رفتن به نوشته‌ها

ماه: دسامبر 2009

شهروندان معمولی، ویدئوهایی فوق‌العاده

مجموعه تأثیراتی که اتفاقات پس از انتخابات ریاست جمهوری ایران بر خبرنگار شهروندی گذاشت، مفهوم تازه‌ای به این مقوله داده، به شیوه‌ای که به نظرم تا مدت‌های مدید، قابلیت پژوهش‌های زیادی در این حوزه ایجاد شده است. تأثیرگذاری این گزارش‌های آنلاین و ویدئوها به اندازه‌ای است که در بیشتر محافل رسانه‌ای بیشترین بحث را به خود اختصاص داده است. وبلاگ رسمی گوگل در تازه‌ترین نوشته خود، به همین مسأله پرداخته است که ترجمه آن را اینجا می‌خوانید:

تصاویر ناواضح‌اند؛ می‌لرزند و دنبال کردنشان آسان نیست (به مانند اکثر ویدئوهایی که با دوربین‌های دیجیتال یا موبایل‌ها ضبط می‌شوند) اما پیام روشن است: در ماه‌های پس از انتخابات ریاست‌جمهوری مناقشه‌برانگیز خردادماه، مردم ایران به خوبی زبان تازه گزارش‌گری تصویری شهروندی را آموخته‌اند. آن‌چه در نگاه اول موقت و گذرا به نظر می‌رسید (همان زمان که ما تصاویر مردم ایران را می‌دیدیم که در خیابان‌های تهران راهپیمایی می‌کنند، می‌جنگند و حتی جان می‌دهند) گویا به بخشی جدایی‌ناپذیر از کشمکش آن‌ها بدل شده است.
در شش ماه گذشته ما در یوتیوب هر هفته شاهد ویدئوهای تازه‌ای بودیم که پس از هر راهپیمایی یا حرکت اعتراضی روی سایت آپلود می‌شد. هزاران ویدئو، ترس و تنش این اعتراضات را به یوتیوب می‌آورد و میلیون‌ها بیننده را در سراسر جهان به تماشا فرا می‌خواند. انگار که این طغیان‌ها نمی‌توانست جایی دور از چشم دوربین‌ها اتفاق بیفتد.
بر خلاف تصاویر خبری خبرنگاران خارجی (که فعلاً از فعالیت در ایران منع شده‌اند) این ویدئوها صدای مردمند؛ بدون هر گونه پیرایش و ویرایش و تنها از زاویه دید بعضاً تکان‌دهنده یک نفر. هیچ فیلم حرفه‌ای نمی‌توانست همانند تصاویر یک شهروند معمولی از ناآرامی در کشور خودش، حس واقعی مردم را به بیننده منتقل کند.
ما هر روز از ویدئوهایی که کاربرانمان آپلود می‌کنند؛ چه از حیاط پشتی خانه خودشان باشد و چه از خیابان‌های کشوری در گوشه‌ای دیگر از دنیا، در شگفتیم. هر کسی تنها با دسترسی به یک دوربین و خط اینترنت می‌تواند از دیگران بخواهد تا با چشم خودشان زندگی او را تماشا کنند. شاید طبیعت ویدئوهای ایران ما را به روی برگرداندن تشویق کند، اما ما همچنان تماشا می‌کنیم؛ چرا که می‌دانیم داریم از زاویه دید مردمی نگاه می‌کنیم که به قدرت اطلاعات پی برده‌اند؛ با وجود این‌که حکومت همه کار می‌کند تا جلویشان را بگیرد.
ما به تلاشمان برای فراهم کردن این بستر ادامه می‌دهیم تا شما بتوانید آن‌چه را آن‌ها می‌بینند، ببینید؛ آن‌چه را می‌شنوند، بشنوید و با تلاش‌هایشان آشنا شوید. ما شما را تشویق می‌کنیم که به گفت‌وگوی جهانی بپیوندید. نظر بگذارید؛ پاسخ‌هایتان را آپلود کنید و یک لحظه تکان‌دهنده را با دیگران به اشتراک بگذارید.

