رفتن به نوشته‌ها

ماه: آگوست 2006

BlogDay 2006 روزی به افتخار بلاگ‌*

روزهای زیادی هستند که به مناسبت‌های مختلفی اختصاص داده شده‌اند. روز جهانی زمین، روز خبرنگار، روز مادر و ده‌ها روز دیگر که آن روز را به احترام کسی یا چیزی جشن می‌گیریم. از سال گذشته بلاگ هم به عنوان یک پدیده دارای روز خاصی شده است. ۳۱ اوت هر سال روز جهانی بلاگ است. روز بلاگ به این منظور شکل گرفت که لازم است بلاگرها روزی را به شناختن بلاگرهایی اختصاص دهند که از کشورها یا علاقمندی‌هایی دیگر هستند. این روزی است که بلاگرها این وبلاگ‌ها را به بازدیدکنندگان خود معرفی می‌کنند. اما چرا ۳۱ اوت (آگوست) برای این مناسبت در نظر گرفته شده است؟ تاریخ ۳۱ام ماه هشتم میلادی یعنی آگوست (۳۱۰۸) با نگاهی گرافیکی بسیار شبیه کلمه انگلیسی Blog بوده و این بازی با اعداد و حروف، دلیل ساده این نام‌گذاری است. (نگاهی به لوگوی این روز بیندازید تا این شباهت دستتان بیاید).
در روز بلاگ قرار است که چه اتفاقی بیفتد؟ در این روز بلاگرهای سراسر جهان در اقدامی هماهنگ یک نوشته در وبلاگ خود قرار می‌دهند که در آن به معرفی ۵ بلاگ تازه می‌پردازند که ترجیحاً از فرهنگ، گرایش و دیدگاه متفاوتی برخوردار هستند. در این روز بازدیدکنندگان و خوانندگان این بلاگ‌ها نیز با گشت و گذار و کشف بلاگ‌های جدید و ناشناخته، آشنایی با افراد و بلاگ‌های تازه را جشن می‌گیرند.
روز بلاگ یک سایت رسمی هم دارد که به پانزده زبان به تشریح و توضیح درباره این روز می‌پردازد و لوگوهایی را برای درج در بلاگ‌ها در اختیار بلاگرها قرار می‌دهد. این سایت همچنین برای بزرگداشت روز بلاگ کارها را به بلاگرها پیشنهاد می‌کند:
• پنج بلاگ جدید را که برایتان جالب است پیدا کند.
• به نویسندگان این وبلاگ‌ها یادآوری کنید که در روز بلاگ آنها را معرفی کرده‌اید.
• شرحی کوتاه درباره هر یک از این پنج بلاگ نوشته و به آنها پیوند دهید.
• نوشته روز بلاگ را در بلاگتان بنویسید.
• برچسب BlogDay2006 را با استفاده از پیوند سایت تکنوراتی به مطلبتان افزوده:

و به سایت اختصاصی این روز پیوند دهید.
– سایت اختصاصی روز بلاگ:


* این نوشته به درخواست دوستم بهزاد بلور نوشته شد که به این مناسبت در وبلاگ روز هفتم قرار بگیرد. لینک نوشته در وبلاگ روز هفتم [+]

لاگیدن‌* به شیوه رئیس‌جمهور

«سه سال پیش که من معاون رئیس‌جمهور بودم و وبلاگ شخصی راه‌اندازی کردم مورد تندترین انتقادات جناح محافظه‌کار قرار گرفتم که مگر معاون رئیس‌جمهور بیکار است که وبلاگ می‌نویسد و به لقب معاون اینترنت‌باز رئیس‌جمهور مفتخر شدم. خوشبختانه جریان جامعه مجازی چنان با سرعت خود را بر جامعه ایرانی تحمیل کرد که رئیس‌جمهور فعلی که در باشگاه سیاسی ایران جزء افراطی‌ترین بخش جریان محافظه‌کار شناخته می‌شد، بدون دغدغه اعلام راه‌اندازی وبلاگ شخصی می‌کند.» این خاطرات محمدعلی ابطحی در وبلاگ خود «وب‌نوشت» است که به بهانه وبلاگ‌نویسی محمود احمدی‌نژاد نوشته شد.[+]
روزهای گذشته افتتاح این وبلاگ در صدر اخبار مجازی و سیاسی خبرگزاری‌ها، روزنامه‌ها و سایت‌های خبری داخلی و خارجی قرار گرفت. وبلاگ‌نویسی یک شخصیت سیاسی به اندازه کافی مهم است چه برسد به این که بلاگر تازه‌وارد رئیس‌جمهوری باشد که از بدو ریاستش خبرسازترین رئیس‌جمهور جهان باشد.
در سال‌های اخیر سیاستمداران ایرانی هم به مانند سیاستمداران خارجی وبلاگ را دریچه‌ای متفاوت برای ارتباط با مردم شناخته‌اند و یک به یک وبلاگ‌های خود را افتتاح می‌کنند. این روند در انتخابات سال گذشته شتاب بیشتری گرفت و پای بسیاری از نامزدهای انتخاباتی را به وبلاگ‌نویسی باز کرد. هر چند مقام‌های رسمی آنها، نوشته‌های رسمی را به دنبال آورده و هنوز با ساختار بنیادین وبلاگ که ساده‌نویسی است، فاصله بسیار دارد.

