رفتن به نوشته‌ها

برچسب: داستان

با سامسونگ قصه‌گوی کتاب‌های صوتی شوید

قبلاً درباره اپلیکیشن امیدرسانی سامسونگ نوشته بودم و جریان کار خیریه در طول بازی‌های المپیک. متأسفانه این اپلیکیشن در ایران کاربردی نداشت و داوطلبان کار خیر نمی‌توانستند با استفاده از آن کمکی کنند.
اما خوشبختانه این شرکت کار خیریه دیگری را در ایران آغاز کرده است که شاید شما هم علاقمند به شرکت در آن باشید.

سرزمین سخنٰ پروژه‌ای است با هدف ارتقای سطح آموزش و ترویج فرهنگ کتاب‌خوانی. برای این کار شرکت سامسونگ تصمیم به راه‌اندازی کتابخانه‌هایی صوتی با داستان‌هایی جذاب و شنیدنی کرده است که برای کودکان و نوجوانان نابینا مناسب است. هر چند هر کسی می‌تواند به این داستان‌ها گوش دهد. با توجه به این که در ایران نسبت به بسیاری از کشورهای پیشرفته به معلولان توجه کمتری شده است، این پروژه امکان تازه‌ای برای آشنایی بیشتر این کودکان با ادبیات خواهد بود و به استفاده بیشتر آنان از فناوری منجر می‌شود.

شما هم اگر دوست دارید در این کار مشارکت کنید و قصه‌گوی یکی از داستان‌هایی باشید که به گوش کودکان نابینا خواهد رسید، کافی است یکی از ۵ داستان موجود در صفحه اول سایت را انتخاب کنید و به کمک پنجره‌ای که ظاهر می‌شود صدای خود را ضبط و سپس فرم مشخصات را پر کنید.

تا آخر مهر ماه ۱۳۹۱ فرصت دارید که نمونه صدای خود را بفرستید. پس از آنٰ از برترین صداها برای ضبط استودیویی دعوت خواهد شد.

شکار، اولین داستان ترارسانه‌ای فارسی در فیس‌بوک

وقتی که سال‌ها پیش سیدرضا شکرالهی فراخوانی را برای جایزه ادبی بهرام صادقی در وبلاگش منتشر کرد، فکر نمی‌کردم که یکی از بهترین داستان‌های کوتاهی را که تا کنون خوانده‌ام، آنجا پیدا کنم. داستان «دست‌نوشته‌های قابیل» را که کیوان حسینی نوشت و در آن دوره از برگزاری این جایزه ادبی رتبه سوم را کسب که به چند علت دوست داشتم. نخست برای این که داستان به شدت واقعی بود و من نمی‌توانستم مرز بین داستان و واقعیت را از هم جدا کنم. دوم به این خاطر که شیوه روایت داستان به صورت پست‌های یک وبلاگ بود و سوم این که شخصیت‌های حاشیه داستان هم آشنا بودند و می‌شناختمشان.

امشب فرصتی دست داد تا دوباره این داستان را بخوانم و البته بهانه‌اش چیز دیگری بود. چند وقت پیش گزارشی را در برنامه کلیک کار کردیم درباره شیوه‌ای امروزی از داستان‌نویسی به نام داستان‌نویسی ترارسانه‌ای یا Transmedia Storytelling.
هدف پدیده‌ای که به Transmedia یا ترارسانه مشهور شده این است که با استفاده از ابزارهایی چون گوشی‌های تلفن همراه و اینترنت، داستان‌هایی را منتشر کنند که با مخاطبان ارتباط نزدیک‌تری برقرار کند. اصطلاح داستان‌گویی ترارسانه‌ای اولین بار توسط پرفسور هنری جنکینز از دانشگاه ماساچوست و در سال ۲۰۰۳ به کار برده شد. هر چند که در دنیای حرفه‌ای پرداختن به آن امکانات پیشرفته و توسعه‌دهندگان چیره‌دست در زمینه‌های طراحی دیجیتال و برنامه‌نویسی را طلب می‌کند، اما با ظهور شبکه‌های اجتماعی و توسعه ابزارهای تولید دیجیتالی و قرار گرفتن آنها در دسترس عموم، این پدیده وارد مرحله جدیدی از هستیش شده است.

زنگوله، قصه‌گوی آیفونی

این بار قصد دارم تا یه اپلیکیشن برای کودکان معرفی کنم. اپلیکیشن «زنگوله» یه اپ رایگانه که برای بچه‌ها ترانه، داستان و بازی تهیه می‌کنه. والدین می‌تونن این اپلیکیشن رو برای بچه‌هاشون اجرا کنن و با محتواش بچه‌ها رو سرگرم کنند.