رویاهایی که گم شدند

داستان از آنجایی شروع شد که عادت داشت هر وقت که کاری برای انجام دادن نداشت، برای آینده‌اش برنامه‌ریزی کند. تقریباً بزرگ‌ترین تصمیم‌های زندگیش را قبل از خوابیدن و توی تختخوابش گرفته بود. رویابافی‌هایی که از لالایی برایش مهم‌تر بودند. افکاری که باید بارها و بارها در ذهن نشخوار می‌شدند تا روزی واقعی شوند. از یک سال پیش اما هنوز نتوانسته بود رویای جدیدی برای خودش پیدا کند. گام بعدی چه بود؟
کم‌کم داشت به این نتیجه می‌رسید که یک چیزهایی خود به خود به پایان می‌رسند اما انسان متوجه‌اش نمی‌شود. شاید زندگی یک سال پیش تمام شده است. شاید رویاها گم شده‌اند. شاید قدم بعدی‌ای وجود ندارد.
خیلی چیزها تمام می‌شوند اما هنوز نقطه پایانیش را کسی نگذاشته است. انتظاری بیهوده برای گذاشته شدن نقطه و رفتن به سر خط بعد یا شاید هم آخرین نقطه داستانی که خط بعدی‌ای برایش تعریف نشده است. تنها کاری که باید کرد این است که نقطه پایانش را گذاشت تا همه چیز تمام شود.
چشم‌ها مثل شب‌های دیگر سنگین می‌شوند. یک شب دیگر به سالی اضافه می‌شود که هر شبش با این فکر گذشته که رویاهایم کجا رفته‌اند.

جهان در سالی که گذشت با استفاده از موج گوگل

این روزها که سال ۲۰۰۹ آخرین نفس‌های خودش رو می‌کشه، تقریباً مجله و روزنامه‌ای نیست که بازش کنیم و «ترین»هایی رو توش نبینیم. خیلی از رسانه‌ها مروری به اتفاقات سال قبل رو خلاصه و بررسی می‌کنن. رسانه‌ها برای این کار از روش‌های مختلفی استفاده می‌کنن تا بتونن در رقابت با رسانه‌های دیگه، موفق باشن. خیلی‌هاشون از شخصیت‌های مشهور و نویسندگان و کارشناسان معروف، یادداشت می‌گیرن. بعضی‌های دیگه هم ابتکاراتی مثل تغییر در چینش صفحات و استفاده از اینفوگرافیک انجام می‌دن.
اما اینی که می‌خوام بهتون نشون بدم، یک نمونه متفاوته. خدمات موج گوگل، عمر چندانی نداره. خیلی‌ها هنوز کاربرد درست و حسابی براش پیدا نکردن. شاید بشه گفت یه جورهایی یه فناوری جلوتر از کاربرد محسوب می‌شه. اول یه فناوری اومده تا بعد براش کاربردهایی هم پیدا بشه.
اما مرور اتفاقات سال گذشته چه ربطی به گوگل ویو داره؟ یکی از امکانات جالب موج گوگل، ماشین زمانشه. یعنی شما می‌تونین در موجی که به راه افتاده به عقب برگردین. این نکته‌ای هست که توی این ویدئو ازش برای مرور اتفاقات سال قبل استفاده شده. توش از مراسم تحلیف اوباما تا انتخابات تهران و از ستاره شدن سوزان بویل تا پربیننده‌ترین ویدئوهای یوتیوب قابل مشاهده هستن. با هم مروری داریم بر این وقایع (با لحن مجری‌های تلویزیونی این جمله آخر رو بخونین):

