صدایی نفسگیر
از فشار حلقهها
بازدمت را زنجیر میکند
رد زنگاری خشن
بر گردنت تازیانه میزند
و فضایی وهم آلود
و امواجی بیشکل و خاموش
روحت را درمینوردد
لِی لِی بچگانهات
بازیچهای بیش نبود
آنگاه که به اسارت رفتی
بازیچهها تو را بازی خواهند داد
گویا همه صورتک شدهاند
سرد
با ابروانی عمودی
و تو در این تراکم
بیحجم میشوی
و تنها تلنگری کافیست
تا بشکنی
پینوشت:
این نوشتهها را باید در بستر مکان و زمان انتشارشان خواند. اطلاعات ممکن است دیگر بهروز نباشند؛ سایتها و سرویسها ممکن است تغییر کرده یا از دسترس خارج شده باشند و وضعیت شرکتها، افراد و رخدادها نیز عوض شده باشد. نظر کنونی نویسنده به علت تجربه زیست و آموزش، ممکن است متفاوت باشد و نوشتههای پیشین او را نقض کند.





بدون دیدگاه! نخستین کسی باشید که دیدگاهی مینویسد.