زنگوله دسترسی شما رو به ترانه‌ها و داستان‌های صوتی مناسب برای کودکان فراهم می‌کنه. بشکل ظاهری ابن اپلیکیشن برای کودکان مناسبه تا راحت باهاش کار کنن. این طور که گروه تولیدی این اپ می‌گه، هر ماه داستان‌ها و شعرهای تازه‌ای به این مجموعه اضافه می‌شه. اپلیکیشن رایگانه و توش دو ترانه و دو داستان رایگان هم وجود داره. اما اگه بخواهید تعداد بیشتری محتوا داشته باشید، باید خریداری کنید. این اپ رو می‌تونید از اینجا دریافت کنید.

این اپ در واقع ادامه ایده تلفن زنگوله هست. در واقع شماره‌تلفنی در تهران و مشهد در نظر گرفته شده تا بشه بهش زنگ زد و اون ترانه و داستان پخش کنه. حالا همین ایده به صورت اپلیکیشن در اومده. سایت زنگوله هم برای کودکان مناسبه و داستان‌ها و ترانه‌ها و بازی‌های رایگان و سرگرم‌کننده‌ای توشه.

دانلود کتاب‌های فارسی پائولو کوئلیو

چند وقتی هست که کتاب برای دانلود معرفی نکردم. البته قبلاً هم گفته بودم که اینجا فقط کتاب‌هایی رو معرفی می‌کنم که اجازه دانلودشون برای همه، توسط صاحب اثر آزاد شده باشه.

در جریان ممنوعیت انتشار کتاب‌های پائولو کوئلیو در ایران که هستید. این تصویر نامه ابلاغی به مؤسسه فرهنگی هنری کاروان هست که انتشار کتاب‌های فارسی کوئلیو در ایران رو بر عهده داشت. پائولو کوئلیو هم جریان رو در وبلاگش توضیح داده. و در نهایت به این نتیجه رسیده که ترجمه همه کتاب‌هاش به فارسی رو برای دانلود در اختیار همه بذاره اون هم به طور رایگان. مترجم همه این کتاب‌ها آرش حجازی هست. این کتاب‌ها رو می‌تونید به طور یک جا از اینجا دریافت کنید. این هم فهرست کتاب‌ها:

 

  • کیمیاگر
  • چون رود جاری باش
  • بریدا
  • کنار رود پیدرا نشستم و گریستم
  • خاطرات یک مغ
  • مکتوب
  • قصه‌هایی برای پدران، فرزندان، نوه ها
  • شیطان و دوشیزه پریم
  • کوه پنجم
  • عطیه برتر
  • نامه‌های عاشقانه یک پیامبر
  • کتاب راهنمای رزم آور نور
  • والکیری‌ها (ترجمه با همکاری آرش حجازی و حسین شهرابی)
  • برنده تنهاست
  • ساحره پورتوبلو
  • ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد
  • زهیر

فریدون سه پسر داشت

هدفم از این که بخش کتاب رو که توی عصیان جدا کردم و گذاشتمش توی بخش پیشنهاد بی‌شرمانه، هم به خاطر این بوده که هر چیزی که درباره کتاب رو می‌نویسم جدا کنم و هم کتاب‌هایی رو که از نظر کپی‌رایت مشکلی برای پخش ندارند، برای دانلود معرفی کنم.

به عنوان اولین کتاب هم قصدم اینه که کتاب «فریدون سه پسر داشت» عباس معروفی رو برای دانلود بذارم. اولین کتاب عباس معروفی که روی اینترنت در دسترس عموم قرار گرفته.

همانطور که در ابتدای کتاب خود نویسنده به واقعی بودن نام افراد و وقایع اشاره می‌کند، قصه داستان بر اساس سرگذشت واقعی یکی از مبارزان سیاسی به نام مجید امانی نگاشته شده است. این رمان به حوادث انقلاب سال ۵۷ و درگیری و کشتار مبارزان سیاسی در سالهای قبل و بعد از انقلاب می‌پردازد. خلاصه‌ای از این داستان در سایت فارسی بی‌بی‌سی نوشته شده که اینجا میارمش:

مجید امانی، پسر فریدون امانی، سرمایه‌دار و صاحب کارخانه لاستیک‌سازی «بی اف گودریچ» است. او سه برادر، ایرج، اسد و سعید و یک خواهر، انسی دارد. هر یک از برادارن در گروهی از سازمان‌های سیاسی عضویت و فعالیت دارند. ایرج چپ، سعید عضو سازمان مجاهدین خلق، اسد عضو گروه‌های اسلامی، و مجید نیز عضو چریک‌هاست.

فریدون امانی که در انقلاب، طرفدار شاه بوده و به همین جهت اموالش به آتش کشیده شده، به یاری و پا در میانی اسد، با سران جمهوری اسلامی رابطه برقرار می‌کند و نماینده مجلس می‌شود.

