رفتن به نوشته‌ها

برچسب: کفش

صندل‌های آفریقایی از جنس تایر

چند روز پیش از سر کار به سوی خانه می‌آمدم که مردی آفریقایی را روی پله‌های کلیسای کنار محل کارم دیدم که نشسته بود. سر و وضع جالبی داشت و تیپ خاصی زده بود. کفش عجیبی به پا داشت. سر جمع چند ثانیه‌ای بیشتر نتوانستم به کفش‌ها خیره شوم. اما در همان چند ثانیه متوجه شدم که پاافزارش من را یاد لاستیک (تایر) ماشین می‌اندازد. به خانه که رسیدم دست به دامن گوگل شدم تا ببینم این صندل جالب چه طور چیزی می‌تواند باشد.

وقتی فقیر باشی پاهایت لخت باشد، هر چیزی را ممکن است به پایت ببندی. حالا حکایت فقر در برخی از نقاط آفریقاست که باعث می‌شود یک عده بطری پلاستیکی  را تبدیل کنند به صندل.

shoe1

 

و البته آنها که ابتکار بیشتری به خرج بدهند، از چیزهای دیگر هم صندل تولید می‌کنند. این یکی قیافه‌اش کمی شبیه آن چه بود که به دنبالش بودم.

 

shoe2

 

قوم ماسای یکی از مشهورترین اقوام آفریقایی هستند که در مرز میان کنیا و تانزانیا و در دشت‌های دامنه کوه کلیمانجارو زندگی می‌کنند. صندل‌های سنتی که این قوم به پا می‌کنند را می‌توان با نام صندل‌های ماسایی همه جا دید. خانم‌های ایرانی هم گاهی از این نوع صندل استفاده می‌کنند هر چند شاید نامش را ندانند. عکس بالا اما یکی از مدل‌های ساده همین صندل است که با تایر ساخته شده است. در عکس زیر نمونه کمی پیشرفته آن را می‌بینید.

shoe3

 

و البته از این صندل‌های بازیافتی ارزان کم و بیش در بازار هم یافت می‌شود. این هم یک راهنمای ویدئویی  ساخت صندل‌های آفریقایی روی یوتیوب و این هم یک راهنمای تصویری ساده.

 

shoe 4

 

می‌گویند صدف را فقرا می‌خوردند به خاطر آن که ارزان بود و آنهایی که پولی برای خرید مواد عذایی نداشتند به خوردن صدف‌ها روی آورده بودند اما سال‌ها بعد این خوراکی هم به میز رستوران‌های مجلل راه یافت.

حالا صدف چه ربطی به صندل دارد؟ صندل آفریقایی هم حالا در مدل‌های متعدد و شیک تولید می‌شود و کم‌کم به سالن‌های مدل راه پیدا می‌کند. آن صندلی که من در پای آن مرد آفریقایی در لندن دیدم، دیگر یک صندل ساده نبود، چیزی شیک‌تر و خاص بود که قیمتش خیلی بالاتر از صندلی است که بالاترین عکس را در این صفحه به خود اختصاص داده است.

نمونه‌های دیگر این صندل را که می‌توانید روی اینترنت و سایت‌های دیگر پیدا کنید، اینجا ببینید:

 

لشگر کابویی من

اولین باری که فرار کردم، دقیقاً شش سالم بود. هر روز با مینی‌بوس آقای سجادی یا شاید هم رازقی می‌آمدیم دبستان هدف و برمی‌گشتیم خانه. یک روز موقع برگشتن نتوانستم در برابر وسوسه دویدن توی کوچه‌ها و رد شدن از خیابان مقاومت کنم. این بود که از سرویس مدرسه فرار کردم. توی خیال خود ماجراجویی بودم که رها شده و مجبور نیست هر روز سر یک ساعت مشخص سوار اتوبوس بشود. حداقل این یک بارش را. خوب یادم هست که توی کوچه‌ها خاکی دار و دسته کابوی‌ام را راه انداخته بودم تا به یک مشت خلافکار حمله کنیم. دار و دسته کابوی من خیلی کوچک بودند. آن‌قدر که وقتی از بالا بهشان نگاه می‌کردم،‌ فقط می‌توانستم گرد و خاکی را ببینم که از دویدن اسب‌هایشان به جا مانده. گرد و خاک‌هایی که از کشیدن کفش‌هایم روی زمین ایجاد می‌شد و به هوا می‌رفت، نهیب حرکت لشگر کابویی من بود که نوک کفش‌هایم زندگی می‌کردند.
آن روز را کمی دیرتر به خانه رسیدم. هیچکس تا امروز که نزدیک به سی سال از آن اتفاق می‌گذرد، از آن خبر نداشت. هیچکس نفهمید که آن فرار، تنها فرار من نبود. سه دهه طول کشید تا این اعتراف. یک فرار ساده این‌قدر اعترافش طول می‌کشد تا مثل یک غذای خانگی توی گمج روی چراغ آبی سه‌فیتیله‌ای مادربزرگم جا بیفتد. آن‌وقت اعتراف فرار به سوی تو فقط سه روز طول کشید. حالا هم توی خیال خودم همان ماجراجو هستم که رها شده و کلی کابوی منتظرش هستند تا هر دو با هم گرد و خاکشان را هوا کنیم.

