رفتن به نوشته‌ها

برچسب: فرهنگ

شناخت ژاپن به فارسی

وقتی صحبت از خاور دور باشه، همون کلمه دور کافیه تا آدم پیه سختی کسب اطلاعات رو به خودش نماله و کلاً بی‌خیال بشه. ژاپن هم که دیگه ته دنیاست از طرف شرق. چند وقت پیش نگاهی به بخش فارسی رادیو ژاپن انداختیم. حالا شاید بد نباشه اگه به سایت مرکز مطالعات ژاپن بیاندازیم تا کمی اطلاعات بیشتر کسب کنیم.

قبل از هر چیز باید گفت که طراحی سایت بسیار تر و تمیز و زیباست. مرکز مجازی مطالعات ژاپن با همکاری جمعی از دانش‌آموختگان زبان ژاپنی دانشگاه تهران و عده‌ای از علاقمندان به ژاپن به زبان فارسی هم‌زمان با هشتادمین سالگرد برقراری روابط سیاسی ایران و ژاپن در سال ۲۰۰۹- ۱۳۸۸راه‌اندازی شده.

گردانندگان این سایت این طور که گقتند می‌خوان تا مرجعی مطمئن و سالم با داده‌هایی درست باشن درباره ادبیات، فرهنگ، هنر، جامعه، سیاست اقتصاد ژاپن.ضمن این که اعلام می‌کنن هیچ گونه ارتباطی با نهادهای داخلی و خارجی ندارن و به صورت مستقل اداره می‌شن.

به هر حال اگه علاقمندید به فرهنگ ژاپن یا به هر علتی دوست دارید بیشتر درباره این کشور و فرهنگش بدونید، این سایت تقریباً کامل‌ترین سایت به زبان فارسی در اینترنته.

 

شهر شهرِ فرنگه، از همه رنگه، بیا و تماشا کن!

شهر فرنگ سایتی دوزبانه برای دیدن گوشه و کنار فرهنگ ایرانی. گردانندگان این سایت یعنی مهرداد عارف‌ادیب و سورنا پرهام می‌گن که قصد دارند بیشتر به اون بخش‌هایی است از فرهنگ ایرانی بپردازند که که یا به عمد پنهان شده‌اند، یا از سر بی‌توجهی و به عنوان بخشی عادی از زندگی روزمره از چشم‌ها پنهان مونده‌اند، یا گذشت روزگار اونها رو به فراموشی سپرده. قصدشون دیدنی کردن نادیدنی‌هاییه که یا اون قدر دورند که دیده نمی‌شن یا اون قدر نزدیکند که به چشم نمیان.

این دو نفر خوره مسایل فرهنگی که از قضا هنرمند بصری هم هستند، این سایت رو راه‌اندازی کردند تا این دغدغه رو پوشش بدن. مهرداد عارف‌ادیب رو  از نزدیک می‌شناسم. وبلاگش به زبان انگلیسی از اولین و قدیمی‌ترین وبلاگ‌هاست. این بخش از وبلاگش رو شاید دیده باشید. بارها این بخش رو توی سایت‌های دیگه کپی کردند. شخصاً نگاه ساده مهرداد به دنیای اطرافش رو دوست دارم. با این که به جزئیات دقیق می‌شه، اما این جزئیات رو ساده می‌کنه. همین شناخت از مهرداد برای من کافیه تا شهر فرنگش رو دنبال کنم.