ایرج به قول راوی الگوی محبوب همه چپ‌های جهان است و هیچ شباهتی به چپ‌های شناخته شده توده‌ای، اکثریتی، اقلیتی ما ندارد و بیشتر دموکرات است. او که تا مقطع انقلاب در زندان بوده، پس از انقلاب در زندان اعدام می‌شود. سعید سر از عراق در می آورد و در عملیات فروغ جاویدان به قول روای «مثل یک جرقه آتش در سیاهی شب» گم می‌شود، مجید از کشور می‌گریزد و سر از شوروی و بعد آلمان در می‌آورد. اسد در ایران، در وزارت اطلاعات، در سپاه پاسداران، منصب‌های متعدد دارد و جزو سردمداران رژیم است.

فریدون امانی که قبل از انقلاب شاه را دارای فره ایزدی می‌دانست، حالا با سران جمهوری اسلامی روابط دارد و از سران هیأت مؤتلفه اسلامی است.این خانواده پراکنده، تنها به یمن وجود مادر، به شکل خانواده وجود دارد. رمان زندگی این خانواده فروپاشیده را در سال‌های پس از انقلاب اسلامی تصویر می‌کند.

داستان از زبان مجید که از جمله مهاجران و تبعیدیانی است که نتوانسته با جامعه میزبان اخت شود و با آن بیامیزد، روایت می‌شود. او سیزده سال پس از مهاجرت و چهار سال زیستن یا بستری بودن در یک آسایشگاه روانی در آلمان، تصمیم به بازگشت گرفته است. با مسؤولان ایرانی تماس می‌گیرد و با یک اتومبیل مرسدس بنز به همراه مأموران رژیم راهی ایران می‌شود و …

برای دریافت فایل با فرمت پی‌دی‌اف روی عکس کلیک کنید

پیاده‌روی در کنار دیوار

اولین بار وقتی دیدمش که آمدم پشت پنجره اتاقم. دوشنبه شب بود. دوشنبه بودنش را یادم هست برای آن که دوشنبه‌ها تعطیلم و فردایش باید بروم سر کار. هفته‌های من سه‌شنبه آغاز می‌شود. هر کسی یک جور است. زندگی ما هم یک جور دیگر. به خاطر کارم یکشنبه‌ها و دوشنبه‌ها تعطیلم. اولین بار، وقتی دیدمش که آمدم کنار پنجره اتاقم. علتش هم سر و صدای آتش‌بازی بود که ساعت یازده شب بر پا شده بود. طبق معمول علتش هم نامعلوم بود. بچه که بودم هر وقت صدای هلیکوپتر یا هواپیما می‌شنیدم، می‌دویدم کنار پنجره تا نگاهش کنم. ما شهرستانی‌ها رفتارمان کمی متفاوت است با ساکنان شهرهای بزرگ. شهرهای بزرگ معمولاً یک فرودگاه دارند. از بچگی با سر و صدای هواپیما بزرگ می‌شوی. این جور چیزها هم برایت عادت که بشود، هیجانی نخواهد داشت. درست مثل کسی که صدای ساعت دیواری اتاق برایش عادی می‌شود. می‌شود پس‌زمینه صداهای دیگر. شب هم که می‌خوابد صدای تیک و تاک برایش فرقی با سکوت ندارد. برای همین است که تماشای هواپیما برای یک شهرستانی جذاب‌تر از یک پایتخت‌نشین است. این جور چیزهای ریز عادات ما را تشکیل می‌دهند. عادت‌هایی که نمی‌دانیم از کجا آمده‌اند. رفتارهایی که ریشه‌اش را باید در گذشته‌ها جست.
یک روز بارانی در جای خشک و بی‌بارانی مثل تهران، چند نفری را می‌بینی که همیشه کنار دیوار حرکت می‌کنند. چنین کسی حتماً از یک شهر بارانی می‌آید. جایی که خانه‌هایش شیروانی‌اند و راه رفتن کنار دیوار، مترادف است با در پناه بودن از باران… این یعنی قدم زدن زیر یک سقف یک متری در طول مسیر. یک عادت می‌تواند همراهمان سفر کند. از شمال بیاید تا تهران و از آنجا برود دور دست‌ها تا لندن. هر چند هیچ سقفی، هیچ کجای دیگر، شیروانی نباشد. هر چند ارتفاع ساختمان‌ها آن قدر بالا رفته باشد که تأثیری در شیروانی بیرون‌زده فرضی هم نداشته باشد. برای همین است وقتی باران می‌بارد کنار دیوار راه می‌روم. برای همین است که سر و صدای آتش‌بازی را که می‌شنوم مثل یک آتش‌بازی‌ندیده می‌آیم لب پنجره. مثل یک آتش‌بازی‌ندیده؟ چرا مثلش؟ خود خودش.
اولین بار که دیدمش کنار پنجره ایستاده بودم تا آتش‌بازی را ببینم. چشمم افتاد به پنجره زیرشیروانی خانه آن طرف خیابان. ایستاده بود بین پرده نیمه‌باز اتاقش. داشت رو به رو را نگاه می‌کرد. به گمانم او هم محو آتش‌بازی بود. اما آتش‌بازی که بالای خانه من نبود، سمت مخالف من بود. آن سو که من داشتم نگاه می‌کردم.
ایستاده بود و زل زده بود به من. خیره نگاهم می‌کرد و سیگارش را می‌کشید. با یک تونیک سفید تا روی زانوهایش. این را وقتی فهمیدم که نشست روی لبه پنجره و تکیه داد به یک سویش و کف پایش را چسباند به سوی دیگر. آرنج دستش را گذاشته بود روی زانویش و هر از گاهی پکی به سیگار می‌زد و به من خیره می‌شد. سعی کردم خودم را بی‌تفاوت نشان دهم و به آتش‌بازی نگاه کنم. به خوشه‌های نورافشان رنگارنگ در هوا که معلوم نبود انفجار بعدیش کدام نقطه آسمان را روشن خواهد کرد.
نگاهم ناخودآگاه سُر می‌خورد به پنجره اتاق زیرشیروانی رو به رو. دختری با موهای باز و نگاهی که می‌شد حدس زد خیره ماندن به آن یکی از سخت‌ترین کارهای ممکن است.
چند روز بعد در سوپرمارکت یکدیگر را دیدیم. اسمش کارمِن بود و اسپانیایی. دوست شدیم و چند ماه بعد نزدیک‌تر از دوست. یک شب در اتاق زیرشیروانی رو به رو خوابیده بودم. صدای نفس‌های آرام کارمن تنها صدایی بود که نمی‌شد مانند تیک و تاک ساعت در سکوت حلش کرد.
صدای آتش‌بازی کشاندم به کنار پنجره. آتش‌بازی در سمت دیگر این خانه بود. همان جای قبلی. امکان دیدنش نبود جز با تماشای انعکاسش روی پنجره خانه من. داخل اتاقم را نمی‌شد دید. فقط انعکاس بود. نشستم روی لبه پنجره و سیگاری گیراندم و به تماشای انعکاس آتش‌بازی نشستم. دستی از پشت دور گردنم حلقه شد و آبشاری از مو بود که پاشید روی گردنم.

