رفتن به نوشته‌ها

برچسب: داستان

پریتی وومن

داوود تازه پنج ماه بود که آمده بود لندن برای آن که سینما بخواند. دو ماه بود که با دوست دختر لهستانی‌اش آلِنکا توی یک استودیو فلت در کیلبرن زندگی می‌کرد. آلِنکا را یک شب توی ایستگاه متروی آکسفورد سیرکِس پیدا کرده بود. در حالی که یک حلقه از توی لب‌های پایینی‌اش رد شده بود و پابرهنه ایستاده بود و کفش‌های پاشنه‌بلندش را با دو تا انگشت اشاره و وسطی‌اش روی شانه راستش انداخته بود. مست بود و علاف. بی‌هوا رفت جلو و دستش را گرفت. دخترک هم هیچ مقاومتی نکرد. با هم رفتند خانه. داوود کاری به کارش نداشت. دخترک خیلی شبیه کسی بود که توی ذهنش از عروسک پشت پرده هدایت ساخته بود.
فردایش فهمید اسمش آلِنکا است و اهل رادوم، گویا یک جایی نزدیک ورشو.
حالا مانده بود با این دختر و زیبایی‌اش و گذشته‌ای که حتی نمی‌دانست چقدرش واقعی است و چقدرش داستانی. یک ماه بعد برای آن که داستانش خیلی شبیه به فیلم پریتی وومن نشود، رگ دستش را توی حمام برید.

یکی نبود، یکی بود

نشسته بود زیر آفتاب، روی نیمکت، کنار رودخانه و داشت به یک نقطه روی پیشانی‌اش نگاه می‌کرد. دقیق‌ترش جایی بین دو ابرو. این که چرا آن نیمکت را انتخاب کرده بود، حکایت ساده‌ای داشت. آنجا اولین جایی بود که احساس کرد دوستش دارد. اولین بوسه را همان‌جا پیدا کرده بود. حالا برگشته بود. در نقطه اول دنبال یک چیز بخصوص می‌گشت. یک نشانه یا یک صدا در یک زمان خاص توی خاطره‌اش. زمزمه موسیقی کشدار یک ساز زهی از کافه‌ای در همان حوالی به گوش می‌رسید. با کلام مردانه و خشدار فرانسوی. باز هم به آن نقطه روی پیشانی‌اش نگاه کرد. با چشم‌های بسته. بین دو ابرویش حالا داغ شده بود. توپ‌های بنفش و سبز و صورتی توی چشمش حرکت می‌کردند و تا به حاشیه‌های تاریکی می‌رسیدند، برمی‌گشتند. بلند شد و به نرده‌های بتونی حاشیه رودخانه تکیه کرد. چند متر آن‌ورتر یک دختر و پسر جوان دست‌هایشان را دور کمر هم محکم‌تر می‌کردند و زیر گرمای آفتاب یکدیگر را می‌بوسیدند. چیزی در آنجا آغاز شده بود که هیچ‌گاه پایان نمی‌یافت. این داستان اما با بقیه فرق داشت. طور دیگری شروع می‌شد: یکی نبود، یکی بود. نشسته بود زیر آفتاب، روی نیمکت، کنار رودخانه و داشت به یک نقطه روی پیشانی‌اش نگاه می‌کرد.