سرزمین دریا یا Sealand کجاست؟

Sealand Armچه کسی فکر می‌کند که کشوری با ۵۵۰ متر مربع مساحت وجود نداشته باشد؟ خانه‌اش ویران باد!
در آب‌های اطراف انگلستان، یک کشور با همین مشخصات وجود دارد و حکومتش هم پادشاهی است. برای خودش سرود ملی، واحد پول، تمبر و پرچم رسمی هم دارد که یعنی خیلی هم مهم است. تاریخچه تشکیل چنین جایی کلی برای خودش بانمک است.
طی جنگ جهانی دوم، یعنی بین سال‌های ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵ میلادی، بریانیا یک جزیره مصنوعی در ده کیلومتری آب‌های دریای شمال بنا کرد. این جزیره با رادار، تسلیحات نظامی سنگین و حدود دویست سرباز تجهیز شد. وظیفه جزیره و ساکنانش این بود که به کاروان‌های دریایی آسیب‌دیده کمک‌رسانی کرده و از بخش‌هایی از خاک بریتانیا محافظت کنند.
پس از پایان یافتن درگیری‌ها، این جزیره توسط نیروهای انگلیس تخلیه و متروک شد. زمستان ۱۹۶۶ یک خانواده انگلیسی به آنجا نقل مکان و ادعای مالکیت کرد و چون جزیره در آب‌های آزاد واقع بود، در دوم سپتامبر ۱۹۶۷ آنجا را کشور اعلام و برای خودش پرچم و سرود و لوازم کشورداری دیگری از این قبیل دست و پا کرد. از آنجایی که حکومت پادشاهی هم برای خودش کلی جذابیت دارد، آقایی که تا قبل از این پدی روی بتس Paddy Roy Bates اسمشان بود، به پرنس روی اول تغییر نام دادند و خلاصه حالی به حولی. به هر حال در به رسمیت شناختن این کشور، کلی حرف و حدیث بن دول اروپایی وجود داشت و دارد که می‌توانید مفصل درباره‌اش جست‌وجو کنید. فقط همین را بدانید که این کشور جنگ‌هایی هم برای استقلال خودش داشته است که در تاریخ این کشور ثبت شده است. ناگفته نماند که تلاش‌های این خانواده سمج تا حدود زیادی نتیجه داده و وکلا اعلام کرده‌اند که این کشور تمام قوانین و لوازم یک ایالت مستقل را دارا است و به همین دلیل این کشور نیم هزارم کیلومتر مربعی کم‌کم توسط کشورهای دیگر پذیرفته می‌شود.
سایت رسمی دولت سی‌لند را می‌تواند اینجا ببینید و همچنین اطلاعات بیشتر را می‌توانید در ویکی‌پدیا بخوانید. این هم یک عکس با کیفیت از این کشور و به عنوان حسن ختام، موقعیت جغرافیایی سی‌لند را ببینید:

Sealand Map

چه بلایی بر سر وبلاگ احمدی‌نژاد آمده است؟

Ahmadinejadدر حالی که رسانه‌ها از افتتاح وبلاگ رئیس‌جمهور ایران می‌گویند، چند ساعتی است، که این سایت از دسترس خارج شده و به صفحه شبکه سرویس‌های یکپارچه ملی فوروارد می‌شود که متعلق به شرکت فناوری اطلاعات از زیرمجموعه‌های شرکت مخابرات است (مشاهده تصویر بزرگ).
پ.ن: اختلال در ساعت ۲۱:۴۵ بر طرف شد.