دوست بیشتر، صمیمیت کمتر

یکی از باگ‌های که فکر می‌کنم فناوری توی زندگی ایجاد کرده کم کردن درجه قول و قراره. نسل من تلفن همراه نداشت. از مسنجر و اینترنت و شبکه‌های اجتماعی خبری توی زندگیش نبود. بچه که بودیم، تلفن زمینی هم برای خودش لوکس محسوب می‌شد. این بود که وقتی با کسی قول و قرار می‌ذاشتی، باید حداکثر تلاش خودت رو می‌کردی تا به قولت پای‌بند بمونی. وقتی داشتی از کسی خداحافظی می‌کردی، قرار بعدیت رو در زمان و مکان مشخص اعلام می‌کردی. بعدش هم سر قرارت به موقع می‌رفتی و حداکثر با یک ربع تأخیر. آفتی که تکنولوژی این روزها به روابط اجتماعی زده به نظر من کم نیست. من هیچ حرفی ندارم که خیلی از روابط گمشده به خاطر وجود شبکه‌های اجتماعی و امکانات ارتباطی دوباره برقرار شدن. اما نمی‌تونم این موضوع رو هم فراموش کنم که چقدر به استحکام روابط لطمه خورده. به عبارت دیگه به سطح روابط اضافه شده. کمیت و گستردگی ارتباطات با مردم افزایش پیدا کرده اما کیفیت و عمقش کمتر شده. با یکی داری چت می‌کنی، بدون خداحافظی می‌ره حموم. تلفن همراهت زنگ می‌خوره و جواب نمی‌دی، برای این که می‌تونی هر جا که باشی و هر وقتی که دلت خواست گوشیت رو برداری و با طرفت تماس بگیری. قرارت رو پنج دقیقه مونده به ملاقات، لغو می‌کنی. برای این که طرف موبایل داره و از نظر تو منتظر نمی‌مونه و چندان ناراحت نمی‌شه. دوستم میاد خونه‌م اما من به جای این که بشینم باهاش حرف بزنم، دارم روی موبایلم آخرین توییت‌های دوستای آنلاینم رو می‌خونم یا با دوست جدیدم که هزاران کیلومتر اون‌طرف‌تره چت می‌کنم. دوست‌های تازه پیدا می‌کنم، برای حفظ کردنشون تلاش می‌کنم اما به عمق دوستی‌های قدیمی‌تر فکر نمی‌کنم. این آفت دنیای جدیدیه که داریم توش زندگی می‌کنیم. باید دید چیزهایی که به دست میاریم با چیزهایی که از دست می‌دیم کدوم سوی ترازو رو سنگین‌تر می‌کنه. اصلاً شاید نسل جدید تعدد دوستی رو بطلبه و نه تعمقش رو. می‌شه بهش اشکال گرفت که چرا این‌طوری داره بار میاد؟

خط جزئی از وجود من است

آن شب روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم یه یک چیز معمولی فکر می‌کردم. این وسط‌ها گاهی با خودم بلند بلند فکرهایم را تکرار می‌کردم که احساس کردم صدایم توی حجمی بزرگ‌تر از فضای اتاق انعکاس پیدا می‌کند. این جور اوهام گاهی به سراغم می‌آید. قاعدتاً باید بعد از چند دقیقه هم از بین برود و تمام. اما این بار چندان مطمئن نبودم.
دیوار روبرویی اتاقم دو تا در دارد. یکی‌اش دولنگه است و جای خوبی است برای این که یک کمد بزرگ برایش بخری و همه خرت وپرت‌هایت را بچپانی آن تو و آن یکی در را نمی‌دانستم به کجا راه دارد. یک در که طوری توی دیوار کیپ شده که شکاف دورش را به زور می‌شود دید. دستگیره ندارد و فقط به سمت اتاق باز می‌شود. وگرنه می‌شد با هل دادن بازش کرد. اتاق را که رنگ می‌زدند، یک دور هم قلمو را روی در کشیده بودند که در نتیجه تمام درزش پر شده بود. روز اول که خانه را دیدم، از اگنس، دختر لهستانی‌ای که قرار بود خانه را نشانم دهد درباره این در پرسیدم. جواب داد که نمی‌داند و احتمالاً به جایی مثل پله‌های اضطراری راه دارد. در نهایت حواسم به اوضاع مبلمان خانه پرت شد و این در را فراموش کردم.
حالا مطمئن بودم که تا صبح خوابم نخواهد برد مگر این که این موضوع را یک بار برای همیشه حل کنم. رفتم توی آشپزخانه و یکی از چاقوهای میوه‌خوری کت و کلفت را برداشتم و فرو کردم بین درز در و چارچوبش. سعی کردم این کار را با ظرافت باز کردن یک قوطی کنسرو انجام دهم که در تقّی کرد و از چارچوب جدا شد.