هیچ در هیچ

هیچ کاری ندارد. این که تو بنشینی و آدم‌ها را مرور کنی. این که آدم‌ها بیایند توی مخت و بروند. مثل یک چهارراه. هر وقت که یک طرفش پر شد از ترافیک ماشین‌ها، تو چراغ سبز بدهی و ماشین‌ها رد شوند. هر وقت هم که دلت زده شد، چراغ قرمز بشود و راه باز بشود برای ماشین‌های دیگر. خیلی روشنفکرانه‌اش می‌شود ولگردی. بی‌تعارف. خیلی راحت می‌شود ادای روشنفکرانه درآورد و ولنگاری کرد. اما خودمانی‌اش می‌شود بی‌وفایی. مدت‌هاست به حرف نیامده‌ام. می‌دانی که قرار بود بی‌خیال متلک‌پرانی‌های احمقانه بی‌نتیجه بشوم. اما حالا داستان دیگری است. متأسفانه کپی‌های دیگری هم پیدا کرده‌ام مثل تو که تئوری‌ها را قانون می‌کنند. روایت‌های دیگری از این داستان که عین به عین تکرار می‌شوند. تفاوتشان هم حداکثر در ورژن فرنگی بودنشان است. تفاوتی در حد تفاوت بین خسرو و شیرین و رومئو و ژولیت. می‌توانی برای پایان‌نامه‌ات همین را در نظر بگیری. هر چند با آن سودایی که از تو می‌بینم به پایان‌نامه نمی‌رسی.
خیلی چیزها روی دلم مانده که روزی شاید بشود با تو به بحث بنشانمشان. الان نه. تو فعلاً گرمای سر داری و داغی تازه از در آمدگان. اما گاهی لازم است تا تلنگری بزنم. شاید یادآوری. شاید هم گله‌گی. اما هر چه که هست، فلاش‌بکی باید بهتر باشد به حرف‌های خودت. گفته بودی انتظار برایت سخت بود. بی‌سرانجامی. به نظر می‌رسد که انتظار چندان هم برایت ناخوشایند نبود. فقط انتظار تازه کشیدن برایت لذتبخش بود نه انتظار کهنه کشیدن. حاضر بودی انتظار بکشی برای یکی که تازه‌تر است اما نه آن که آزموده بودی‌اش. همیشه ستایشت می‌کنم برای تئاتری که اجرا می‌کنی. میزانسن‌ها را خوب می‌چینی. از امکانات صحنه خوب استفاده می‌کنی. برای بروز احساسات. همه چیز هم عادی است. واضحانه ادعا می‌کنی که دیگران نمی‌فهمند. انگار که از ازل این طور بوده. این طور وقت‌ها آدم را خلع سلاح می‌کنی. من از اولش هم تسلیم بودم. بازی کردن نقش یک مغلوب بسیار راحت‌تر از برگزاری نقش یک دادستان در دادگاه محکومیت توست. الان احتمالاً روی همان مبلی نشسته که من نشستم. روی همان تختی دراز می‌کشد که من دراز کشیدم و دارد همان عروسکی را نگاه می‌کند که من برایت خریدم. هر چند دلت با بازیچه‌های تازه‌تر باید خوش باشد. مثلاً ام‌پی‌فور جدیدت. قصدم این نیست که عشق مقدست را به صلابه بکشم. من که باشم که اصلاً بفهمم تو چه حس می‌کنی. در حد یک پیازچه‌ای که قبلاً بود و نه سر پیاز است و نه تهش در حال حاضر. اما می‌شناسمت. بهتر از آن چیزی که خودت می‌دانی. خیلی بی‌رحمانه‌تر از خودت نقدت می‌کنم. نه در جایگاه کسی که قابل نقد نیست. در نقش کسی که خودش پر از اشکال است اما به هر حال هم تو را خوب شناخته هم نقدت را می‌داند. حداقل جلوتر از خیلی‌ها که تازه باید راه شناسایی‌ات را یاد بگیرند. حتی جلوتر از خودت که چشمانت را به شناخت خودت بسته‌ای.
ادعایی بود که الان هم ادامه دارد. تظاهر به گذاشتن احترامی که خود نیز به آن معتقد نیستی. تنها می‌گویم که با این چیزها از خودت عبور کردی به پایین‌تر از آن چیزی که فکر می‌کردم. آرزوی خوشحالی برایت دارم. چیزی بیشتر از آن را برایت آرزو نمی‌کنم. پیشگو نیستم. اما اگر آن‌قدر که فکر می‌کردم بزرگ بوده باشی، به شکست می‌رسی. امیدوارم آن‌قدرها بزرگ نباشی تا شکست نخوری دوست من.
پ.ن: این نوشته، بخشی از یک داستان علمی-تخیلی است. اسامی افراد و اماکن تماماً تخیلی هستند.