تروس!

قلپ آخر قهوه‌ام را سر می‌کشم و فنجان را می‌گذارم روی نعلبکی و به صندلی‌ای تکیه می‌دهم که همراه یک میز گرد کوچک توی پیاده‌رو گذاشته شده است. نشسته‌ام بیرون یکی از ده‌ها قهوه‌خوری کوچکی که معمولاً ساندویچ‌هایی هم آماده می‌کنند و می‌شود با یک فنجان قهوه ساعت‌ها کنار خیابان نشست و نوشید و خورد و به مردم نگاه کرد. روبه‌رویم یک باجه تلفن است که مثل همه باجه‌های تلفن لندن، رنگ قرمز جیغی دارد و بیشتر صبح‌های اول هفته بوی ادرار رهگذران مستی را می‌دهد که شب قبل خودشان را از فشار زیاد پس از نوشیدن خلاص کرده‌اند.
دختر ظریف و خوش‌لباسی دست پسر کوچکی را می‌کشد و به دنبال خود به درون باجه می‌برد. شماره‌ای را می‌گیرد و شروع به صحبت می‌کند. خودش به زور ۲۵ سال را دارد و پسرش هم حداکثر ۵ یا ۶ سال. صدایش کم‌کم اوج می‌گیرد و به جیغ تبدیل می‌شود. روسی حرف می‌زند یا زبانی شبیه آن. یکی از زبان‌های خانواده اروپای شرقی که می‌تواند مجاری، لهستانی یا هر کدام دیگر باشد. گریه می‌کند و زار می‌زند. هر چه هست با آن کسی که آن طرف گوشی است، مشکل عاطفی شدیدی دارد. صدایش آن قدر بلند است که توجه هر رهگذری را به خودش جلب می‌کند. کله‌ام را کرده‌ام توی موبایلم و سعی می‌کنم خودم را مشغول کنم اما حجم زیاد هق‌هق و غم عمیقی که توی صورتش است، جایی برای بی‌تفاوتی در نظر نمی‌گیرد. چند دقیقه بعد گوشی را می‌کوبد روی تلفن و از باجه بیرون می‌آید. نفسی عمیق می‌کشد و روی صندلی روبه‌رویم می‌نشیند. دستانش را می‌گذارد روی صورتش و چنان هق‌هق بلندی سر می‌دهد که انگار عزیزترین کسش را از دست داده. با همان زبان ناآشنا با خودش حرف می‌زند و گریه می‌کند. حالا آدم‌هایی که رد می‌شوند بعد از این که نگاهی به او می‌اندازند، یک نگاه عجیب هم به من حواله می‌کنند که کله‌ام را کرده‌ام توی موبایل و سعی می‌کنم بی‌توجه باشم. سرشان را به نشانه تأسف تکان می‌دهند و می‌روند. صحنه مضحکی است. انگار منم که اشکش را در آورده‌ام. کم‌کم خودم هم دارم احساس گناه می‌کنم. دخترک نگاهی به من می‌اندازد و با زبان خودش یک چیزهایی می‌گوید که اصلاً سر در نمی‌آورم. و میان آن همه واژه‌های ناآشنا کلمه‌ای را بیش از همه تکرار می‌کند. چیزی شبیه «تروس» که بین «ت» و «ر»اش هم هیچ مکثی نیست. نمی‌دانم اسم کسی است یا یک جور فحش روسی که حواله من می‌شود. بلند می‌شوم. کیفم را می‌اندازم روی دوشم و راه می‌افتم. پسرک روی زمین نشسته و با دو تا از ماشین‌های مدل کوچکی که در دستانش گرفته بازی می‌کند. بی‌توجه به زمان و مکان. باران سوزنی چند دقیقه‌ای است که شدید شده. کلاه کاپشنم را روی سرم می‌کشم و وارد اولین کوچه‌ای می‌شوم که جلویم ظاهر می‌شود.