هایکو، رقص ایرلندی و شب هزار و یکم

– ای حلزون!
از کوه فوجی بالا برو
اما آهسته، آهسته!
چند شب پیش که خونه این دوست عزیز بودم، دوباره این شعر رو توی یک کتاب درباره هایکو دیدم. هنوز که هنوزه داره تو مخم بالا و پایین می‌پره. البته اعتراف می‌کنم که همه اینها بهانه‌ای بود برای این که به این دوستم که تازه وبلاگ‌نویس شده لینک بدم!
– چند وقتیه که یه سی دی به دستم رسیده از رقص ایرلندی. این رقص ایرلندی به خاطر ویژگی‌هایی که داره بسیار منحصر به فرده. در نظر بگیرید سازی رو (در این ساز کفش‌های پاشنه فلزی هستند) که با حرکات متعدد پا ریتم خاصی رو به موسیقی سازهای دیگه اضافه کرده. در عین حال نواختن این ساز یا همون کفش احتیاج به آمادگی بدنی وحشتناکی داره. ماهرترین فردی رو که من تا حالا تو این رقص دیدم، Michael Flatley هست. این سی دی هم مربوط به اجرایی بود که تو هاید پارک لندن داشتن با نام Feet Of Flames. از ویژگی‌های اجراهای این گروه، داستانی بودن رقص‌هاشونه و برای اجراهای خودشون دکورهای عظیم و بسیار زیبایی رو در نظر می‌گیرن. اینجا یه توضیح کامل به همراه عکس‌های جالبی از کارهای این گروه هست که بد نیست یه نگاهی بهش بندازین. این هم نتایج جست‌وجوی گوگل درباره این کنسرت که عکس‌های جالبی رو شامل می‌شه.
– دوهفته‌نامه الکترونیکی شاتوت توی شماره جدیدش متن یه گفتگوی خودمونی رو که حدود دو هفته پیش توی کافه‌بلاگ درباره کتاب داشتیم رو منتشر کرده. شبه‌مصاحبه‌ای که من و سامان و وحید با این دوستان داشتیم، گرچه کمی غلط املایی و جابجایی مطالب داره ولی حاوی پاسخ خیلی از سؤالاتیه که بارها درباره کتاب ازمون پرسیده شده. اینجا هم یک یادداشت دیگه درباره کتاب هست.
– خلاصه شنبه تونستم نمایش شب هزار و یکم بیضایی رو با کمک یه دوست خوب ببینم. درباره این نمایشنامه که نمی‌تونم خیلی حرف بزنم فقط می‌گم که اجرایی رو که من دیدم عالی بود. جمعه آخرین اجرای عمومی بود و شنبه هم قرار بر این بود که یک اجرای ویژه برای هنرمندان داشته باشن که این دوستمون کمک کرد که یه جورایی ما هم قاطی پاطی بین اونا بریم تو. سالن خیلی کوچیک بود واسه اون همه جمعیت. این بود که من یه جایی بین زمین و هوا آویزون بودم. پینک فلویدیش عزیز یکی از وبلاگنویس‌هایی بود که من موفق به زیارتش شدم فقط نمی‌دونم شیده چطوری رفت اون ردیف‌های جلو جلو نشست در حالی که من تقریباً از سقف آویزون شده بودم. هر چی باشه من خیلی پرتابل‌تر هستم تا اون D: