیم ملی اون موقع که استانکو پابلوکویچ هدایتش می‌کرد برای اولین بار اومده بود اردوی آمادگی که توی رشت تشکیل می‌شد.
از اون‌جایی که اون زمان من مخم یک کمی تاب داشت (الان که کلاً مخلصم یه چیزی تو مایه‌های وایرلس) رفتم که تیممون رو از نزدیک ببینم و شاهد تمریناتش باشم. خلاصه در این بین (همین بینی که تصور می‌کنید) دیدم یَک جوان رعنای سیبیلوی موقشنگ مثل آهو طول و عرض زیمین (به قول آقا علی پروین) رو داره بالا و پایین می‌کنه و خلاصه مثل بنز، مثل بوندس‌لیگا ریدیـــفه. ما هم بعد از بازی جلدی پریدیم و یقه‌ش کردیم و دوربین رو دادیم دست یکی از برو بکس که یک دانه عکس تکی خوشمل ازمون بندازه. خلاصه سند زدیم کشف این استعداد رو در حدی که بعد از اون خودش هم صاحب بنز شد و هم تو بوندس لینگاش رو هوا کرد و خلاصه حالی به حولی. و این‌گونه بود که نردکان (ترکیب نردبان و پلکان) ترقی رو به سرعت رفت بالا. حالا بعد از ۱۳ سال این عکس رو از آرشیو خاک‌گرفته خاطرات شمال که محاله یادم بره کشیدم بیرون و منتشر می‌کنم. باشد که حالش را ببرید.
پسان‌نوشتار: این مدل مویی که می‌بینید علی دایی دارد، نمی‌دانم اسمش چیست اما آن مدلش را که من دارم، اسمش بود لئوناردو دی کاپریویی که آن موقع‌های بعد از تایتانیک مد بود وطبیعی است الان جفات به نظر برسد (الان از اتاق فرمان به من اطلاع دادند که تایتانیک سال ۷۶ اختراع شده و با این حساب این مدل باید اسمش لئوناردو داوینچی باشد). عوضش شما هم بروید و قیافه خودتان را در سیزده سال پیش از آلبوم بکشید بیرون. فوقش مثل من باکلاس به نظر می‌رسید. البته بعضی‌هایتان هم احتمالا آن موقع در حکم عدم بودید یا داشتید با کهنه و شورتک جلوی بابایتان قر و قمیش می‌آمدید و مامانتان قربان صدقه‌تان می‌رفت. گفتم که گفته باشم جفات هم خودتانید (صدای کف کردن و زدن حضار).

پسان‌تر‌نوشتار: الان دوباره از اتاق فرمان پیشنهاد دادند که بازی بیبلاگی به نام عکس ۱۳ سال پیش رو به جای دروغ ۱۳ قالب کنیم به ملت. حالا این گوی و این میدان. هر کی وجودش رو داره عکس ۱۰ تا ۱۵ سال پیشش رو بندازه تو وبلاگش (شاید عکس دقیق ۱۳ سال قبل یافت نشه خب). برای شروع از مریم مهتدی، علیرضا مجیدی و آرش کمانگیر می‌خوام بیان تو گود.

در همین زمینه:
بازی عکس‌های جوات بلاگرها در وبلاگستان – بالاترین