عوارض دردآلود خروج از کشور

عوارض خروج از کشور برای بعضی از کشورها شدیداً افزایش پیدا کرده. برای خروج از کشور به مقصد ترکیه بار اول در یک سال، ۳۰ هزار تومن و برای بار دوم ۴۰ هزار تومن باید پرداخت بشه. این در حالی هست که تا عید امسال این مبلغ چیزی بین ۱۰ تا ۱۵ هزار تومن بود. بنابر این اگه قصد خروج به مقصد ترکیه رو دارید، دست خالی نرید و ریال به اندازه کافی با خودتون ببرید. از قرار معلوم دوستان دولتی تصمیم گرفتن که از توریست‌های ایرانی به اندازه لازم پول بتیغند تا اگه توریست نمیاد، از کلاه توریست‌های ایران نمدی درست بشه و درآمد بخش توریسم به دولت ایران هم برسه. اینه که در هنگام خروج، قسمت‌های خلفی آدم احساس نوعی سوزش توأم با درد پدیدار می‌شه. توصیه‌های ایمنی رو جدی بگیرید دوستان!

موبایل کار، طرحی برای کسب و کار

Mobile Karابتکار بدی نست. این که سایتی روی وب راه بیندازید شبیه یلوپیج‌هایی چون کتاب اول با این تفاوت که به جای شماره تلفن ثابت، شماره تلفن همراه افراد را بگذارید و برای هر شماره یک صفحه اختصاصی با توضیحاتی درباره زمینه فعالیت قرار دهید. شماره‌ها را بر اساس نوع فعالیت و کسب و کار و شهر و… دسته‌بندی کنید و امکاناتی برای جست‌وجو در آن تعبیه کنید.
طرح خیلی خوبی است. به شخصه با نام‌گذاری این طرح یعنی «موبایل‌کار» مشکلی ندارم اما اخیراً نمی‌دانم چرا نسبت به هر چیزی که لقب ملی را با خود یدک می‌کشد، حساسیت پیدا کرده‌ام. تیم ملی، خودروی ملی، اینترنت ملی، پورتال ملی، شبکه ملی و چه و چه. این حساسیت دارد کم‌کم به بی‌گناهانی مانند کفش ملی و بانک ملی هم کشیده می‌شود.
به هر حال این که موبایل‌کار شعار «طرح ملی کارآفرینی از طریق موبایل» را به خود ضمیمه کند کمی بوی جوراب را به این طرح جالب اضافه می‌کند.
حالا ببینیم موبایل‌کار چه امکاناتی دارد:

پابرهنه میان تابوت‌ها

War Coffinsاخبار جنگ همه را بمباران می‌کند. در هر جنگی دلخراش‌ترین اخبار مربوط به کشته‌شدن غیرنظامیان است. اینترنت هم رسانه‌ای فراگیر است که با امکانات ویژه این اخبار را پوشش می‌دهد. هفته‌های اخیر شکل و شمایل وبلاگ‌های زیادی تغییر کرده است. بیشتر آنها لوگو، برچسب یا تصوری را در حمایت از صلح و توقف جنگ در خود تعبیه کرده‌اند.
برای من عجیب است که سایت‌هایی چون گوگل که به هر مناسبت تغییری در لوگوی خود ایجاد می‌کنند، بی‌تفاوت مانده‌اند. این روزها، هر بار که برای جست‌وجو به سایت گوگل می‌روم، نمی‌دانم چرا دنبال تغییری می‌گردم در لوگوی گوگل. دوست دارم نشانه‌ای از دعوت به صلح را در آن ببینم.
در میان همه این کارهای نمادین گاهی هم چیزهای جالب و قابل تأملی پیدا می‌شود. برخوردم به یک سایت که مربوط بود به جنگ عراق و آمریکا. در این سایت به ازای هر ۲۵ کشته تابوتی قرار داده شده است با پرچم کشور مربوطه. چیزی شبیه به آن را می‌توانید در سایتی دیگر پیدا کنید که به ازای هر فرد کشته‌شده در فاجعه اخیر لبنان، تابوتی قرار می‌دهد با پرچم کشورش. نگاهی به این سایت‌ها عمق فاجعه را نشان می‌دهد. صفحه‌ای که هر چه به سمت پاینش می‌روی، تابوت‌ها تمام نمی‌شوند. یک جور قبرستان مجازی که افسوس و تنفرت را از هر جنگی برمی‌انگیزد.

Quest of Persia

Quest of Persiaبازی Quest of Persia یک بازی کاملاً ایرانیه. از سر تا پا. از انجین یا موتور بازی تا طراحی کاراکترها و سناریو. پنجشنبه گذشته به اتفاق نیما حجازی فرصتی داشتم تا بعد از پیگیری چند هفته‌ای با تیم طراحی این بازی ملاقاتی داشته باشم. این بازی رو از طریق وبلاگ وحید کاظمی پیدا کردم. موقعی که به عنوان داور در جشنواره وبلاگ‌های یزد حضور داشتم، جزو وبلاگ‌هایی بود که توجهم رو جلب کرد. حضور در شرکتی که در و دیوارش پر بود از پوستر و اتودهای طراحی بازی و کاراکترها و مشخصاً نشان می‌داد که این بازی با کمترین امکانات نوشته شده.
بخش اول از سری بازی‌های Quest of Persia پایان معصومیت نامیده شده و شخصیت اول این داستان یک مهندس پتروشیمی به نام ارشک هست که با حمله عراق به پالایشگاهی که در اون کار می‌کنه، درگیر مسائلی می‌شه که به اتفاق لیلا که یک باستان‌شناسه، روال بازی رو تعیین می‌کنن.

