رفتن به نوشته‌ها

ماه: نوامبر 2007

ماوس‌ها و کی‌بردهای عجیب و فانتزی

این روزها طراحان سخت‌افزارهای ورودی کامپیوتر و ابزاری چون ماوس و صفحه کلید برای آن‌که سهم بیشتری از بازار را به دست بیاورند، دست به ابتکارهای جالب و گاهی فانتزی می‌زنند. طراحی‌های خاص برای کاربران خاص و تنوع‌پسند باعث شده تا تعداد این ابزارها برای یک کامپیوتر گاه تا چند عدد برسد که گاهی هم ابزار خیلی به‌درد بخوری به نظر نمی‌رسند. نمونه‌اش این شرکت سوئدی است که آلات و ادوات چوبی از جمله ماوس و کی‌برد و مانیتورهای چوبی تولید می‌کند. تولیداتش را اینجا ببینید.
اما نمونه‌های فانتزی دیگری هم موجود هستند که برای دیدنشان می‌توانید این‌جا کلیک کنید. برای مثال این دو نمونه ماوس را ببینید:


ماوسی که ظاهری مکانیکی دارد
 

رضا ولی‌زاده بازداشت شد

خبر بازداشت رضا را از وبلاگ حسین نوروزی خواندم و متأسف شدم. او را از زمان مخالفت با طرح ساماندهی سایت‌ها می‌شناسم. بعد متوجه شدم که بازنگار هم سایت اوست. سایتی که مطالب وبلاگ را در دسته‌بندی‌های مشخص بازنشر می‌کند. رضا پسری بسیار مؤدب است که می‌داند چطور حس احترام آدم را برانگیخته کند. برخوردهای بعدی‌ام هم که بیشتر در کافه تیتر بود و یک بار هم در خانه‌اش و در میزگردی برای شبکه تلویزیونی یک آلمان. در یکی از نمایشگاه‌های بی‌شمار آی‌تی که هر ماه برگزار می‌شود هر دو میهمان غرفه ایسنا بودیم به همراه علیرضا شیرازی و حمید ضیایی‌پرور. به خاطر دارم که شدیداً شاکی بود از این‌که بودجه و فضای بزرگی را در اختیار طیف خاصی از بلاگرها قرار داده‌اند تا برایشان تبلیغ شود. می‌گویند بازداشتش به خاطر خبری است که درباره سگ‌های محافظ احمدی نژاد نوشته بود. چهار سگ ۶۰۰ میلیون تومانی از احمدی نژاد محافظت می‌کنند.
امیدوارم که زود آزاد شود. همین روزها تولدش است.
اخبار بازداشت رضا را می‌توانید از طریق بالاترین دنبال کنید.

ای‌دی‌اس‌ال ما داریم می‌آییم

از اون‌جایی که گوش شیطون کر در منطقه مخابراتی ما (شهید مفتح) شرکتی که به دلایل تبلیغاتی اسمش رو نمی‌برم، شروع کرده به این‌که اینترنت ADSL بده، ما بسیار ذوق‌مرگ هستیم و قرار هست اگر مسلمان نشنود کافر نبیند مال ما هم فردا نصب بشه (بی‌تربیت نشو)، خلاصه ما از همین الآن اندر کف به سر می‌بریم فطیر. در این حین، بله دقیقاً در همین حین دوستان دیگرمان که در مناطق مخابراتی دیگر به سر می‌برند که اینترنت ADSLشان نمی‌شود (این اصطلاح اینترنت ADSLشان نمی‌شود یک چیزی مثل بچه‌شان نمی‌شود است)، بسیار زانوهای غم خود را محکم به بغل گرفته و دپرس شده‌اند، آن‌وقت ما یک جست‌وجوی سردستی کردیم و برای چند نفرشان کاشف به عمل آمد که مناطقشان ای‌دس‌اس‌ال‌شان می‌شود. از کجا؟ آها. عرض می‌کنیم خدمتتان که این سایت جست‌وجوگر ارتباط اینترنت یا اینترنت فایندر با گرفتن پیش‌شماره‌ها به شما اطلاع می‌دهد که کدام شرکت‌ها در منطقه شما اینترنت می‌دهند. شما هم می‌توانید بر حسب نوع ارتباطی که می‌خواهید داشته باشید اعم از دایال-آپ، ای‌دی‌اس‌ال، وایرلس یا هر چیز دیگر فهرست شرکت‌ها را مشاهده و با آنها ارتباط مشروع برقرار کنید. باشد که مقبول افتد. شما را در جریان باقی اتصالمان قرار خواهیم داد کامینگ سون.
به خبری که هم‌اکنون به دستمان رسید توجه فرمایید:
سازمان ملل طی یک نظرسنجی فراگیر از ساکنان قاره‌های مختلف خواست تا مردم «نظرشان را درباره کمبود غذا در سایر کشورها» اعلام کنند. متأسفانه این پژوهش به خاطر آن‌که کسی به این نظرسنجی پاسخ نداد، شکست خورد. کمیته علت‌یاب (از همین کمیته‌هایی که وقت شکست تیم ملی فوتبال چند تاش تشکیل می‌شه)، پس از مدتی بررسی علت بی‌پاسخ بودن را چنین اعلام کرد (قاره اقیانوسیه‌ای‌ها هم در بین ۴ قاره دیگر قر و قاتی بوده‌اند):
آفریقایی‌ها نمی‌دانستند غذا چیست.
آسیایی‌ها نمی‌دانستند نظر چیست.
اروپایی‌ها نمی‌دانستند کمبود چیست.
آمریکایی‌ها نمی‌دانستند سایر کشورها کجاست.
بخش بعدی خبر در ساعت پوما (که تازه از یکی دو در کردم) به سمع و نظرتان خواهد رسید.