فرهنگ‌خوان؛ گذر مجازی فرهنگ و هنر

دیگه کمتر کسی هست که بالاترین رو نشناسه. بعد از این که این سایت بین کاربران فارسی‌زبان محبوب شد، سایت‌های مشابه دیگه‌ای هم شروع به کار کردند. اما بعدش کم کم سر و کله وب سایت‌های مشابه بالاترین با موضوعات تخصصی پیدا شد.
فرهنگ‌خوان یک سایت داغ کردن لینک با محتوای فرهنگی و مشابه سیستم کاری بالاترینه. انگیزه راه اندازیش هم سر پا نگهداشتن یک پاتوق برای دوست داران فرهنگ و هنر بود که با فیلتر شدن سایت هفتان جای خاصی به عنوان یک منبع پیگیری اخبار داغ روز در این حوزه نداشتند.
«فرهنگ خوان» بنا بر تعریف گردانندگانش یه تارنمای عمومیه که بنا داره در حوزه فرهنگ در معنای عام، فعالیت کنه. همانطور که از واژه بر میاد، کاربرانش هم خواننده فرهنگ هستند و هم می‌تئنن از ش به عنوان پیشخوانی برای معرفی رخدادهای فرهنگی در فضای مجازی استفاده کنن. کاربران بنابر سلیقه خودشون لینک‌های همخوان‌شده رو با آراء خودشون داغ می‌کنن و با این روش برآیند لینک‌های داغ شده در اختیار بقیه قرار می‌گیره.
تنوع حوزه‌های پوششی در زمینه فرهنگ واقعاً خوبه و اگه دنبال پیوندهای مفید با چنین موضوعاتی می‌گردید یا می‌خواهید که در این زمینه لینکی رو همخوان کنید، می‌تونید زیردسته‌های متنوعی رو که به موضوع اون لینک می‌خوره به راحتی پیدا کنید.
نمی‌دونم تعداد کاربران این سایت چقدره اما با توجه به این که در حال حاضر هر لینک برای داغ شدن نیاز به دو تا رأی داره، می‌شه حدس زد که این تعداد در مقایسه با تعداد کاربران بالاترین خیلی کمه. اگه به فرهنگ و هنر علاقمندید و به قول بنیانگذار سایت به ولگردی فرهنگی ایمان دارید، این سایت رو برای خودتون نشونه بزنید.

فرهنگ عابربانکی

یک تفاوت فرهنگی بین ما و اینا وجود داره. مشکلی که حالا حالا کار داره تا درستش کنیم. این رو می‌شه از انتظار پشت چراغ قرمز فهمید. توی ایران وقتی که چراغ زرده و یا حتی ثانیه‌های اول قرمز بودن، ماشین‌ها به خودشون اجازه می‌دن که رد شن. حتی اگه مسیری رو که می‌رن راه‌بندان باشه. چند متر می‌خوان برن جلو حتی اگه منجر به بسته شدن کل چهارراه و گره کور ترافیکی بشه. مهم نیست براشون. مهم اینه که فکر کنن در اون لحظه موفق بودن. و البته زرنگی هست که توی ذهن ما ایرانی‌ها موفقیت محسوب می‌شه. حالا هر چقدر هم بشینیم و مجله «موفقیت» بخونیم و کتاب «چه کسی پنیر من را جابه‌جا کرد» رو زیر و رو کنیم، در حد یک تئوریسین باقی می‌مونیم. دریغ از عمل. هر کسی هم که بخواد یه کم به این چیزها عمل کنه یا مسخره‌ش می‌کنن یا خسته می‌شه و وا می‌ده.
وقتی می‌ریم جلوی عابربانک چه اتفاقی می‌افته؟ اگه شانس بیاریم و دستگاه کار کنه، به محض این که کارتمون رو می‌ذاریم توی دستگاه، چند تا کله از چپ و راست شونه‌مون میان جلو و سرشون رو می‌کنن توی عابربانک تا ببینن رمزمون چیه، چقدر پول توی حسابمونه و خلاصه چه غلطی می‌خوایم بکنیم. حتی مواظبن تا خدای ناکرده اشتباه نکنیم و البته قصدشون هم خیره. توی مغازه هم که می‌ریم تا پول رو با دستگاه کارت‌خوان پرداخت کنیم، طرف کارت ما رو می‌گیره و می‌ذاره توی دستگاه و خیلی شیک ازمون می‌پرسه رمزتون چیه؟!
تفاوت اینجا با اونجا اینه که مردم پشت سرت با فاصله دو متری صف می‌کشن تا تو کار خودت رو با عابربانک تموم کنی. نه سرت غر می‌زنن و نه فضولی می‌کنن. وقتی هم که توی مغازه می‌ری طرف قیمت رو وارد کارت‌خوان می‌کنه و دستگاه رو به سمتت می‌گیره. سرش رو به جهت مخالف برمی‌گردونه که ناخودآگاه رمزت رو نبینه. حتا ممکنه دستش رو هم روی دستگاه حائل کنه که بهت در جهت حفظ حریم خصوصیت کمک کرده باشه.
تفاوت ما با اونا اینه. برای همینه که کمتر اینجا سر هم داد می‌کشن و دست به یقه می‌شن. مواظب بودن به عهده پلیسه نه کس دیگه. پلیس مواظب مردمه نه فضول توی زندگی خصوصی اونها. هر چند همین قدر مواظبت هم گاهی مورد اعتراض مردمه و مثلاً ملت با تعدد دوربین‌های مداربسته مشکل دارن.