سردبیران بخش فارسی بی‌بی‌سی وبلاگ می‌نویسند

بخش فارسی بی‌بی‌سی ۷۰ ساله که قدمت داره و تلویزیون فارسی نزدیک به یک سال. بهش فارسی پیش از این دو وبلاگ داشت. اولی وبلاگ فارسی بی‌بی‌سی بود و دومی وبلاگ روز هفتم که برنامه‌ای بود که از رادیو پخش می‌شد. هر دو وبلاگ بعد از مدتی خاموش شدن. و البته دومی بیشتر از این که وبلاگ یک برنامه باشه، وبلاگ بهزاد بلور، مجری برنامه روز هفتم بود که بعدتر برای خودش وبلاگی زد و در نهایت اونجا هم تعطیل شد.
حالا وبلاگی به نام وبلاگ سردبیران بی‌بی‌سی فارسی ایجاد شده. جمشید برزگر، رئیس رادیو و وب‌سایت فارسی بی‌بی‌سی، توی نوشته اولش توضیحی درباره هدف از ایجاد این وبلاگ داده. هر چند قضاوت درباره محتوای وبلاگی که هنوز نوشته نشده مثل بررسی غلط‌های دیکته نانوشته کار خطایی هست. اما به عنوان یه بلاگر و نه کارمند بخش فارسی بی‌بی‌سی امیدوارم که این وبلاگ خلاء ارتباط مستقیم بین تصمیم‌گیرندگان بخش فارسی و مخاطبان رو پر کنه.
از زمانی که در تلویزیون استخدام شدم، بارها توی شبکه‌های اجتماعی مثل توییتر و فرندفید درباره تلویزیون از من سؤالاتی شد. من نه در مقام پاسخگویی بودم و نه می‌تونستم اطلاعاتی بیشتر از اونی که به طور رسمی منتشر می‌شه رو ارائه بدم. بنابراین این وبلاگ تازه تأسیس باید بتونه به تمام این سؤالات جواب بده. در ضمن باید بتونه توضیحات اضافه‌تری رو هم داشته باشه. برای مثال وقتی نسخه موبایلی بی‌بی‌سی فعال می‌شه، حتماً باید در این وبلاگ منتشر بشه. همون‌طوری که وقتی گوگل یک سرویس جدید منتشر می‌کنه، در وبلاگش می‌شه توضیحاتی خوند. این وبلاگ اگه می‌خواد محبوب باشه باید با وبلاگ‌های دیگه هم تعامل داشته باشه. نباید از لینک دادن به وبلاگ‌های دیگه ابا داشته باشه. این یه ضرورت برای زنده موندن در بین وبلاگ‌هاست. شاید وبلاگ سردبیران بی‌بی‌سی به طور ذاتی خواننده داشته باشه اما اگه بخواد این تعداد افزایش پیدا کنه باید به صفحات اینترنتی لینک بده. بیننده بفرست تا بیننده بگیری. به قول معروف از هر دست بدی از همون دست هم می‌گیری. در نهایت وبلاگ‌های امروزی و پرخواننده، امکانات زیادی دارن. دیگه یک صفحه عمودی نیستن تنها با لینک‌های بایگانی وبلاگ. کنار وبلاگ‌های معتبر همیشه لینک‌های دیگه‌ای مثل پروفایل‌های نویسنده یا شرکت در شبکه‌های اجتماعی دیده می‌شه. سایت‌های مرتبط و ویدئوها و عکس‌ها و تولیدات رسمی و غیررسمی دیگه هم همین‌طور.
امیدوارم این اتفاقات و تغییرات زودتر در این وبلاگ بیفته و هر روز حداقل یه متن خوب توش ببینیم و به سؤالات پرشمار مردم هم جواب داده بشه.
و در انتها… برای من فونت تاهما فونت وبلاگیه. نمی‌تونم وب‌سایتی رو که با فونتی غیر از این نوشته بشه، به عنوان وبلاگ فارسی بپذیرم. شما چطور؟

