بکوبم به دیوار سرم را که شاید بشکافمش و بریزد بیرون این افکار مالیخولیایی که افشره تعفنند. سهمی نمیخواهم از این وادی که سهم من تنها نقطهایست در انتهای افق… گنگ و بیحجم و تهی… که از یارای آبی آسمان خارج است.
گر فریاد برآرم از این زار ریش، کر و کور و لال میشوند کائنات که اسرافیل صورش را به جای گذاشته در این صیحه خسته.
کو گرداننده این چرخ گردون که بازدارد آن را از چرخش هزار باره این بازیگر. بازدار… پیاده خواهم شد.
پینوشت:
این نوشتهها را باید در بستر مکان و زمان انتشارشان خواند. اطلاعات ممکن است دیگر بهروز نباشند؛ سایتها و سرویسها ممکن است تغییر کرده یا از دسترس خارج شده باشند و وضعیت شرکتها، افراد و رخدادها نیز عوض شده باشد. نظر کنونی نویسنده به علت تجربه زیست و آموزش، ممکن است متفاوت باشد و نوشتههای پیشین او را نقض کند.





بدون دیدگاه! نخستین کسی باشید که دیدگاهی مینویسد.