نوشتم که بخوانی

ناکجا بودم با او. با یکی از دوستانم. بیرون بودیم. یک جای ناشناخته اما انگار توی شهری بود که زندگی می‌کردیم. توی جمعیت بودیم. جمعیت هجوم آورده بودند. پشت میله‌ها با جمعیت بودیم. آنها سعی داشتند اعدام‌هایی را ببینند که قرار بود آن‌سوی میله‌ها انجام شود. ما اما نه. آمده بودیم که با هم گپ بزنیم. درباره یک موضوع مهم که یادم نیست. جمعیت فشار می‌آورد. لباس‌های دوستم پاره شد. لخت شده بود. کاپشن چرم تنم بود. در آوردم. نمی‌توانست همه جای بدنش را بپوشاند. سعی کردم بغلش کنم و ببرمش. او لخت بود و در بیهوشی هم عذاب می‌کشید. پیراهنم را هم درآوردم و رویش انداختم. بغلش کردم. کوچک شد. ده ساله شد. معصومیت کودکانه‌ای داشت بی‌انتها. بغلش کردم و به سمت یکی از آپارتمان‌های خاکی رنگ دویدم. از پله‌ها بالا رفتم. رسیدم. در را باز کردم. طبقه هم‌کف عمه‌ها نشسته بودند و با یک خانوم پیری جیغ و ویغ می‌کردند. سر هم داد می‌زدند. سرشان داد کشیدم که یک نفر توی بغلم دارد می‌میرد و آن وقت شماها دارید سر مال و اموال و ملک و املاک با هم بحث می‌کنید؟ سرم داد زدند که خانه‌اش است اختیارش را دارد. داد زدم خفه شوید. مریض داریم. دویدم بالا. مادر و خواهرم آنجا بودند. فریاد زدم کمک کنید. این دارد می‌میرد. تخت را خالی کردند. یک تخت که انگار برای بیمارستان صحرایی بود. تاشو بود. بازش کردند. رویش ملحفه‌ای از قبل گذاشته شده بود که بالایش خونی بود. با باندی که افتاده بود آن گوشه و هنوز خون تر داشت. انگاری یک نفر را تازه پانسمان کرده باشند. دوستم را گذاشتم رویش. دوستم که دیگر نبود. یک کودک غریبه بود اما شدیداً آشنا. دستانش دور گردنم بود. رهایم نمی‌کرد. بیهوش بود و هشیار. رهایم نمی‌کرد. چشمانش را باز کرد. موهایش صاف و چتری بودند. عرق کرده بودند و چسبیده روی پیشانیش. بلند شد و از تخت پایین آمد و روی تاقچه کم ارتفاع کنار دیوار نشست. زانو زدم و نشستم جلویش. بغلم کرد و زد زیر گریه. هق‌هق گریه می‌کرد و می‌بوسید صورتم را. زیر گوشم شروع کرد حرف زدن. تند و بدون فاصله. پشت هم. طوری که فقط من بشنوم. مادر و خواهرم فقط نگاهمان می‌کردند. به انگلیسی حرف می‌زد. واضح بود برایم. تند و تند از من می‌خواست که ترکش نکنم. با التماس می‌خواست که رهایش نکنم. و من هم قول می‌دادم. انگار که باید تصمیمم را برای رفتن عوض کنم. جمله آخرش را یادم مانده که پرسید: کن وی هَو اِ پرایوِیت میتینگ؟
گفتم: آره عزیزکم آره. البته که می‌تونیم.
انگلیسی می‌پرسید و فارسی جوابش را می‌دادم.
همین جا بود که بیدار شدم. دهانم خشک شده و زبانم به سقف چسبیده بود. خواب دیده بودم. آن بچه چه کسی بود؟ خودم بودم توی یک قالب دیگر. نشستم و نوشتم که بخوانی.