فوتبال در جزیره

چند سالی بود که از فوتبال خودم را کنار کشیده بودم. شاید بشه علتش رو اوضاع فوتبالی ایران دونست. از بس که توی ذوق آدم می‌خوره، کلاً عطایش رو به لقایش می‌بخشه. اما اوضاع توی بریتانیا طور دیگریه. اینجا مردم با فوتبال نفس می‌کشن. از بچه جغله که تاتی‌تاتی می‌کنه تا پیرمردی که به زور کمرش رو صاف نگه می‌داره، طرفدار فوتبالن و حداقل طرفدار یک تیم هستن. فرقی هم نمی‌کنه که تیمشون دسته چندم باشه. خلاصه عشق فوتبالن. فرهنگ فوتبال دیدن توی پاب و بار و کافه هم حسابی جا افتاده. خیلی‌ها ترجیح می‌دن از خونه بزنن بیرون و با لیوان‌های آبجو توی پاب‌ها با بقیه نعره بزنن و تیمشون رو تشویق کنن. اینجا خیلی سخته که بی‌تفاوت از کنار فوتبال رد بشی. هوایی که نفس می‌کشی هم باعث می‌شه خونت به جوش بیاد و بگردی دنبال یه تیم که طرفدارش باشی.
لندن یه شهر چندفرهنگیه. از همه رنگ و نژاد توش پیدا می‌شه. وقتی وسط شهر قدم بزنی، می‌تونی مطمئن باشی که بیشتر از هفتاد درصد مردم توی خیابون، بریتانیایی نیستن. حداقل پدر و مادرشون خارجین. بنابراین بعید نیست تعجب نمی‌کنی وقتی یه هندی رو با لباس تیم ملی انگلیس و اسم رونی پشت لباس می‌بینی. خلاصه هر کی این روزها توی خیابون لباس تیم ملی یه کشور رو پوشید و داره شلوغ پلوغ می‌کنه. من نم‌دونم توی کدوم شهر دیگه دنیا این همه تنوع رو می‌شه پیدا کرد. اما این رو می‌دونم که اینجا نسبت به خارجی‌ها رفتار دوستانه‌ای دارن اما اگه بدونن از فوتبال چیزی سر در نمیاری، کمی بیشتر از یه خورده تعجب می‌کنن. پس بهتره ازش سر در بیاری.

تهرانر، انتخابی برای وقت‌گذرانی در تهران

Tehranerبذارین این بار با یه سؤال شروع کنیم:

اگر یک روز صبح بخواهید کار را تعطیل کنید و چرخی در شهر بزنید یا مهمانِ تازه از فرنگ برگشته‌تان را میزبانی کنید، چه گزینه‌هایی دارید؟

این سؤالیه که کنار سایتی نوشته شده به نام «تهرانر». تهرانر سایتی هست برای اونهایی که دغدغه فرهنگ دارن. البته این‌قدر خودخواه هستن که خودشون یا در نهایت دوستای نزدیکشون رو به یه اتفاق فرهنگی مهمون کنن. اون‌وقته که باید گفت تهرانر یه پروژه گروهیه برای اطلاع‌رسانی درباره اتفاق‌های فرهنگی در تهران. انتخابی برای وقت‌گذرونی توی تهرون. خب البته این شاید نامردی باشه که یه سایت تا این حد برای پایتخت‌نشین‌ها طراحی شده باشه اما خب این رو هم نباید از نظر دور نگه داریم که بخش بزرگی از جمعیت کشور توی پایتخت می‌شینن. از طرفی شاید این سایت الگوی خوبی باشه برای این‌که سایت‌های مشابهی برای شهرهای دیگه ایران هم پیاده‌سازی بشه.
شیوه کار با سایت هم بسیار ساده‌ست. صفحه پر شده از پوسترهایی که به صورت موزاییک کنار هم چپده شدن، کافیه ماوس رو روی هر کدومشون ببرین تا توضیحاتش رو ببینین. این سایت بهتون توصیه می‌کنه که چه کتابی بخونین یا چه تئاتری رو ببینین. گاهی هم توی توضیحات لینکی هست تا با کلیک روی اون به سایت دیگه‌ای برین و اطلاعات بیشتری کسب کنین.
فکر می‌کنم تهرانر بتونه بخشی از خلاء سایت تعطیل‌شده هفتان رو پر کنه. از طرفی به نظر میاد که مدل تجاری خوبی باشه. یعنی بتونه آگهی هم بگیره. البته توصیه من اینه که بخش آگهی رو کاملاً‌چدا کنن. یعنی محتوای اصلی سایت توصیه خودشون باشه و آگهی هم صرفاً آگهی و روی این موضوع تأکید کنن که توصیه‌شون چیه و البته چرا چیزی رو توصیه می‌کنن. نکته پایانی و البته بسیار مثبت، این سایت، دوزبانه بودنش هست. همه این امکانات به زبان انگلیسی هم عرضه می‌شه. کافیه با کلیک روی کلمه English کل سایت رو انگلیسی کنین.
سایت هم خبرمایه (فید، خوراک) داره و هم خبرنامه و البته شما هم اگه توصیه‌ای دارین، می‌تونین از طریق یک فرم که پایین سایته، بهشون اطلاع بدین. حمیدرضای عزیز و دوستان، خسته نباشین.

لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا آشغال بریزد

توی این سفر اخیرم به شمال کلی عکس گرفتم. یکی از این عکس‌ها رو براتون می‌ذارم تا ببینید وضعیت فعلی شمال سرسبز ایران چطوره. وقتی قرار باشه که هر جایی که چیپس و پفکمون تموم بشه تصمیم بگیریم بلافاصله از دست پاکتش خلاص بشیم، نتیجه‌ش می‌شه این که در تمام جاده‌های کوهستانی، همه کوره‌راه‌های جنگلی، ساحل دریا و هر جایی که پای یک انسان (واقعاً انسان؟) بهش می‌رسه با این تصاویر رقت‌بار مواجه بشیم. خدا رحم کنه این سیزده‌بدر رو که حجم این آشغال‌های پاک‌نشدنی چقدر بشه. کی مقصره؟ مردم؟ آره مردم هم مقصر هستند. فرهنگ این مردم رو باید برد بالا. محیط زیست ما در حال نابودیه. اجتماعمون در حال بی‌فرهنگیه. طرح امنیت اجتماعی هم قراره مواظب پاچه‌های مردم باشه. مازاد بودجه حاصل از نفت به جای اون‌که صرف ساخت مترو و فرهنگ‌سازی و پاکسازی محیط زیستمون بشه معلوم نیست از کجاها سر در میاره. کاری که از دستمون بر نمیاد. فرهنگ‌سازی برای حفظ محیط زیست البته از قدیم جزو فعالیت‌های ما بوده. شاید به این صورت: ای لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا آشغال بریزد.

من یک طرفدار متفاوتم

Fansتئاتر «طرفداران» یا F.A.N.S محمد رحمانیان داستان جالبی دارد. این نمایشنامه داستان یک خانواده چهار نفره را بازگو می‌کند که طرفداران منچستر یونایتد هستند. فرانکی، اگنس، نانسی و سانی که جملگی اعضای یک خانواده‌اند (و حروف اول نامشان نام نماشنامه را تشکیل داده است)، داستانی را به وجود می‌آورند که بر پایه هواداریشان از باشگاهی می‌گردد که برای عضوت رسمی در جمع طرفدارانش، نیاز به آزمون ورودی دارد. موضوع هواداری شخصیت‌های داستان بر روند اجتماعی و خانوادگی‌شان تأثیری به جای می‌گذارد که شخصیت اصلی داستان در انتها تنها می‌شود. تنهایی در میان جمع همفکران.
بحث طرفداری در سینما هم تأثیر زیادی گذاشته است. جریان فیلم «آفساید» درباره دختران ایرانی طرفدار فوتبال است که به هر طریقی خود را به استادیوم می‌رسانند. فیلم «طرفدار» محصول ۱۹۹۶ به کارگردانى تونى اسکات است. این فیلم که به تازگی از تلویزیون ایران پخش شد، ماجراى دخالت جیل در زندگى شخصى بابى روبورن است که قصد دارد تیم جانس را ترک کند و به تیم سانفرانسسکو بپیوندد. طرفداری متعصبانه‌ای که در نهایت منجر به خونریزی تأسف‌باری می‌شود. فیلم‌سازانی از ۳۲ کشور حاضر در جام جهانی فوتبال گرد هم آمده‌اند تا هر کدام درباره یکی از هواداران تیم‌های حاضر در آلمان فیلمی کوتاه و مستند بسازند [+]. پروژه ساختن فیلم درباره سرنوشت هواداران تیم‌های حاضر در جام جهانی ۲۰۰۶ بخشی از یک مستند ۹۰ دقیقه‌ای است که توسط دانشجویان فیلمسازی مدرسه بین‌المللی فیلم ولز IFSW به اجرا درمی‌آید. این فیلم با نام «دنیای ما گرد است» در واقع نشان‌دهنده کنش‌ها و واکنش‌های هواداران تیم‌های شرکت‌کننده در جام جهانی فوتبال در جریان برگزاری جام در آلمان است. با بیرون رفتن هر کدام از تیم‌ها از گردونه رقابت، یکی از سوژه‌های فیلم کم می‌شود تا اینکه در پایان تنها هوادار تیم برنده جام جهانی ۲۰۰۶ باقی می‌ماند.