نسخه موبایلی وب‌سایت بی‌بی‌سی فارسی

از چند سال پیش برای این‌که سایت‌های برای مطالعه در موبایل مناسب باشن تلاش زیادی شد. ابتدا سعی می‌شد تا نسخه وپ‌سایت برای هر سایت ساخته بشه. سال ۸۶ مطلبی در این زمینه نوشته بودم. اما کم‌کم این روند پیشرفت زیادی کرد و سرویس‌دهنده‌هایی هم پیدا شدن که نسخه‌های شکیل‌تری از وب‌سایت رو ایجاد می‌کردن. نمونه این سرویس‌ها موبیفای هست که توضیحاتش رو می‌تونین اینجا بخونین. در نسخه موبایلی خیلی از جزئیات سایت کم می‌شن و محتوای اصلی برای موبایل آماده می‌شه تا هم دریافتش ساده‌تر باشه و هم راحت‌تر خونده بشه. سایت بی‌بی‌سی فارسی هم چند روزیه که نسخه موبایلی خودش رو درست کرده.
حالا وقتی با موبایل آدرس bbcpersian.com رو وارد کنید، به طور خودکار وارد نسخه موبایلی سایت می‌شین و اگه هم این اتفاق به طور خودکار اتفاق نیفتاد، می‌تونین به طور مستقیم این نشانی رو در نوار آدرس وارد کنین: bbcpersian.com/mobile
اطلاعات بیشتر درباره این سرویس رو می‌تونین اینجا بخونین.

BBC Persian Mobile Version

افتتاح بخش ویژه برنامه‌های تلویزیونی در یوتیوب

یکی دو ماه پیش بود که درباره یکی از سرویس‌های گوگل نوشتم. در اون بخش شما می‌تونستین فیلم‌هایی رو که یوتیوب روی سایتش قرار داده، به طور کامل ببینین. حالا یوتیوب برای برنامه‌های تلویزیونی هم یک بخش تازه به سایتش اضافه کرده. شوهای تلویزیونی پرطرفدار زیادی از شبکه‌های تلویزیونی پخش می‌شن. بسیاری از اونها هر هفته و برخی از اونها رقابت‌هایی هستند که هر سال تکرار می‌شن. بیشتر از هر جایی هم در ایالات متحده و بریتانیا این طور شوها معموله. محبوبیتشون اون‌قدر هست که شرکت‌کننده‌ها و به طور ویژه برنده‌هاشون تبدیل به سلبریتی و ستاره می‌شن و به سرعت روی جلد مجلات می‌رن. البته بیشتر مجلات زرد.
حالا بعد از این مقدمه بد نیست نگاهی به بخش شوهای یوتیوب بندازین. توی این بخش بر اساس سبک، برنامه‌ها رو دسته‌بندی کردن که در ستون سمت چپ می‌شه این دسته‌بندی رو پیدا کرد. توی صفحه اصلی هم یک سری از شوهای پرطرفدار رو می‌تونین ببینین. با کلیک روی هر کدوم، گاهی کل شو و گاهی خلاصه اونها رو می‌بینین نه کلش رو. البته منظور از خلاصه تبلیغات اون شو نیست. برای مثال نسخه اصلی شوی تلویزیونی Top Gear رو که با نام تخته‌گاز از تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی هم پخش می‌شه، از اینجا قابل دیدنه. البته تاپ‌گیر توی یوتیوب یه کانال مجزا هم داره. به همین ترتیب شوهای معروف دیگه‌ای مثل ایکس فاکتور، والاس و گرومیت و کابوس‌های آشپزخانه [گوردن] رمزی رو می‌تونین توی این بخش جدید پیدا کنین. امیدوارم این اتفاق برای کلیک خودمون هم بیفته.