والس در استقلال

سی و یک سال داشت. برای اولین بار بود که پایش را از کشور بیرون گذاشته بود. سیصد هزار تومان داده بود تا با اتوبوس خودش را برساند به استانبول بلکه ببیند آن ور مرز چه خبر است. تحویل سال را در جاده بودند. شب رسیدند به هتل و اتاق‌ها را تحویل گرفتند و بلافاصله برای خوردن شام از هتل بیرون زدند. نوروز بود اما هوای استانبول چندان بهاری به نظر نمی‌رسید. خیابان استقلال یا به قول ترک‌ها ایستیکلال پر بود از غذاخوری‌های شلوغ. قبل از ورود به رستوران توجهش جلب شد به یک زوج دختر و پسر که چند متر جلوتر راه خودشان را می‌رفتند. مغازه بغلی یک کتاب‌فروشی بود که از بلندگوهایش یک موسیقی والس و تانگو به گوش می‌رسید. دخترک رو به پسر کرد و چیزی گفت. رو به روی هم ایستادند، دستان هم را گرفتند و رقصیدند و رقصیدند و رقصیدند. به دیوار تکیه داد. نور و صدا و سنگفرش و رقص و موسیقی. سیگاری روشن کرد و دنبال آن بخش از زندگیش گشت که دور و بر بیست سالگی گمش کرده بود.

پاف‌ف‌ف

می‌دانی دخترم یک چیزهایی بدجور توی ذهنم می‌ماند. انگار حک شده باشد روی دیواره یک غار. از آنهایی که مال هزار سال پیش هستند و یک باره کشف می‌شوند و در اخبار گرد و خاک می‌کنند و تا چند ماه نقل محفل دانشمندانند. یک همچین حافظه‌ای دارم من. اما تا دلت بخواهد این مغز در حفظ و ضبط مزخرفات سررشته دارد. هر چیز جزئی به درد نخور را حفظ می‌کند. بعد مثل خروس بی‌محل پسش می‌دهد. عینهو انگشتی که تا بند سوم رفته باشد تو حلقت، همه چیز را بالا می‌آورد و می‌پاشد روی زندگیم و زهرمارش می‌کند. در عوض هر چیزی که دوزار به درد می‌خورد را گم می‌کند. انگار ریخته باشی‌شان توی سیاه‌چاله. انگار توی ظلمات گمش کرده باشی. سوزن می‌شود توی انبار کاه. یک قطره شربت آلبالو می‌شود برای یک سطل آب. نه طعم دارد نه رنگ. کافی است بخواهم اسم ده تا از بهترین فیلم‌هایی را که دیده‌ام به خاطر بیاورم. امکان ندارد به سومی برسم. خلاصه حافظه من یک همچین چیز مضحکی است دختر جان.
روز اولی که مادرت به خانه‌ام آمد، دقیقاً یادم است بیست و سوم آذر بود. این را به این خاطر یادم مانده که هفت روز مانده بود به شب یلدا و ما هفته بعدش میهمانی تولد پژمان دعوت داشتیم. آن روز دامن کوتاه کرم رنگ پوشیده بود و یک تاپ قهوه‌ای. خیلی دوستش داشتم. موهای بلندش هم دیوانه‌ام می‌کرد. برای همین وقتی دو سال بعد کوتاهش کرد، انگار یک هو شده باشد یک آدم غریبه.