دست‌نوشته‌های یک گوریل فهیم

گاهی وقت‌ها آدم به یک وبلاگ می‌رسد توی وبگردی‌هایش و لذت می‌برد از نوشته‌هایش. این لذت ناب سالی، ماهی و هر از گاهی می‌آید به سراغت. من نمی‌توانم تک‌خوری کنم. آنها که وبلاگ گوریل فهیم را نمی‌شناسند، بشناسند. این داستان‌نوشته‌اش را عجیب دوست داشتم:
جغجغه
یادت می‌آید؟ وقتی که توی شرکت بهت پیشنهاد ازدواج دادم؟ فردایش که روی میزم یک جغجغه گذاشته بودی؟ مگر چه اشکالی داشت؟ از تو کوچک‌تر بودم که بودم. دیپلمه بودم که بودم. مگر بهت نگفتم آدم حساسی هستم؟ از این شوخی‌ها بدم می‌آید. فردایش هم که جلوی همکارها زدم بیخ گوشت برای همین بود. این که هیچ کس بهتر از من پیدا نمی‌کردی. حتی اگر از مینه‌سوتا و ریودوژانیرو، می‌گرفتی می‌آمدی آدیس‌آبابا، تا بوداپست، و می رفتی تا بمبئی.
خودت هم گفتی که من دیوانه‌ام. ولی نمی‌دانستی دیوانه‌ها همیشه عاشق می‌مانند. حتی وقتی که تو با یکی دیگر ازدواج کرده باشی. حتی وقتی بچه‌دار شده باشی. حتی وقتی توی جاده‌ی چالوس تصادف کرده باشی و خاکسترت هم پیدا نشده باشد.
روحت که فعلا به این طرف‌ها رفت و آمد دارد ان‌ شاء الله؟ خیلی خوب. می‌توانی بروی و ببینی، شوهرت، آقای مهندس، هر شب پیش یک لکاته می‌خوابد. می‌توانی التماس‌هایش را بشنوی وقتی که به یک روسپی می‌گوید یک شب دیگر هم پیشش دوام بیاورد. و می‌توانی بیایی من را ببینی که اینجا توی این تیمارستان لعنتی، شب‌ها که می‌خواهم بخوابم، خانم پرستار باید بیاید و برایم جغجغه بزند.

مسابقه داستان‌نویسی چلچراغ

40Cheragh ShortStory Festivalمجله چلچراغ هوس کرده است، آینده داستان‌نویسی ایران را…
۱- شکوفا کند.
۲- شکوفه کند.
۳- بشکفاند.
۴- بشکافد!
به هر حال این شما و این امکان! و از آن‌جا که اصولاً هر فراخوانی باید یک جایزه تهش باشد تا حس انگیزش آدم به جنبش درآید، فراخوان داستان‌نویسی می‌شود:
۱- فراخوان مسابقه داستان‌نویسی
۲- مسابقه فراخوان داستان‌نویسی
۳- داستان فراخوان مسابقه
۴- مسابقه داستان‌نویسی (فراخوان هم ندارد!)
به داستان‌هایی که منتخب شوند و در مجله چاپ شوند، جوایزی مثل موس‌پد، تقویم یا هر چیز دیگری دیگری که در انبار چلچراغ مانده هدیه می‌دهیم.
۱- داستان‌ها را حتی‌الامکان تایپ کنید یا لطفاً خوش‌خط بنویسید، درشت و یک‌طرف کاغذ. اما اگر قرار است آن‌را ایمیل کنید، باید حتماً در فرمت doc. و فایل Word باشد.
۲- برای ما داستان هری پاتر ننویسید، داستان کوتاه یعنی کوتاه دیگه. حداکثر هزار کلمه. بیشتر باشد، همان اول می‌رود توی سطل بازیافت کاغذ. (یادتان باشد کاغذ زباله نیست).
۳- یک نسخه از داستانتان را پیش خودتان نگه دارید تا بعداً در سطل‌های ما دنبال تنها نسخه نگردید. نگید نگفتید!
۴- لطفاً از کسی دزدی نکنید. ما استاد مچ گرفتن هستیم.
۵- روی پاکت نامه بنویسید: «مخصوص مسابقه داستان‌نویسی» و آن را برای تهران، صندوق پستی ۳۵۵۹-۱۵۸۱۵ ارسال کنید. می‌توانید آن‌را به ایمیل [email protected] هم بفرستید.
۶- تا ۱۵ آبان ماه ۱۳۸۶ فرصت دارید.
دست آخر، داستان‌های منتخب در «ویژه‌نامه داستان کوتاه فراخوان پاییزی مسابقات بین قاره‌ای چلچراغ» چاپ خواهد شد. باور نمی‌کنید؟ صبر کنید تا ببینید.