سمنوی ساحلی

پیکان قدیمی جلوی پایم نگه داشت. نشستن توی پیکان فرسوده‌ای که گرمای موتور از جدار آهنی‌اش بیرون می‌زند چندان لذت‌بخش نیست. تودوزی‌های این پیکان به کل از بین رفته بود و دستگیره‌ای برای بالا یا پایین بردن شیشه نداشت. احتمالاً می‌شد یک دانه از آن دستگیره‌ها را توی داشبورد یا زیر پای راننده پیدا کرد.
نزدیک به نیم ساعت بود که زیر آفتاب و توی هوای دم‌کرده‌ای که برنج را می‌رساند، منتظر ماشین ایستاده بودم تا من را از وسط اتوبان تازه‌تأسیس لاهیجان به رشت نجات بدهد.
راننده یک بابای سبیلوی میان‌سال بود با موهای خلوت که پوست دست چپش به خاطر بیرون ماندن از پنجره به طور واضحی تیره‌تر از دست راستش بود.
نشستم روی صندلی عقب. کنار دستم دو تا خانم چادری نشسته بودند. آن یکی که کنارم بود نگاهی به من انداخت و چادرش از لای دندان‌هایش بیرون افتاد و با لبخند سلام کرد. یاد «مادرِ طاهره» افتادم. مادرِ طاهره آخر هفته‌ها می‌آمد خانه ما و به مادرم کمک می‌کرد. اسم واقعیش را که نمی‌دانستم برای همین به اسم دخترش صدایش می‌زدیم. حالا این موضوع که چرا این خانم باید منی را که ده سالی می‌شد از آن شهر و دیار کوچ کرده بودم بشناسد، از آن سؤال‌هایی بود که نباید به آن توجهی می‌کردم. از آن دسته سؤال‌ها که دقایقت را مچاله می‌کنند و آخرش هم به هیچ جایی نمی‌رسی. چند سالی بود به این نتیجه رسیده بودم که اصولاً «چرا» چیز مسخره‌ای است. واژه‌ای که خیلی وقت‌ها به عنوان جوابش، «نمی‌دانم» تحویلت می‌دهند، اصالت ندارد. اصلاً برای هر واژه پرسشی، تقریباً می‌توان یک پاسخ مشخص یافت. برای کِی، کجا و چه کسی می‌توانی یک جواب قانع‌کننده پیدا کنی. اما برای چرا، کمتر کسی یک جواب درست سراغ دارد. شاید برای همین است که تقریباً در تمام فرهنگ‌ها یک جواب مسخره برای چرا می‌سازند. چرا؟ محض اِرا! وای؟ بیکاز اسکای ایز های! برای همین دور جواب این یکی را قلم گرفته بودم تا بیشتر از این درب و داغانم نکند.

آب شدن خرس قطبی در لندن

این روزها اگه توی لندن باشین، می‌تونین به میدان ترافلگار برین و یه خرس قطبی باشکوه یخی رو ببینین که داره آب می‌شه.
این در واقع هشداری هست به گرم شدن کره زمین. این مجسمه یخی ۹ تُنی که درونش یه اسکلت خرس قطبی از جنس برنز هست، در میدان ترافلگار قرار گرفته و هر کسی می‌تونه بهش دست بزنه و آب شدنش رو به چشم ببینه. دیروز که اونجا گشتی می‌زدم، دیدمش که تقریباً بخش‌های زیادی از اون مجسمه یخی آب شده بود و بخش‌هایی از جمجمه برنزی این خرس نَر رو می‌شد دید. به نوعی می‌شد مرگ تدریجی اون رو حس کرد که عاملش گرم شدن کره زمینه.
مارک کورث، مجسمه‌سازی که این خرس رو ساخته، امیدواره که مخاطبان با لمس این خرس، بتونن به طور مستقیم خطری رو که متوجه آب شدن تدریجی قطب شمال هست و عاملش هم فعالیت‌های انسانیه، درک کنن.
این خرس از یازدهم دسامبر یعنی سه روز پیش به نمایش گذاشته شده. اطلاعات بیشتر رو می‌تونین از اینجا بخونین. اینجا می‌تونین چند تا عکس ازش ببینین و البته این هم دوربین زنده از روند آب شدن این خرس:

