موآی عزیز… بگذار برایت تعریف کنم. عصر امروز کمی از قفسه سینهام را بریدم و تویش را نگاه کردم از آینه. دست خودم را گرفتم و یک دور حسابی والس رقصیدم. دست خودم که نیست. خودت که میدانی، هر بار که هیجانزده میشوم باید برقصم. نرم و طولانــــــــــــی. بگذریم. بگذار بگویم… صدای طپش یک حفره خالی، برخلاف تصورم اصلاً وهمانگیز نبود.
پینوشت:
این نوشتهها را باید در بستر مکان و زمان انتشارشان خواند. اطلاعات ممکن است دیگر بهروز نباشند؛ سایتها و سرویسها ممکن است تغییر کرده یا از دسترس خارج شده باشند و وضعیت افراد و رویدادها نیز عوض شده باشد. نظر کنونی نویسنده به علت تجربه زیست و آموزش، ممکن است متفاوت باشد و نوشتههای پیشین او را نقض کند.


بدون دیدگاه! نخستین کسی باشید که دیدگاهی مینویسد.