از آدم بودنم خجالت می‌کشم

Stop Warساعت سه بعد از ظهر بود که تصمیم گرفتم داستانم را شروع کنم. این از آن تصمیم‌های خاص بود. به قول پدرم تصمیم با صاد. راجع به ضرب‌المثل‌های خانوادگی حتماً چیزهایی می‌دانید. بعضی‌هاشان را مثل نقل و نبات می‌شنوی از بچگی اما بزرگ‌تر که می‌شوی می‌فهمی چقدر مزخرفند. مثل آن جمله‌ای که پدرم می‌گفت. چه می‌گفت؟ این که آدم باد صبح زود بیدار شود تا همیشه بشَاش باشد. و من همشه فکر می‌کرم این بدشاش چه ربطی دارد به سحرخیزی آدم‌ها! ساعت سه بعد از ظهر یک روز داغ تابستانی بود که تصمیم گرفتم داستانم را شروع کنم. یک روزی مثل امروز. گفته بودم که کجا بزرگ شده‌ام. نگفته بودم؟ می‌گویم به شما. لاهیجان بزرگ شدم. بعد از سال‌ها تصمیم گرفتم با صاد. یعنی مثلاً که جدی. برای صدمین بار شروع کردم به نوشتن. خیلی چیزها توی سرم وول می‌خورد. فهرستشان کردم. از کتاب اکابر پدربزرگم و خاطراتش. از تظاهرات انقلاب و بچگی من و فکر و خیال‌های قر و قاطی و سوراخ‌های روی پرچم که فکر می‌کردم جای شلیک تیر است و تسخیر پاسگاه و تفنگ‌هایی که پیچده شده بودند لای پتو و شعارنویس‌های روی دیوار که آرم سازمانشان را روی دیوار اسپری می‌کردند و پلیس‌های تفنگ به کمر بسته و از اسمارتیز و بستنی دوقلو و سیگار آدامسی و جنگ و دایی‌ام که سربازی بود و برایمان مربای هویج می‌آورد از آنجا توی کنسروهای بزرگ که خیلی خوشمزه بودند و بالا رفتن از درخت و مدرسه و پاکنویس نوشتن از روی چرکنویس‌ها و عمویم که معلم کلاس چهارمم بود و سختگیر بود و از همه بیشتر من را کتک می‌زد برای درس عبرت شدن دیگران و از ده تومنی‌ها و بیست تومنی‌های که پدربزرگم هر روز به من می‌داد و من تا مغازه‌اش رکاب می‌زدم که برسم و بگیرمشان. از دوره راهنمایی و یاد گرفتن فحش‌های ناجور و فروختن بلورهای لوستر و جنگ و جنگ و سنگرهای مسخره توی حیاط مدرسه و مدیرمان که جبهه رفت و همکلاسیم که او هم رفت و همکلاسی‌های موقتی که از تهران می‌آمدند و کلاس‌هایمان که ۴۰ و ۵۰ نفره می‌شد و سفره ناهار که همراه بود با برنامه ترانه‌های درخواستی رادیو کویت و عاقبت جنگ که تمام شد و من دبیرستان را تجربه می‌کردم و بزرگ می‌شدم و پدربزرگم که هنوز بی‌بی‌سی گوش می‌داد و منتظر اتفاق بود تا دانشگاهی شدم که مرد.
نگاه که کردم به اینها که زیر هم نوشته بودمشان، سایه جنگ بود روی همه‌اش. همه‌اش‌هـــــا! همه‌اش. هشت سال. حالا برای صد و یکمین بار ننوشتم. حوصله‌ام سر رفت. فکر می‌کنم چقدر مسخره است اگر بنشینی روی کره ماه و زمین را نگاه کنی با یک دوربین بزرگ و ببینی که یک عده‌ای دارند یک عده دیگر را می‌کشند. یک عده‌ای می‌زنند خانه و زندگی همدیگر را درب و داغان می‌کنند. دین و مذهب و عقیده و زمین و خانه همه‌اش برای زندگی بهتر آدم‌هاست انگاری. اما شده بهانه برای به دندان کشیدن حلقوم جنس انسانی. خیلی حیوان شده‌ایم. آن هم از نوع وحشی‌اش. از آدم بودنم خجالت می‌کشم.