کمل‌فورد واک، شماره نوزده

توی تاریکی روی مبل نشسته بودم و داشتم سیگار می‌کشیدم. سیگار را خوب نپیچیده بودم، پس عجیب نبود که از کنار فیلترش، دود فوران می‌کرد. پرده‌ها کنار بودند و آسمان از شدت سنگینی ابرها، قرمز بود. تصویرم روی صفحه خاموش تلویزیون افتاده بود و هر بار که به سیگار پک می‌زدم، بازتاب نور نارنجی روی صفحه‌اش همزادم را نشان می‌داد که عمیق‌تر از من پک می‌زند. یک آن به نظرم رسید که نوک بینی‌اش از صفحه بیرون زد. انگار که شیشه تلویزیون شکم زنی آبستن باشد و نوزاد بالغی از داخل لگد بزند و بخواهد به دنیا بیاید. انگار جنینی با کف دستانش و از درون بخواهد این شیشه منعطف را پاره کند. از توی بلندگوها صدایی پخش می‌شد که ناله چندباره هماغوشی را تداعی می‌کرد. آن وسط‌ها انگار که یکی بخواهد به من چیزی بگوید، پرسید:
– پسر جان آتیش داری؟ ده ساله دنبال یک شعله کوفتی می‌گردم که سیگارم رو باهاش روشن کنم.
فارسی را با لهجه عجیبی حرف می‌زد. نمی‌توانستم بفهمم که شمالی حرف می‌زند یا جنوبی یا مخلوطی از هر دو. اما انگار هر کلمه‌اش لهجه خاص یک منطقه را داشت. راستش کمی جا خوردم. آخرین صدایی که توی آن اتاق شنیده بودم، صدای جیرجیر چوب‌های کف اتاق بود. با این که تازه بازسازی شده بودند، اما هر نقطه‌اش صدای متفاوتی با نقطه دیگر داشت. درست مثل لهجه این بابا که هنوز در تلاش بود تا از توی تلویزیون بیاید بیرون. احتمالاً اشتباهی شنیده بودم. شاید دستم روی یکی از دکمه‌های کنترل از راه دور مانده بود. احتمالاً نور تلویزیون قطع شده بود و چون هنوز داشت برنامه‌ای پخش می‌شد، فقط صدایش را می‌شنیدم.