به جان بچه‌م

آقا جان همین امروز توی رادیو شنیدم که گفت یه آقایی یا یه خانومی توی تایلند یا سنگاپور نمی‌دونم بیست یا دویست هزار تا میخ یا سیخ یا شمشیر رو در عرض یک ساعت بود یا یه روز یادم نیست توی دستش یا پاش یا یه جای دیگه فرو کرده. به خدا. خودم توی رادیو شنیدم. با همین گوشای خودم.

اولیورتویست‌خوانی در لندن

London, Big Benهفته‌نامه چلچراغ– «لندن دروازه دنیاست»! این تنها یکی از جملاتی است که قبل از سفر دوستانم می‌گویند و البته یکی دیگر از همکاران از دلگیر بودنش هشدارم می‌دهد. تصور خودم هم چیزی شبیه عصرهای دلگیر و بارانی شمال و آسمان همیشه ابری آنجاست. اعتراف می‌کنم که نخستین روز ورودم با شهری دلگیر مواجه شدم و مردمی که از صورتشان می‌شد حدس زد چقدر عبوس و سرد هستند. عصر یکشنبه آن‌جا باید چیزی شبیه به عصرهای جمعه خودمان باشد اما تصورم در روزهای بعد به هم ریخت. انگلیسی‌ها (منظورم ساکنان انگلیس است، بریتیش یا غیر آن) سه جمله معروف دارند. صبح (عصر) به خیر، ببخشید، سپاسگزارم! و در استفاده از این سه جمله نه تنها خسیس نیستند بلکه بسیار دست و دلبازند و به هر بهانه‌ای به کارش می‌برند. برخلاف تصور اولیه‌ام خانواده چندان سست و بی‌بنیاد نیست. میزان امنیت در اجتماع در سال‌های اخیر بهبود چشمگیری پیدا کرده و تمام آنها مدیون بازنگری در عملکرد پلیس لندن است و کلید رمز چیزی نیست جز برنامه‌ریزی دقیق و اجرای مناسب برنامه‌ها مطالعاتی و پژوهشی. پلیس ترجیح می‌دهد تا بی‌خانمان‌ها و ولگردها را با غذا، لباس و حمام گرم اسکان دهد و زیر بار تمام هزینه‌هایش برود چرا که پژوهش‌ها نشان داده که این کار هزینه‌ای به مراتب کمتر از هزینه‌های کنترل جرایم و پس از آن دارد. همان شعار معروف «پیشگیری بهتر از درمان».