اعتراض مسلمانان به راز داوینچی!

Da Vinci Codeرسا، سرویس بین‌الملل– مسلمانان کشورهاى مصر، هند و کانادا، توهین فیلم راز داوینچى به حضرت مسیح را محکوم کردند و خواستار جلوگیری از اکران آن شدند.
من هنوز فیلم راز داوینچی رو ندیدم. البته طبیعیه که ندیده باشم. برای این که هنوز اکران عمومی اون آغاز نشده و برای اولین بار روز قبل در مراسم افتتاحیه جشنواره فیلم کن به نمایش در اومد. در کنار اعتراض مسیحیان متعصب نسبت به نمایش این فیلم، مسلمانان برخی از کشورها نسبت به نمایش آن اعتراض کردند. در هند مولانا منصور على خان، دبیر کل علماى سنى هند، در گفت‌و‌گو با رویترز گفته: فیلم «راز داوینچى» تهمت‌هاىی ناروا و دروغى به حضرت مسیح نسبت داده است. قرآن مسیح را پیامبرى از سوى خداوند معرفى مى‌کند و داستان این فیلم مخالف چنین باورى است.
من کتاب راز داوینچی را دو بار خوندم. در این کتاب نه تنها نبوت مسیح زیر سؤال نرفته بلکه به جنبه انسان بودن عیسی تأکید شده. یعنی همون روایتی از مسیح که در قرآن هست. قرآن، عیسی رو انسان می‌دونه و نه فرزند او و راز داوینچی هم به مسیح جلوه‌ای انسانی می‌ده. به عبارت دیگر نکته‌ای که این کتاب بر اون تأکید داره اینه که مسیح ازدواج کرده بود و مانند خیلی‌های دیگر فرزندی داشته و در حال حاضر نسل او به طور مخفیانه به زندگی خود ادامه می‌دن و گروهی هم از این راز حفاظت می‌کنن. در عین حال کلیسا رو به تحریف واقعیات تاریخی و پوشاندن این حقیقت متهم می‌کنه.
محمد، پیامبر مسلمانان هم ازدواج کرده بود و فرزندش هم مادر نسلی بود که امامان شیعیان بودن. نامفهوم برای من اینه که سنت پیامبر یعنی ازدواج، با نبوت عیسی چه منافاتی داره که توهین به مسیحت تلقی و باعث اعتراض مسلمانان بشه؟

