به هیچی نگاه نمیکرد… به هیچکی. شیشههای پنجره ماشینش هم بالا بود. زمزمهای تند و تند میدوید دنبال انگشتایی که رو فرمون ضرب گرفته بود. چشمهای سیاه و ابروهای همرنگش با لبهای قرمز و متناسبش بد جور خراب میکرد آدم رو. حتماً خودش هم میدونست که چقدر خوشگله. فقط روبرو رو نگاه میکرد و به ماشینهای کناری توجهی نداشت.
یه لحظه با خودم گفتم ای کاش من چراغ راهنمایی بودم.
پینوشت:
این نوشتهها را باید در بستر مکان و زمان انتشارشان خواند. اطلاعات ممکن است دیگر بهروز نباشند؛ سایتها و سرویسها ممکن است تغییر کرده یا از دسترس خارج شده باشند و وضعیت شرکتها، افراد و رخدادها نیز عوض شده باشد. نظر کنونی نویسنده به علت تجربه زیست و آموزش، ممکن است متفاوت باشد و نوشتههای پیشین او را نقض کند.





بدون دیدگاه! نخستین کسی باشید که دیدگاهی مینویسد.