پارادایم نمایشگاه و مانیفیست سرما

خدا وکیلی نمایشگاه مطبوعات امسال شلوغ نیست. طرح جداسازی نمایشگاه‌ها هم در راستای طرح‌های دیگر جداسازی داره مؤثر واقع می‌شه و این صوبتا. علی ای حال (خداییش ترکیب روشنفکرانه‌ای بود)… داشتم می‌گفتم که برخورد نزدیک از نوع سوم با دوستان دیده و نادیده به اندازه کافی لذت‌بخش هست که خستگی چند ساعت سر پا موندن رو بشه فراموش کرد. این از این. نکته بعدی اینه که سرما خورده‌ایم یا داریم می‌خوریم. یعنی این‌که یک حس پشمالویی دارد به ما ندا می‌دهد (دمش گرم. خداییش این روزها کدام حس است که به آدم از این جور چیزها بدهد؟)… خلاصه دارد به ما ندا می‌دهد (واقعاً فکر کنید اگر قرار بود به جای ندا به ما نوید بدهد عجب حال‌گیری‌ای می‌شد)… بله. عرض می‌کردم که این حس دارد به ما الهام می‌شود (عجب گیری کردیم‌ها) که قرار است چند روزی تب‌کرده و له و لورده در خانه بخسبیم. دریغ و درد که از دست هیچ سرم و آمپول کاری بر نمی‌آید. دفعه پیش که به همین درد مبتلا شدیم، ضل تابستان بود و عاقبت مجبور شدیم که شاهد سوراخ شدن رگ‌های دستانمان از ۵ نقطه باشیم چرا که رگ‌های درشت و رسیده و ردیفمان مانع از ورود هر گونه سوزن به عنوان جسم بیگانه می‌شدند و با شدت و حدت تمام اجانب را پس می‌زدند به جان خودم. خلاصه آن‌که در چنین اوضاع و احوالی پارادایممان (واژه خوشگلیه. نوشتم یادم نره. همین‌جوری) بدمدل دارد با مانیفیستمان ایدئولوگش را دکترین می‌کند به نحوی که نگو و نپرس! به گمانم دارم وارد مرحله هذیان پس از تب می‌شوم. خدا به خیر بگذرونه.
پ.ن ۱: طفلکی اونا که با جست‌وجوی کلمات پارادایم، مانیفیست و ایدئولوگ وارد این پست می‌شن. شرمنده. مخلصیم.
پ.ن ۲: می‌گم حالا که این‌جوره بذار چند تا کلمه که جست‌وجوش ملسه به این پست اضافه کنم. مثلاً فیلم امیر ابراهیمی، عکس یانگوم، هک مسنجر بازیگر (بقیه چیزاها رو هم اگه بنویسم احتمالاً فیلم تر می‌شه پس بی‌خیال).

یک روز در گاردین؛ نظر آزاد!

The Guardianهفته‌نامه چلچراغ– لندن به طور قطع یکی از پایتخت‌های رسانه‌ای دنیاست. روزنامه‌نگاری به مدرن‌ترین شکلش در این شهر وجود دارد. تعداد روزنامه‌هایی که به طور رایگان در سطح شهر توزیع می‌شود، روز به روز در حال افزایش است و این مسأله روزنامه‌های قدیمی و جدی‌تر را با مشکل رقابت در بازار رسانه‌ای دچار کرده است.
روزنامه گاردین به عنوان یکی از مهم‌ترین روزنامه‌های بریتانیا خوانندگان زیادی در سراسر دنیا دارد و این مدیون برنامه‌ریزی دقیقی است که در تمام سطوح و بخش‌ها وجود دارد. یکی از اولین چیزهایی که در این روزنامه توجهم را جلب کرد، اتاقی بود که اتاق مدرسه یا اِسکول روم نام داشت. طبق یک برنامه مشخص، دانش‌آموزان روزانه برای بازدید به مجموعه گاردین می‌آیند و در با اصول روزنامه‌نگاری آشنا می‌شوند. مربیان با استفاده از تجهیزات مدرنی که در این بخش قرار دارد، به آنها کمک می‌کنند تا در پایان بازدید، روزنامه دلخواه خود را منتشر کنند. در این میان گاردین هم ایده‌های جالبی صید می‌کند. نتیجه هم که مشخص است. دانش‌آموزان با شیوه کار در روزنامه و گردش کار در چنین مجموعه‌ای آشنا می‌شوند و در کنارش تغییری کلی در نگرش کلی اجتماع به رسانه صورت می‌پذیرد. این کارگاه آموزشی یک روزه باعث می‌شود تا عده بیشتری به کار کردن در رسانه‌ها علاقمند شوند و روزنامه‌های دیواری مدارس و دانشگاه‌ها کیفیتی بالاتر و حرفه‌ای پیدا کنند.
گاردین دو تحریریه مجزا دارد که یکی برای نسخه آنلاین (سایت) و دیگری برای نسخه چاپی مشغول به کار هستند آن هم در ابعادی که قابل مقایسه با هیچ‌یک از روزنامه‌های داخلی نیست. خوشبختانه امکان داشتم تا یک ساعتی با یکی از دبیران ارشد بخش آنلاین صحبت کنم و با شیوه کارشان از نزدیک آشنا شوم. ملاقاتی هم با سردبیر بخش وبلاگ‌های سایت گاردین داشتم. کمی هم هیجان‌زده شد وقتی که فهمید از خوانندگان وبلاگش هستم. در واقع تصور نمی‌کرد یک ایرانی بداند که گاردین وبلاگ هم دارد چه برسد به این‌که کسی وبلاگ‌هایش را بخواند.