مادام آنوفلیا درگذشت

Madame Anopheliaمادام آنوفلیا یکی از نوادگان خانواده بنام و سرشناس آنوفل بود که سابقه اجدادیش به خاندان کولیسیده، یکی از اجداد باستانی می‌رسید. آن روز عصر که بیدار شد کش و قوسی به کمر باریکش داد و طبق عادت صدایش را در گلو انداخت و با ریتمی مناسب اپرای منحصر به فرد خانوادگیش را سر داد. این اپرا معروف‌ترین موسیقی و قدیمی‌ترین آوایی بود که در حافظه بشریت به خاطر سپرده شده. یک اپرای باستانی و باشکوه.
مادام آنوفلیا یک بیوه زن زیبا و در عین حال ترسناک بود. اعتقاد وافری به خون داشت و عقیده داشت که نوشیدن آن می‌تواند به بقای خانواده‌اش کمک کرده و نسلش را حفظ کند. رازی که سینه به سینه و نسل به نسل حفظ شده بود و پس از هزاران سال دیگر سری محسوب نمی‌شد.
همسر مادام آنوفلیا یک هفته بعد از آشنایی مرده بود. نمونه کامل یک مرد خوب که جذب زیبایی‌های نوع ماده خود شده و بر خلاف مادام آنوفلیا، کوچک‌ترین ارادتی به خون نداشت. مرد شاعری بود که سکوت در وجودش رخنه کرده بود. اشعار و نوشته‌هایش را توی دلش می‌خواند و ترجیح می‌داد از نوشابه‌های گیاهی برای تمدد اعصابش استفاده کند.
مادام آنوفلیا یک خصوصیت اخلاقی دیگری هم داشت. به معنای واقعی کلمه نژادپرست بود. تعصب عجیبی به خانواده خود داشت و خانواده‌های معروف دیگری چون کولکس و آئدس را تحقیر می‌کرد. ادعایش هم این بود که اجدادش توانسته بودند در طول تاریخ سالانه میلیون‌ها انسان را قتل عام کنند در حالی که اجداد آن دو خانواده دیگر چنین افتخاری نداشتند.
عصر آن روز هم مادام آنوفلیا گرگ و میش هوا از خانه‌اش که طبقه آخر یک برج بلند با منظره‌ای زیبا به سوی رودخانه بود، بیرون آمد و به سمت خانه همسایه طبقه پایینی رفت تا مأموریتش را به اتمام برساند. هوا به تازگی گرم شده بود و پنجره طبقه پایین باز بود. مادام آنوفلیا به آرامی از پنجره وارد شد و در حالی که اپرای مورد علاقه‌اش را زمزمه می‌کرد، به سمت مردی رفت که روی تخت دراز کشیده بود. بوی آزاردهنده‌ای مشامش را آزرده می‌کرد. رگ بیرون زده و گرمای پوست مرد بی‌قرارش کرده بود. نزدیک‌تر رفت. بوی آزاردهنده لحظه به لحظه بیشتر می‌شد و روی دلش سنگینی می‌کرد. حالا به چند سانتی‌متری مرد رسیده بود. سرش گیج می‌رفت و ناگهان دچار حمله شد. سکته یا چیزی شبیه آن. وقتی روی زمین سقوط می‌کرد، هنوز نمی‌دانست که مرد همان روز پشه‌کش جدیدی خریده است.
فردا هیچ روزنامه‌ای تیترش این نبود: «مادام آنوفلیا درگذشت»

کوری

هیچ‌کس چیزی نپرسید، فقط چشم‌پزشک گفت اگر روزی باز بینا شدم، توی چشم دیگران خوب نگاه می‌کنم، انگار که بخواهم روحشان را ببینم،
پیرمرد چشم‌بندزده گفت روحشان،
یا جانشان، اسمش فرقی نمی‌کند، آنوقت است که در کمال تعجب می‌بینیم با آدمی سر و کار داریم که چندان درس نخوانده،
دختر عینکی گفت در درون ما چیز بی‌نامی هست، ما همان چیزیم.
کوری – ژوزه ساراماگو