خواب می‌بینم روبان‌ها می‌لرزند

شب است. بیدار می‌شوم. چند ساعت بیشتر نخوابیده‌ام. خواب می‌دیدم که دلتنگم شده. از درز پنجره سوز می‌آید. تنها صدایی که در اتاق شنیده می‌شود، صدای جریان آب توی لوله‌هاست و… نفس‌های آرام او. دستم را به سمت موبایلم می‌برم تا بدانم ساعت چند است. صفحه موبایل روشن می‌شود. اشتباهی موبایل او را برداشته‌ام. متن نیمه کاره پیامکی روی صفحه جا خوش کرده. چشمانم روی کلمات می‌دوند و طعم دهانم تلخ و گلویم خشک می‌شود. انگار که یک فویل آلومینیومی وسط سیب گلویم گیر کرده باشد. پتو از رویش کنار رفته. نفس‌هایش دیگر آرام نیست. عمیق و عصبی نفس می‌کشد و مردمک‌ها زیر پلک‌هایش می‌جهند. کابوس می‌بیند. موبایل را به جای اولش باز می‌گردانم. پتوی پلنگی را رویمان می‌کشم و از پشت در آغوشش می‌گیرم. تکانی می‌خورد. در آغوشم جابه‌جا می‌شود و سرش را از پشت به گونه‌هایم می‌مالد. گردنش را می‌بوسم. ثانیه‌ای بعد نفس‌هایش دوباره آرام می‌شود. از درز پنجره سوز می‌آید. روبانی که به دسته تختم گره خورده می‌لرزد. می‌خوابد… می‌خوابم.

رویاهایی که گم شدند

داستان از آنجایی شروع شد که عادت داشت هر وقت که کاری برای انجام دادن نداشت، برای آینده‌اش برنامه‌ریزی کند. تقریباً بزرگ‌ترین تصمیم‌های زندگیش را قبل از خوابیدن و توی تختخوابش گرفته بود. رویابافی‌هایی که از لالایی برایش مهم‌تر بودند. افکاری که باید بارها و بارها در ذهن نشخوار می‌شدند تا روزی واقعی شوند. از یک سال پیش اما هنوز نتوانسته بود رویای جدیدی برای خودش پیدا کند. گام بعدی چه بود؟
کم‌کم داشت به این نتیجه می‌رسید که یک چیزهایی خود به خود به پایان می‌رسند اما انسان متوجه‌اش نمی‌شود. شاید زندگی یک سال پیش تمام شده است. شاید رویاها گم شده‌اند. شاید قدم بعدی‌ای وجود ندارد.
خیلی چیزها تمام می‌شوند اما هنوز نقطه پایانیش را کسی نگذاشته است. انتظاری بیهوده برای گذاشته شدن نقطه و رفتن به سر خط بعد یا شاید هم آخرین نقطه داستانی که خط بعدی‌ای برایش تعریف نشده است. تنها کاری که باید کرد این است که نقطه پایانش را گذاشت تا همه چیز تمام شود.
چشم‌ها مثل شب‌های دیگر سنگین می‌شوند. یک شب دیگر به سالی اضافه می‌شود که هر شبش با این فکر گذشته که رویاهایم کجا رفته‌اند.

خط جزئی از وجود من است

آن شب روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم یه یک چیز معمولی فکر می‌کردم. این وسط‌ها گاهی با خودم بلند بلند فکرهایم را تکرار می‌کردم که احساس کردم صدایم توی حجمی بزرگ‌تر از فضای اتاق انعکاس پیدا می‌کند. این جور اوهام گاهی به سراغم می‌آید. قاعدتاً باید بعد از چند دقیقه هم از بین برود و تمام. اما این بار چندان مطمئن نبودم.
دیوار روبرویی اتاقم دو تا در دارد. یکی‌اش دولنگه است و جای خوبی است برای این که یک کمد بزرگ برایش بخری و همه خرت وپرت‌هایت را بچپانی آن تو و آن یکی در را نمی‌دانستم به کجا راه دارد. یک در که طوری توی دیوار کیپ شده که شکاف دورش را به زور می‌شود دید. دستگیره ندارد و فقط به سمت اتاق باز می‌شود. وگرنه می‌شد با هل دادن بازش کرد. اتاق را که رنگ می‌زدند، یک دور هم قلمو را روی در کشیده بودند که در نتیجه تمام درزش پر شده بود. روز اول که خانه را دیدم، از اگنس، دختر لهستانی‌ای که قرار بود خانه را نشانم دهد درباره این در پرسیدم. جواب داد که نمی‌داند و احتمالاً به جایی مثل پله‌های اضطراری راه دارد. در نهایت حواسم به اوضاع مبلمان خانه پرت شد و این در را فراموش کردم.
حالا مطمئن بودم که تا صبح خوابم نخواهد برد مگر این که این موضوع را یک بار برای همیشه حل کنم. رفتم توی آشپزخانه و یکی از چاقوهای میوه‌خوری کت و کلفت را برداشتم و فرو کردم بین درز در و چارچوبش. سعی کردم این کار را با ظرافت باز کردن یک قوطی کنسرو انجام دهم که در تقّی کرد و از چارچوب جدا شد.

