هوهوی جغدانهای میآید
از ژرفای معبدی کهن
ترسی ناشکفته از قنداق کودکیم
فراخوان ایام تنها میشود
یک نفر میشکند
و برای تولدش سهمی گزاف میپردازد
گویا گرفتار نفرینی گشته است
از رشدی ناخواسته
تکرار کن
تکرار کن
آن ورد جادویی را
آن زمزمههای آسمانی را
تکرار کن
آن تراوش ارغوان روحانی را
و بدان که تشنهام
و سنگین از جمود دلزدگی
کسی نیست به جای من زندگی کند؟
پینوشت:
این نوشتهها را باید در بستر مکان و زمان انتشارشان خواند. اطلاعات ممکن است دیگر بهروز نباشند؛ سایتها و سرویسها ممکن است تغییر کرده یا از دسترس خارج شده باشند و وضعیت شرکتها، افراد و رخدادها نیز عوض شده باشد. نظر کنونی نویسنده به علت تجربه زیست و آموزش، ممکن است متفاوت باشد و نوشتههای پیشین او را نقض کند.





بدون دیدگاه! نخستین کسی باشید که دیدگاهی مینویسد.