پیامی در راه

نمی دونم که این پست رو واسه چی دارم می‌نویسم. اما نشد که ننویسمش. دست خودم نبود. جریان از این قراره:
یه روز صبح که مسنجرم رو وا کردم، بین آف‌لاین‌هایی که برام گذاشته بودن، یه پیام عجیب به دستم رسید. در حقیقت چند تا پیام که در ادامه هم بودن. معلوم نبود فرستنده‌ش واسه کی فرستادتشون که اشتباه رسیده به دست من. جالبه که آی دی طرف هم توی لیست دوستام نبود. تا چند ساعت تو فکرش بودم. دلم نیومد که جواب بدم بهش و بگم که پیام‌هاش اشتباهاً به دست من رسیده. تمامش رو که سر هم می‌کردی می‌شد این:
شهرزاد عزیز، شاید خنده‌دار باشه که من باز هم اینجا پیام می‌ذارم بعد از سه سال. هر چند می‌دونم نه تو و نه هیچ‌کس دیگه نمی‌تونه این‌ها رو بخونه. اما باز هم می‌نویسمشون. چون فکر می‌کنم که می‌خونیشون.
عزیزم. خنده‌داره. اما من هنوز هم به تو فکر می‌کنم. این همه سال گذشته اما باز هم به تو فکر می‌کنم. شاید به خاطر اینه که تو تنها عشق واقعی من بودی. و همه چیز هم از همین جا شروع شد و همین جا هم پایان گرفت. یادم نمی‌ره هیچ‌وقت مسیج‌های پرمحبتت رو و وقت‌هایی رو که باهام صحبت می‌کردی. هنوز هم دلم می‌گیره. هنوز هم دلم برات تنگ می‌شه. بعد این همه سال…
اه… زندگی لعنتی…
بعد از تو سعی کردم که فراموشت کنم. دخترهای زیادی اومدن توی زندگیم. بد و خوب. اما هیچ کدومشون تو نشدن برام. هیچ کدوم.
می‌بوسمت شهرزاد جون… روحت شاد عزیزم… عشق من! سلام!

اسالم

یک مشت پسر و دختر شرور و شلوغ بودند که از اتوبوس پیاده می‌شدند در ارتفاعات سبز و مه‌گرفته اسالم. وقتی رسیدند به کلبه‌ای که سقفش پر از تکه‌های پوست درخت بود، رضا یادش آمد که کلید را جا گذاشته است. روی سقف دریچه کوچکی بود که یک پسربچه محلی به زور خودش را وارد کرد و در را از پشت باز کرد. یکی از دخترها از توی کیفش پانصد تومانی تانشده‌ای را درآورد و به پسربچه داد:
– بیا… اینو بگیر واسه خودت شوکولات بخر.
پسرک خوشحال و متعجب از این‌ که مقدار زیادی پول دارد به سمت پایین دره دوید. عصر که برگشته بود و دور و برم می‌پلکید، بی‌هوا پرسید:
– ببخشید آقا! شوکولات چیه؟