نمایشگاهی از هنر دیجیتال در لندن

Opto-Isolatorدیروز به نمایشگاه DeCode: Digital Design Sensation رفتم که توی موزه ویکتوریا و آلبرت لندن برگزار می‌شد. آثار به نمایش در آمده در این نمایشگاه در سه شاخه عرضه می‌شدن: برنامه‌نویسی، شبکه و تعاملی (اینتر اکتیو). در واقع تمام آثار هنری موجود، به نوعی با کامپیوتر و طراحی دیجیتال مرتبط بودن. برای من بیشتر از همه، آثار تعاملی جذاب به نظر رسیدن. در واقع تابلوها یا آثاری رو در نظر بگیرین که با کنش شمای بیننده، واکنشی متناسب نشون می‌دن. بذارین یه مثال بزنم. یک سطح رو در نظر بگیرین که از تکه‌های چوبی پوشیده شده به طوری که می‌شه هر تکه رو یک پیکسل بزرگ در نظر گرفت. وقتی شما جلوی این سطح مستطیلی بایستین، از طریق دوربینی که بالای این سطح کار گذاشته شده، دیده می‌شین، تکه‌های چوب حرکت می‌کنن و سایه‌ای به شکل شما روی این سطح تشکیل می‌شه. یا یک چشم رو در نظر بگیرین. منظورم یک چشم مصنوعی هست که دقیقاً به شکل چشم انسان توی چشمخانه قرار داده شده و پلک هم می‌زنه. وقتی جلوی این اثر بایستید، چشم شما رو نگاه می‌کنه و به هر طرفش که حرکت کنین، شما رو تعقیب می‌کنه. شاید نشه با نوشتن، کیفیت این نمایشگاه رو توضیح داد اما از این نمایشگاه گزارشی تهیه کردم، که احتمالاً چند هفته دیگه توی کلیک نشونش می‌دیم. احتمالاً هم بیفته توی ژانویه و سال جدید میلادی.
جدای اینها به نظرم این نوع آثار هنری نقطه عطف هنر مدرن شمرده می‌شن و دنیای امروز داره شاهد هنر-دانشمندانی می‌شه که هم به اندازه کافی هنرمندن و هم دانشمندان موفقی شمرده می‌شن.

پاوز ترم

احتمالاً طی یکی دو ماه آینده بعد از کارم چندان به اینترنت دسترسی ندارم. امروز و فردا به خانه جدیدی نقل مکان می‌کنم که تا اینترنتش وصل بشه ممکنه یک ماهی طول بکشه. من هم از این فرصتی که داره پیش میاد، می‌خوام استفاده کنم. بر خلاف ماه‌های اخیر که سعی کردم بیشتر بنویسم، دارم سعی می‌کنم استفاده از اینترنت رو به حداقل برسونم. البته در حدی که در جریان اخبار قرار بگیرم و از ماجرا دور نیفتم، ازش استفاده می‌کنم. اما به علت نداشتن اینترنت در خونه و چند علت شخصی اما مهم دیگه، کمتر در شبکه‌های اجتماعی مثل فیس‌بوک خواهم بود. شاید بتونم از این فرصت طور دیگه‌ای استفاده کنم. مطالعه بیشتری بکنم و فیلم بیشتر ببینم. فکر می‌کنم گاهی گوشه‌گیری و امساک لازمه. ممکنه علتش افسردگی فصلی باشه یا چیز دیگه اما به هر حال یه جور خودداریه که باعث می‌شه یه مقدار فعالیت آنلاینم کمتر بشه. امیدوارم اگه توی این فاصله به ایمیل‌هاتون دیر جواب دادم یا به توییت‌ها یا پیام‌های فیس‌بوک جوابی ندادم، دلگیر نشین. باز هم تمام سعیم رو می‌کنم که هر وقت که فرصتی بود اینجا چیزی بنویسم تا به نفس کشیدنش ادامه بده. امیدوارم حال و احوال همه بهتر بشه.

چراغ قرمز ساعتی

بالای چراغ‌های راهنمایی و رانندگی توی ایران شمارش معکوس گذاشتن. اما خیلی وقت‌ها یا به قول فلان ثانیه‌ایشون وفادار نیستن یا این که پلیس پاش واسیاده و دستکاریش می‌کنه. خلاصه قوز بالای قوزه.
اما این چراغ قرمز که طراحی دجان استانکویچ هست، با همون کاربرد اما بسیار جمع و جور طراحی شده. به عبارت دیگه نیازی نیست که چشمتون رو به یک ثانیه‌شمار میخکوب کنین. این کار رو ثانیه‌شمار دیجیتال که دور چراغ به صورت مدور انجام می‌ده که در جهت موافق عقربه‌های ساعت حرکت می‌کنه.
با استفاده از این روش، راننده ها به راحتی می‌تونن توی مصرف سوخت صرفه‌جویی کنن. در واقع خودروشون رو خاموش کنن و به موقع روشنش کنن.

A Better Understanding of Stoplights