نمایشگاه مطبوعات، بی‌کتاب

نمایشگاه کتاب سال ۸۶ با شش ماه تأخیر و جدا از نمایشگاه کتاب برگزار شده. سالن‌های مرکز آفرینش‌های ادبی کانون پرورش واقع در خیابان حجاب امسال میزبان مطبوعات هست. از قرار معلوم این نمایشگاه که بین‌المللی هم نامیده می‌شه تنها چند مهمون خارجی بیشتر نداره. امارات، ترکیه، یونان، افغانستان و فکر کنم یکی دو تا کشور دیگه هر کدوم یک غرفه دارند. امسال مطبوعات حق تداشتند هر چقدر که دلشون می‌خواد غرفه داشته باشن. برای مثال مجله چلچراغ تقاضای ۲۴ متر غرفه کرده بود که فقط ۶ متر بهش اختصاص داده شد. چون از قرار معلوم هفته‌نامه‌ها حق ندارن بیشتر از این فضا داشته باشن. اما هفته‌نامه‌ای که مثلاً تحت پوشش یک مؤسسه فرهنگی باشه می‌تونه فضای بیشتری داشته باشه.
امروز پنجشنبه هست و قراره که جلسه پرسش و پاسخ خوانندگان چلچراغ با اعضای تحریریه در یکی از سالن‌ها برگزار بشه. ساعت ۳:۳۰ اگر که دوست داشتید تشریف بیارین.

در جایی به نام سیاه‌رودبار

همانا سخت‌ترین کار نوشتن با صفحه کلید بدون نیم‌فاصله است! بگذریم از این همه دُرفشانی! عرض کنم حضور انورتون که بعد از هفت ماه برگشتیم به زادگاهمان لاهیجان جهت دخالت در یک فیلم کوتاه داستانی که هنوز اسمش رو هم نمی‌دونم. اما خبر دیگه اینه که اون فیلم کوتاهه که پارسال تو اردیبهشت یه غلط‌هایی توش می‌کردم (گفتم غلط که بعضی‌ها مثل دفعه پیش نگن که ای بابا تو که کاره‌ای نبودی)، خلاصه همون فیلمه جایزه بهترین کارگردانی رو در جشنواره فیلم رویش برد و بهترین فیلم شد. کلاً دو تا از فیلم‌هایی که جایزه اصلی رو بردن نمایش داده نشدن اون هم برای این‌که ارشاد بهشون مجوز نمایش نداده بود. یکیش همین فیلم «۳۵ متری سطح آب» به کارگردانی هومن سیدی با موضوع صیغه در بخش داستانی و اون یکی هم یک فیلم مستند بود با موضوعی حول مشکلات جانبازان در بخش مستند که هیچ کدوم اجازه نمایش در جشنواره رو نداشتن و جفتشون برنده شدند. (فهرست کامل برندگان)
خلاصه در اطراف و اکناف لاهیجانیم. جایی به اسم «سیاه رودبار» که یک روستای خوشگله. فردا شب برخواهم گشت به پایتخت (گفتم اگه دوست دارید مراسم استقبال برگزار کنید از الان برنامه‌ریزی کنید).
حال می‌کنید روزنوشت رو؟ من همیشه شورش رو درمیارم!
پ.ن: یادمان رفت که روز جهانی آلزایمر کی بود. به نظرتان ما به چیز رفته‌ایم؟ (بی‌جنبه نشو. منظورم فنا بود. آن هم از نوع بادش).