سفرنامه استانبول ۲

Sultan Ahmedخب نمی‌خوام سفرنامه رو زیاد طولانی بنویسم خیلی برم تو نخ جزئیات. به هر حال سفرنامه ماژلان که نیست. باری…
یکی از چیزهایی که به شدت برام جلب توجه می‌کرد، آرایش دخترهایی بود که اون جا می‌دیدم. زشت و زیبا فرقی نمی‌کرد. دخترها مطلقاً آرایشی نداشتند. حداقل آرایششون برای منی که دقتم در این مورد زیاده، محسوس نبود به نحوی که بلافاصله یاد این پست دو سال پیش امیر حسابدار افتادم. بیشتر تمرکز دختر جماعت اون جا روی آرایش موها و ردیف بودن هیکلشون بود. موها انواع اقسام رنگ‌ها و مدل‌ها رو داشتند. نه این که شبیه دخترهای این جا شینیون و براشینگ و بابلیس بندی داشته باشن. ساده و در عین حال بسیار شاداب. دست به رنگ‌آمیزی موهاشون حرف نداشت و تقریباً همه یه رنگی تو موهاشون کرده بودن اما کاملاً معلوم بود که موهاشون مثل موهای دخترهای این جا مدت‌ها زیر پارچه نبوده و به خاطر بسته شدن به انحای مختلف شکستگی نداره. بگذریم از این نکته.
روز بعدی سفر تصمیم گرفتیم که بریم یه مرکز تجاری به اسم اولیویوم که مرکز فروش اجناس اوت لت بود یعنی اجناسی از مارک‌ها یا به اصطلاح بِرندهای معروف که تک سایز یا تک مدل ازشون مونده و قیمتشون هم خیلی مناسبه. مثلاً از یه مدل کفش (نه کتونی) آدیداس Adidas فقط یه شماره ۴۵ مونده بود که خیلی خوشگل بود و خیلی هم قیمتش مناسب بود (اما خب شماره پای من عمراً از ۴۲ بالاتر نمی‌ره و خرید یک همچین چیزی منتفیه). تونستم چند تایی پولیور خوب از بِنِتون Benetton پیدا کنم.

بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم

دیدن شهری که تغییر کرده. دیدن بچه‌هایی که بزرگ شدن اونم خیلی بزرگ. دیدن آدمایی که پیر شدن هم جالبه و هم یه جورایی دلگیرکننده. این سفر آخرم فرصتی بود که بتونم آدمایی رو که مدت‌هاست ندیده بودم یه جا ببینم. کلی تعجب کردم از دیدن بعضی‌ها. ‌هاها دیدن دختری که مامانش جلوی روت کهنه‌نوشو عوض می‌کرد و الان برات ابرو بالا می‌ندازه و عشوه میاد، خیلی بامزه‌ست. بامزه چیه؟ اصلا آخر خنده‌ست. یا وقتی می‌ری توی شهر یه گشتی بزنی و می‌بینی که بر و بچه‌های هم دوره‌ت دست زنشونو گرفتن و یه بچه هم داره کنارشون تاتی تاتی می‌کنه سخته که نیشتو ببندی. یا مثلاً وقتی بشینی و با معلمای دوره دبیرستانت لیموناد! بخوری و اونا از شیطنت‌های تو و دوستات بگن و تو هم بعضی از چیزای دیگه رو که اونا نمی‌دونستن پیششون اعتراف کنی، باید خیلی خنده‌دار باشه. یا مثلاً وقتی کتایون ۸-۹ ساله رو می‌بینی که مثل همه رقاصه‌های بزرگ دنیا بدون کوچک‌ترین خطایی داره باباکرم می‌رقصه و تازه چند تا پسر رو سر کار می‌ذاره دیگه احتمالاً باید ریسه رفته باشی از خنده.
اما ته همه اینا، اون ته تهشون یه چیزی دل آدمو فشار می‌ده. یه چیزی که نمی‌دونی چیه اما هست. وزنشم خیلی زیاده.