خط‌خطی

خونه‌ی لاهیجان‌مون توی یه کوچه بود. پشت به پشت یه خونه داده بود که اون طرف اون خونه هم یه کوچه دیگه‌ بود. یعنی دو تا کوچه موازی هم. کوچه ما بن‌بست بود و اون یکی نه.بین این دو تا کوچه یه کوچه باریکی بود که هیچکی به رسمیت نمی‌شناختش به جز ما بچه‌ها. یه کوچه باریک و پیچ در پیچ و بدقواره که اسم هم نداشت!
یه کوچه که واسه عبور لوله فاضلاب شهرداری ساخته بودنش. واسه همین هم کفش صاف و صوف نبود. نیم دایره بود بیشتر جاهاش. انگار اولش لوله فاضلاب بود بعد خونه‌ها رو که دو رو برش ساختن، شد کوچه. یه کوچه بود که فقط یه در اولش بود که مال خونه‌ی نبشی بود. اونم خیلی نزدیک به سر کوچه بود. اصلا شاید اسمش کوچه نبود اما هر چی که بود به هیچ دردی نمی‌خورد به جز این که میون‌بر باشه و راه‌مون رو کوتاه کنه. که مثلا بریم به بچه‌های اون کوچه سر بزنیم. که مثلا بریم به مدرسه‌مون که اون‌ور اون یکی کوچه بود. که مثلا وقتی وسط بازی حال نداشتیم که بریم خونه‌مون دستشویی، بریم اون تو و توی پیچ و خمش خودمون رو راحت کنیم. که مثلا با دخترای کوچه‌مون بریم اون تو و دزدکی درباره همدیگه کنجکاوی کنیم. که مثلا وقتی بزر‌گ‌تر شدیم روی در و دیوارش واسه دخترایی که با ما قد کشیدن و تغییر کردن، پیغام پسغام بنویسیم. برای ما مثل یه شاه‌راه حیاتی بود!
امسال عید که سر زدم به اون‌جا دیدم که اون طرفش رو بستن.
انگاری که راه نفسم رو بسته بودن!

فراموش‌شده

جشن مزخرفی بود!
من و آدم‌برفی با هم رفته بودیم به میهمانی تولد آدم‌آهنی‌ها. مترسک هم با دوست‌دخترش عروسک آمده بود. بعضی از این عروسک‌ها زیادی عجیبند. معلوم نیست چطور قیافه کسی مثل مترسک را تحمل می‌کند. یک عکس دست‌جمعی هم کنار باباآدم توی باغشان گرفتیم که فکر کنم موقع عکس گرفتن چشمانم بسته بود. این دوقلوهای آدم‌آهنی هم دیگر شورش را درآورده‌اند. تقلید صدایشان برای شیرین‌کاری خیلی لوس و بی‌مزه بود. اصلا حیف من آدم فضایی نیست که وقتم را با این موجودات عقب‌مانده می‌گذرانم؟ چاره‌ای نیست! کسی که روی زمین جا بماند به‌خاطر زرق و برقش و با هم‌نوعانش برنگردد به کره خودش، حقش است با همین موجودات نشست و برخاست کند.

بیگانه

با انگشتان بندبند باریکت مداد را برمی‌داری. نوکش را می‌بری روی زبانت و از توی آینه خطی می‌کشی در امتداد مژه‌هایت و یک بار دیگر یکوری نگاه می‌کنی به آینه. شاید می خواهی بدانی که کدامتان زیباتر شده‌اید! وسایلت را می‌ریزی توی کیفت و سری تکان می‌دهی و می‌روی بیرون. پرده را کنار می‌زنم. ماشین‌ها کنارت ترمز می‌کنند.هوا آفتابیست.
چهار عمودی… غریبه، ناآشنا… ۶ حرف… ب-گ–ه

از وبلاگ یک جادوگر

امروز چند مرد از میان درختان به قبیله‌مان آمدند. ظاهرشان خیلی عجیب بود.سفید بودند! و پوست حیوانات عجیبی را پوشیده بودند که هیچکس مثل آن را ندیده بود. به زبانی صحبت می‌کردند که اصلا مفهوم نبود. به مردان قبیله دستور دادم که زندانیشان کنند تا ببینیم که چه‌جور جانورانی هستند. فردا سعی می‌کنم به عنوان جادوگر ارشد قبیله نگاه مبسوطی بهشان بیاندازم و چند تا آزمایش رویشان انجام دهم. نکند شیطان‌های کوچک زیر پوستشان باشد که اهالی قبیله را مریض کنند. به نظرم خیلی عقب‌مانده باشند. حتی نمی دانستند وبلاگ چیست!