سمنوی ساحلی

پیکان قدیمی جلوی پایم نگه داشت. نشستن توی پیکان فرسوده‌ای که گرمای موتور از جدار آهنی‌اش بیرون می‌زند چندان لذت‌بخش نیست. تودوزی‌های این پیکان به کل از بین رفته بود و دستگیره‌ای برای بالا یا پایین بردن شیشه نداشت. احتمالاً می‌شد یک دانه از آن دستگیره‌ها را توی داشبورد یا زیر پای راننده پیدا کرد.
نزدیک به نیم ساعت بود که زیر آفتاب و توی هوای دم‌کرده‌ای که برنج را می‌رساند، منتظر ماشین ایستاده بودم تا من را از وسط اتوبان تازه‌تأسیس لاهیجان به رشت نجات بدهد.
راننده یک بابای سبیلوی میان‌سال بود با موهای خلوت که پوست دست چپش به خاطر بیرون ماندن از پنجره به طور واضحی تیره‌تر از دست راستش بود.
نشستم روی صندلی عقب. کنار دستم دو تا خانم چادری نشسته بودند. آن یکی که کنارم بود نگاهی به من انداخت و چادرش از لای دندان‌هایش بیرون افتاد و با لبخند سلام کرد. یاد «مادرِ طاهره» افتادم. مادرِ طاهره آخر هفته‌ها می‌آمد خانه ما و به مادرم کمک می‌کرد. اسم واقعیش را که نمی‌دانستم برای همین به اسم دخترش صدایش می‌زدیم. حالا این موضوع که چرا این خانم باید منی را که ده سالی می‌شد از آن شهر و دیار کوچ کرده بودم بشناسد، از آن سؤال‌هایی بود که نباید به آن توجهی می‌کردم. از آن دسته سؤال‌ها که دقایقت را مچاله می‌کنند و آخرش هم به هیچ جایی نمی‌رسی. چند سالی بود به این نتیجه رسیده بودم که اصولاً «چرا» چیز مسخره‌ای است. واژه‌ای که خیلی وقت‌ها به عنوان جوابش، «نمی‌دانم» تحویلت می‌دهند، اصالت ندارد. اصلاً برای هر واژه پرسشی، تقریباً می‌توان یک پاسخ مشخص یافت. برای کِی، کجا و چه کسی می‌توانی یک جواب قانع‌کننده پیدا کنی. اما برای چرا، کمتر کسی یک جواب درست سراغ دارد. شاید برای همین است که تقریباً در تمام فرهنگ‌ها یک جواب مسخره برای چرا می‌سازند. چرا؟ محض اِرا! وای؟ بیکاز اسکای ایز های! برای همین دور جواب این یکی را قلم گرفته بودم تا بیشتر از این درب و داغانم نکند.

کمل‌فورد واک، شماره نوزده

توی تاریکی روی مبل نشسته بودم و داشتم سیگار می‌کشیدم. سیگار را خوب نپیچیده بودم، پس عجیب نبود که از کنار فیلترش، دود فوران می‌کرد. پرده‌ها کنار بودند و آسمان از شدت سنگینی ابرها، قرمز بود. تصویرم روی صفحه خاموش تلویزیون افتاده بود و هر بار که به سیگار پک می‌زدم، بازتاب نور نارنجی روی صفحه‌اش همزادم را نشان می‌داد که عمیق‌تر از من پک می‌زند. یک آن به نظرم رسید که نوک بینی‌اش از صفحه بیرون زد. انگار که شیشه تلویزیون شکم زنی آبستن باشد و نوزاد بالغی از داخل لگد بزند و بخواهد به دنیا بیاید. انگار جنینی با کف دستانش و از درون بخواهد این شیشه منعطف را پاره کند. از توی بلندگوها صدایی پخش می‌شد که ناله چندباره هماغوشی را تداعی می‌کرد. آن وسط‌ها انگار که یکی بخواهد به من چیزی بگوید، پرسید:
– پسر جان آتیش داری؟ ده ساله دنبال یک شعله کوفتی می‌گردم که سیگارم رو باهاش روشن کنم.
فارسی را با لهجه عجیبی حرف می‌زد. نمی‌توانستم بفهمم که شمالی حرف می‌زند یا جنوبی یا مخلوطی از هر دو. اما انگار هر کلمه‌اش لهجه خاص یک منطقه را داشت. راستش کمی جا خوردم. آخرین صدایی که توی آن اتاق شنیده بودم، صدای جیرجیر چوب‌های کف اتاق بود. با این که تازه بازسازی شده بودند، اما هر نقطه‌اش صدای متفاوتی با نقطه دیگر داشت. درست مثل لهجه این بابا که هنوز در تلاش بود تا از توی تلویزیون بیاید بیرون. احتمالاً اشتباهی شنیده بودم. شاید دستم روی یکی از دکمه‌های کنترل از راه دور مانده بود. احتمالاً نور تلویزیون قطع شده بود و چون هنوز داشت برنامه‌ای پخش می‌شد، فقط صدایش را می‌شنیدم.