از آدم بودنم خجالت می‌کشم

Stop Warساعت سه بعد از ظهر بود که تصمیم گرفتم داستانم را شروع کنم. این از آن تصمیم‌های خاص بود. به قول پدرم تصمیم با صاد. راجع به ضرب‌المثل‌های خانوادگی حتماً چیزهایی می‌دانید. بعضی‌هاشان را مثل نقل و نبات می‌شنوی از بچگی اما بزرگ‌تر که می‌شوی می‌فهمی چقدر مزخرفند. مثل آن جمله‌ای که پدرم می‌گفت. چه می‌گفت؟ این که آدم باد صبح زود بیدار شود تا همیشه بشَاش باشد. و من همشه فکر می‌کرم این بدشاش چه ربطی دارد به سحرخیزی آدم‌ها! ساعت سه بعد از ظهر یک روز داغ تابستانی بود که تصمیم گرفتم داستانم را شروع کنم. یک روزی مثل امروز. گفته بودم که کجا بزرگ شده‌ام. نگفته بودم؟ می‌گویم به شما. لاهیجان بزرگ شدم. بعد از سال‌ها تصمیم گرفتم با صاد. یعنی مثلاً که جدی. برای صدمین بار شروع کردم به نوشتن. خیلی چیزها توی سرم وول می‌خورد. فهرستشان کردم. از کتاب اکابر پدربزرگم و خاطراتش. از تظاهرات انقلاب و بچگی من و فکر و خیال‌های قر و قاطی و سوراخ‌های روی پرچم که فکر می‌کردم جای شلیک تیر است و تسخیر پاسگاه و تفنگ‌هایی که پیچده شده بودند لای پتو و شعارنویس‌های روی دیوار که آرم سازمانشان را روی دیوار اسپری می‌کردند و پلیس‌های تفنگ به کمر بسته و از اسمارتیز و بستنی دوقلو و سیگار آدامسی و جنگ و دایی‌ام که سربازی بود و برایمان مربای هویج می‌آورد از آنجا توی کنسروهای بزرگ که خیلی خوشمزه بودند و بالا رفتن از درخت و مدرسه و پاکنویس نوشتن از روی چرکنویس‌ها و عمویم که معلم کلاس چهارمم بود و سختگیر بود و از همه بیشتر من را کتک می‌زد برای درس عبرت شدن دیگران و از ده تومنی‌ها و بیست تومنی‌های که پدربزرگم هر روز به من می‌داد و من تا مغازه‌اش رکاب می‌زدم که برسم و بگیرمشان. از دوره راهنمایی و یاد گرفتن فحش‌های ناجور و فروختن بلورهای لوستر و جنگ و جنگ و سنگرهای مسخره توی حیاط مدرسه و مدیرمان که جبهه رفت و همکلاسیم که او هم رفت و همکلاسی‌های موقتی که از تهران می‌آمدند و کلاس‌هایمان که ۴۰ و ۵۰ نفره می‌شد و سفره ناهار که همراه بود با برنامه ترانه‌های درخواستی رادیو کویت و عاقبت جنگ که تمام شد و من دبیرستان را تجربه می‌کردم و بزرگ می‌شدم و پدربزرگم که هنوز بی‌بی‌سی گوش می‌داد و منتظر اتفاق بود تا دانشگاهی شدم که مرد.
نگاه که کردم به اینها که زیر هم نوشته بودمشان، سایه جنگ بود روی همه‌اش. همه‌اش‌هـــــا! همه‌اش. هشت سال. حالا برای صد و یکمین بار ننوشتم. حوصله‌ام سر رفت. فکر می‌کنم چقدر مسخره است اگر بنشینی روی کره ماه و زمین را نگاه کنی با یک دوربین بزرگ و ببینی که یک عده‌ای دارند یک عده دیگر را می‌کشند. یک عده‌ای می‌زنند خانه و زندگی همدیگر را درب و داغان می‌کنند. دین و مذهب و عقیده و زمین و خانه همه‌اش برای زندگی بهتر آدم‌هاست انگاری. اما شده بهانه برای به دندان کشیدن حلقوم جنس انسانی. خیلی حیوان شده‌ایم. آن هم از نوع وحشی‌اش. از آدم بودنم خجالت می‌کشم.